تبليغاتX
یاد روزهای خوب -

یاد روزهای خوب

من عاشق راه نزدیک بیمارستان و خانه هستم... عاشق آسفالت یخ زده و شن هایی که قرچ قرچ زیر چکمه حال کف پاو گوش آدم را بد میکنند... عاشق باد سردی که زیر مانتو سفید میخزد و صورت را میسوزاند... :) عاشق روی ماه دخترم هستم که از پشت پنجره که مرا میبیند پرواز میکند که ببویمش و ببوسمش...

ای راه نزدیک بیمارستان و خانه :))


برگشته ام بیمارستان... با بخش شروع کرده ام. به غیر از اتاوا ، هیچ دانشگاه دیگری نیست که به این شکل بیمار تحت بخش رادیوتراپی بستری کند... عملا آن چه که جزو مفاد درسی ما است و نهایتا در آخر رزیدنتی باید یاد بگیریم فقط درمان سرطان و رادیوتراپی است. نه حل و فصل مشکلات اورژانسی بیماران سرطانی... در دانشگاه های دیگر رزیدنت های پرتودرمانی صرفا در درمانگاه کار میکنند و بخش طرح درمان ( treatment planning ) ...

من اما ناراضی نیستم. مریض های بستری در بخش ما عموما مریض های بدحال و در مراحل آخر بیماری سرطان هستند... کنترل درد و علامت درمانی مهم ترین اقدام ما است... ایران را زیاد یاد میکنم... این روزها را نمیدانم... اما اینجا قانون این است که مریض درد نکشد. هیچ حد و حدودی برای اپیویید ها قایل نیستیم... دارو ها و روش های زیادی برای کنترل درد هست... فکر میکنم یک بار از دکتر رضا پرسیدم و احتمالا تمام داروهای ضد درد در ایران در دسترس نیست با این حال در حدی که من میدانم از آنچیزی هم که در ایران هست پزشکان به اندازه لازم استفاده نمیکنند و عموم بیماران سرطانی وضعیت راحتی ندارند. اینکه پزشک به این باور برسد که میتواند و باید مریض را در وضعیتی آسوده نگه دارد خیلی مهم است. اوایل برای خودم هم قابل باور نبود... برای یادگیری همین قضیه است که بخش را دوست دارم... دوست دارم کنترل درد را واقعا یاد بگیرم...

غیر از این بیمارانی هستند که اشعه میگیرند و عوارضی نشان داده اند و برای کنترل عوارض بستری شده اند...


گاهی عشق و وابستگی را آدم در دو چشم آبی قرمز از اشک با پلک های پیر و بدون مژه میبیند که به همسری دوخته شده است که در حال مرگ است ، خون سرفه میکند و خطوط چهره اش واقعا بیشمار است...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط سارا  |