تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

نمیدونم... یکی از سخت ترین کارهایی که تو زندگیم مجبور شدم بکنم واگذاری نگهداری از کیاناز به فرد دیگر بود...

حس اینکه خیلی چیزها از زندگیت دزدیده میشود.. خنده های کیاناز - دستهایش که بلند میکند تا بغلش کنی - فرمانبرداری که از او داشتم - چشمان متشکرش وقتی سیرش میکردم - بوی محبوبش وقتی میخواباندمش ... گریه های بیخود و بیجهتش که مرا میخنداند :) لحظه های طلایی خلاصه...

یک سالی که گذشت بهترین سال زندگیم بود.... بهترین سال زندگیم... با همه دوری و با همه غربت ... بهترین دوران زندگیم بود... واقعا خوش گذشت. 

حالا به روز بازگشت به بیمارستان نزدیک میشوم... حس خیلی بدی نیست. دلم یک کم برای محیط بیمارستان و مریض دیدن هم تنگ شده است. برای کامپیوتر ها و پلان ریختن.... برای استادی که دنبالش بدوم :) ...

اما نبودن با کیاناز بد دردی است... دلم واقعا برایش تنگ میشود... همین الان که تنها نشسته ام و او را با کس دیگری گذاشته ام... دلم برایش تنگ شده است.

خیلی به مادر بودن و زن بودن و زندگی یک زن این روزها فکر میکنم... آیا زن خانه دار بودن, مادر بودن شاد تری است؟ مادر بودن مفید تری است؟

نیمی از سال گذشته را تقریبا کاملا خانه دار بودم... یک زن خانه دار فعال. کار زیادی در نوع خودش نبود... در مقایسه با وظیفه مادرهایمان میگویم... خانه میتوانست در بازگشت حامد هم بهم ریخته باشد :) غذا میتوانست آماده نباشد... با این حال تجربه ای بود برای خودش... 

واقعیت این است که نیمی از ساعاتی که در خانه مشغول کار بودم بالاجبار دخترم را دست به سر میکردم به اصطلاح... مجبور بودم... کارهای واجبی بود که باید انجام میشد... 

این یک دلیل برای توجیه دور ماندن مادر از کودک در ساعات روز....

نکته دیگر.... زن فقط خانه دار, برای ساختن و پروراندن وجودش پل های ارتباطی دارد نه اینکه نداشته باشد... اما آیا چقدر پویا است؟ فامیل و اقوام , کتاب ها و مجلات و اخبار و برنامه های تلویزیونی.... 

باید برای اینکه مادر بود برای اینکه هر چیزی بود قبل از آن وجود داشت.


از دخترم که دور هستم برایش دلم تنگ میشود... لحظه های با او را در قلبم حک میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/18ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط سارا  |