تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

بگردید، بگردید در این خانه بگردیددر این خانه غریبید، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بودجهان لانه ی او نیست، پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است، پس پرده نشسته استقدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی لذت مستی است، نهان زیر لب کیست؟از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خوردبه دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو استهمین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید
نوایی نشنیده است که از خویش رمیده استبه غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاکدر این جوش شراب است، به خمخانه بگردید
چه شیرین وچه خوشبوست، کجاخوابگه اوست؟پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید
بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندیددر این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
در این کنج غم آباد نشانش نتوان داداگر طالب گنجید، به ویرانه بگردید
کلید در امید، اگر هست شماییددر این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
رخ از سایه نهفته است، به افسون که خفته است؟به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا بردگرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید
ه.ا.سايه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 5:0 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

کودکم را خوابانده ام و روی صندلی چوبی تاب میخورم. از پنجره شهر خاکستری که پیچیده در پوشش سفید برف است را نگاه میکنم. زمستان هایی را که گذرانده ام یاد میکنم. زمستان هایی که دانشجو بودم و شیرینی ماندن صبح در خانه و بودن با مامان که مشغول کارهای خانه بود... زمستان هایی که صبح های زود روی پله های خانه چرت میزدم تا صدای آشنای موتور سرویس مدرسه را که از خیابان بالایی میپیچید بشنوم و با سستی که مخصوص دوران دانش آموزی ام بود به سمت در بروم و روز دیگری را در مدرسه شروع کنم. 
به زمستان پارسال فکر میکنم. روزهای کوتاه و سرد و شب های طولانی و بیدار... شب های انتظار من تا روزی که کودکم به دنیا آمد....


من واقعا نمیدونم یک سری از این رفتارهای فوق عادی ما ملت فرهیخته و بافرهنگ مخصوص ما است یا بقیه هم از این کارها میکنند و ما فقط خبر دار نمیشیم....

اخیرا انتخابات نخست وزیری کانادا بود... انتخابات اینجا به این شکله که هر منطقه شهری یک نماینده از هر حزب معرفی میشه و مردم میتونن یکی از اونها را انتخاب کنند. نهایتا پارلمان تشکیل میشه و اکثریت با هر گروهی باشه خوب طبیعتا نخست وزیر هم از همون حزب انتخاب میشه...
در یکی از مناطق اتاوا ( که دانشگاه رو هم در برمیگیره ) یک ایرانی کاندید شده بود به نمایندگی از حزب سبز. حزب سبز کانادا یک حزب میانه رو است که شعارش دفاع از محیط طیسته و تا حدودی هم افکار چپ  و آزادیخواهانه داره اما حزب جدیدی است و طرفدار زیادی هم نداره. در این انتخابات هم اصلا رای قابل توجهی نیاورد...
اما به هر حال جزو احزاب رسمی کانادا است و مسلما گردانندگانش یک سری سیاستمدار هستند با هدف و برنامه ریزی برای خودشون....
حالا تصور کنین یک مجله از این مجله های رایگانی که تو مغازه های ایرانی هست که میشه برداشت ( یه چیزی در حد تلویزیون های ماهواره ای اما مجله اش ) که اگه بچلونیش دو تا کلمه حرف مفید به زور توش پیدا میشه و سراسر پره از اشکال های املایی و دستور زبان... خلاصه این مجله مهم یه نامه نوشته به حزب سبز کانادا که این آقای ایرانی رو شما درست نمیشناسین و پرونده اش رو آیا مطالعه کردین؟؟ آیا میدونین با مرکز فرهنگ ایرانیان کار میکرده و این مرکز هم در ارتباط با سفارت جمهوری اسلامی است؟ کمی تامل کنید ( من واقعا از این جمله خندیدم . حزب سبز با یخورده تامل ممکن بود یه جاسوس مهم رو کشف کنه!!!!!!! ) ...
خلاصه نهایتا 12 نفر امضا کردند این نامه را که البته یک سری شون اساتید محترم ایرانی بودند در دانشگاه یورک و یک نفر هم تورنتو و یک نفرشون به نیابت از جامعه قربانیان شکنجه و زندان و باقی سردبیر و فعالین فرهنگی بودند... خلاصه نهایتا درخواست کردند که این آقا رو از نمایندگی لطفا برکنار کنین.
من دارم فکر میکنم نامه رسیده به دست حزب سبز چه احساسی بهشون دست داده؟! :))))



کم تر از 5 ماه به شروع کارم مونده..... خیلی آدم از تصورش هم مضطرب میشه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/08ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط سارا  |