تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

بهترین احساسی است که میشود تجربه کرد. فکر نمیکنم حداقل برای من شیرین تر از این اتفاقی بیافتد. حس در آغوش کشیدن فرزند... کودک خردسال که در عین ضعف با بیشترین قدرت بر تو حاکمیت میکند. در مقابلش واقعا عاجز از تصمیم گیری و اولویت دادن به هر چیز غیر از خواسته او هستم..

بغلم کن، شیر میخوام، با من بازی کن، گشنمه :) زووووووووووووووووود باش. باید عوضم کنی همین الان، بلندم کن میخوام در اون کابینت بالایی رو باز کنم... این تو که چیزی نیست! خوب بریم بغل پنجره... ولم کن میخوام برم جارو رو بردارم :))) ......اییییییی این کابینت چرا درش باز نمییییییییییییییشه؟ :))) خوب...  اون قابلمه را بده به من :))) نه اون سبد رو... آهان :)) بریم بالا، بریم اون یکی اتاق... بدو دنبالم!!! قایم شو! پیدام کن :)))) حالا اسباب بازی که قایم کردم رو پیدا کن :))) کتاب بخون، شعر بخون :))) دوباره، دوباره و دوباره... تا اینکه آروم آروم ساکت میشه و سرش رو تو شونه من فرو میکنه یعنی خوابم میاد... :) میخوابونمش و باید برم خانه به معنای واقعی کلمه زیر و رو یه سر و سامانی بدم. :)

خدااااااا که تو چقدر شیرینی دختر :*


چند تا مطلب نصفه نیمه داشته باشم خوبه که ثبت موقت شده و نیمه کاره رهاش کردم...؟ بعد که برمیگردم میبینم نمیتونم تمومش کنم و درست یادم نیست اون موقع چی میخواستم بنویسم...


هر چی بیشتر میگذره، بیشتر قانع میشم برای زندگی بهتر، باید برگردم... اما همینطور که میگذره و میگذره سخت تر میشه و سخت تر...


دلم میخواست به جای رزیدنت یه شغل دیگه ای داشتم، شاید میشد بیشتر میموندم خونه...


تو بچه داری من اگر یک توصیه بخوام بکنم اینه که سعی نکنید هیچ کار خاصی رو به شکل خاصی انجام بدین :) بچه بهترین راهنما است و به آدم میفهمونه که آمادگی چه بازی های جدید، آموزش، تربیتی رو داره... اگه آدم خوب به علامت هایی که بچه میده توجه کنه قشنگ میتونه باهاش پیش بره :)

:)

یادمه بچه بودم مامانم میگفت من میام خونه اتفاقی افتاده باشه ( مثلا لیوان شکسته باشه یا هر چی ... ) محاله نفهمم کی چیکار کرده... الان میفهمم که آی واقعا راست میگفت :) البته اون موقع ها هم بارها بهمون ثابت کرده بود :))


 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/13ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط سارا  |