تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

مطلب اخیر "یک لیوان چای داغ" بحث مهاجرت را در بازار وبلاگ های فارسی داغ کرده...

روزهایی که میگذرد : http://chaay.ghoddusi.com/2008/09/post_917.html

در باب مهاجرت: http://chaay.ghoddusi.com/2008/09/post_918.html


من که این روزها در چهار دیواری خانه ام زندانی کودکم شده ام، شاید بهترین روزهای مهاجرت را همراه با زندانبان کوچکم میگذرانم. او مرا با چشم های درشتش میپاید و نمیگذارد به چیز دیگری فکر کنم.... من روزها میخندم، در پی کودکم قدم به قدم میدوم. هزار بار او را بلند میکنم و زمین میگذارم، برایش شکلک در می آورم، تمیزش میکنم، در آغوشم میخوابانمش و در تاریکی شب که روز پر جنب و جوش او تمام میشود، او را در تختش میگذارم تا به زندگی معمولی خودم که در چند ساعت آخر شب فشرده شده برگردم...

با اینکه این روزها کم تر فکر میکنم که کانادا هستم و نه ایران اما حضور فرزندم در زندگی یک چیز را خیلی پررنگ تر لحظه به لحظه به من نمایش میدهد و تلخی مهاجرت را مثل همیشه به من میچشاند... آن یک چیز «گذر زمان» است.

کودک من روز به روز تغییر میکند. رشدش سریع است و این روزهای شیرین را مادربزرگ ها و پدربزرگ هایش نمیبینند. او اینجا فامیل و اقوام زیادی ندارد... پدر و مادری دارد که مهاجرند... بین نسل دومی های مهاجرها قدری خوش شانس تر است ... با فاصله ۵۰۰ و ۷۰۰ کیلومتری یکی دو تا خاله هم دارد... تلفنی با هم صحبت میکنیم....


آیا مهاجر های ایرانی افسرده اند؟

این مطلب من در پی نوشته حامد قدوسی در وبلاگ یک لیوان چای داغ است...

جواب این سوال هر چه باشد، به نظر من یک نکته مهم است و آن اینکه نتیجه مهاجرت را باید حداقل بعد از ۱۵ الی ۲۰ سال اقامت در کشور مقصد بررسی کرد. نتایج فوری و عجالتی مهاجرت اعم از منفی ( مثل بیکاری ابتدایی مهاجران، مشکلات ادامه تحصیل و زبان ) و یا مثبت ( آزادی های پوشش، فراوانی جنس ، آزادی روابط اجتماعی، کار و درآمد بهتر ) در طی سال های طولانی با واقعیت زندگی در کشورهای غربی آمیخته میشوند و نتیجه خود را بر روی مهاجر ایرانی ( موضوع بحث ما ) نشان میدهند.

من دوستان زیادی دارم که مهاجرند و شاد و راضی هم هستند. دوستانی هم دارم که پشیمانند و غمگینند... ولی حتی اشاره به این ها در رابطه با این بحث از نظر من درست نیست. ۲۰ سال دیگر هر کدام از اینها ممکن است وضعیت متفاوت و نتیجه متفاوتی از مهاجرت خود گرفته باشد...

ولی مهاجرانی که سال ها است این جا هستند، و فرزندانشان حداقل همسن و سال ما هستند معیارهای بهتری مبنی بر نتیجه مهاجرت هستند...

مشاهده من چه بوده.... فقط این را بگویم که اشاره من به شادی و مشکلات صرفا مربوط به شادی و مشکلات صرفا مربوط و وابسته به مهاجرت است.

حقیقت این است که من خانواده موفق، شاد و راضی دیده ام. خانواده سست، پرتنش و آسیب دیده از مهاجرت هم دیده ام. افرادی را دیده ام که میتوان تصور کرد که اگر ایران بودند وضعیت خیلی بهتری میداشتند و خانواده هایی را هم دیده ام که نه تنها نسل اول آنها که سال ها پیش مهاجرت کرده است در جای مناسب جامعه قرار دارد بلکه با معیارهای مورد قبول خودش فرزندان موفقی هم دارند و خلاصه از نتیجه مهاجرتش بسیار راضی است.

من با جمله «حامد» که سرنوشت محتوم او در صورت ماندن در اروپا با کسالت و افسردگی همراه است موافقم. ولی تبصره ای دارم هم که توضیح دهنده و توجیه کننده مهاجران راضی است که دیده ام.

مهم ترین نکته داشتن اقوام و خانواده نزدیک و درجه یک است. مهاجرانی که اقوام درجه یک آنها در کشور مقصد زندگی میکنند به مراتب بهتر با وضعیتشان کنار می آیند. آنها زندگی قبلی خود را در ابعاد کوچک و در روابط غیر متنوع تر با افراد خانواده شان تکرار میکنند. داشتن فامیل و اقوام نگه داشتن فرزندان را ساده تر میکند و همین قدری شانس پراکندگی فرزند را در سال های بزرگسالی کم میکند. آنها غم از دست دادن و فقدان اقوام دورشان را قدری کم تر میخورند. و از اقوام درجه دو به تدریج میبرند...

نکته بعدی شهری است که در آن ایرانی زیاد است... داشتن یک به اصطلاح community و جامعه کوچک ایرانی این فرصت را به مهاجر میدهد که غربت گزنده را هر از چند گاهی به دست فراموشی بسپرد.

اصولا زندگی در آمریکای شمالی و اروپا با هم تفاوت دارد. زندگی در آمریکا و کانادا پر استرس و پر زحمت ولی همراه با امکانات و درآمد بیشتر و مصرف سرسام آور است. در آمریکا و کانادا از ایران دورتر هستی و رفت و آمد به ایران سخت تر و پرهزینه تر است. در اروپا اگر دوست داشته باشی و یا توان داشته باشی خیلی راحت تر میشود به ایران رفت و آمد کرد....


من کسالتی که «حامد» به آن اشاره کرده نه تنها در مهاجران ایرانی بلکه در مهاجران غیر ایرانی هم دیده ام.

با توجه به رشته ام مریض های من در درمانگاه عموما پیر هستند. در کشوری مثل کانادا درصد زیادی از افراد مسن مهاجران اروپایی هستند... بارها پیش آمده که مریض هایم از من پرسیده اند که از کجا آمده ام و برای اظهار همدردی و تشویق من که حالا پزشک شده ام، اشاره کرده اند که سال هاپیش آنها هم از فلان کشور مهاجرت کرده اند و با سختی های مهاجرت و مشکلات زبان آشنا هستند ( از آلمان، ایتالیا ، انگلستان، کشورهای اروپای شرقی ، لبنان، سوریه، مصر، کشورهای آفریقایی....) ... همیشه از آن ها پرسیده ام:

حالا پس از این همه سال راضی هستید؟

جواب عموم آنها بدون هیچ اغراقی این بوده:

«نمیدانم»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

روزهایی که میگذرد :

از یک لیوان چای داغ http://chaay.ghoddusi.com/2008/09/post_917.html

در باب مهاجرت: http://chaay.ghoddusi.com/2008/09/post_918.html


اکثر اوقات به مادرانی فکر میکنم که یکی دو نسل قبل از ما در ایران زندگی میکردند. مادران خودمان... زنانی که ده ها برابر من نوعی در خانه «کار» میکردند. به معنای واقعی کلمه «کار» میکردند بدون «هیچ» نوع قدردانی... واقعا غیر منصفانه بوده...


یکی از کانادایی هایی که میشناختم برگشت ایران... آه میکشم و میگویم کاش من جای این بودم... کار خیلی بزرگ و سختی است. برگشتن را میگویم. از آمدن و مهاجرت کردن سخت تر است...


تابستان تمام شده... هر وقت فصل عوض میشود من دوباره یاد تهران میافتم. اینجا هوا بارانی است و آسمان ابری. من یادصبح های جمعه میافتم که پنجره اتاقم آسمان ابری را نشانم میداد و صدای پدرم که از پایین می آمد ، آن روز را ، روز جمعه را ، برایم متفاوت میکرد از هر روزی... روزی که صبح ها پدر سر کار نمیرود. خانه است و میشود او را دید... روز مهمی بود جمعه... مهم و شاد.


ما به غم خو کرده‌ایم ای دوست ما را غم فرست تحفه‌ای کز غم فرستی نزد ما هردم فرست
جامه هامان چاک ساز و خانه‌هامان پاک سوز خلعه‌هامان درد بخش و تحفه‌هامان غم فرست
چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
خستگی سینه‌ی ما را خیالت مرهم است ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست
یوسف گم گشته‌ی ما زیر بند زلف توست گه گهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
زلف تو گر خاتم از دست سلیمان در ربود آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
رخت خاقانی در این عالم نمی‌گنجد ز غم غمزه‌ای بر هم زن و او را بدان عالم فرست


تا برگردم بیمارستان فکر کنم کلی مطلب یادم رفته باشه....  بدیش اینه که تا ۴ ماه قراره درمانگاه نرم یعنی دو ماهش بخش های عمومی خون و ریه میرم ( انکولوژی نه ها ) و دو ماهش هم باید بخش باشم که عموما برای ما آموزشی نداره و در راستای کار رزیدنتی ما خیلی نیست... بعد که سال سه میشم یک صفر کیلومتر واقعی ام .... خیلی بده ها!


سروش صبح داشته بازی میکرده که رادیو روشن بوده: موضوع هم در رابطه با جرج بوش بوده که چقدر قوانین غیر متمدنانه ای رو وضع کرده اخیرا که منافی آزادی است و این حرف ها... یک سری انتقاد هم از هارپر ( نخست وزیر کانادا ) و در ادامه اینکه ما کانادایی ها نباید اینطور باشیم و ما با آمریکایی ها فرق داریم و خلاصه باید پرچمدار آزادی و حقوق بشر باشیم و این حرف ها ... در این حین سروش هم مشغول بازی خودش بوده...

عصرش داشتن با دنیا گرگم به هوا بازی میکردن. دنیا در طی بازی هی سر سروش کلاه میذاشته، تا سروش داشته میبرده یک قانون جدید الکی وضع میکرده که سروش برنده نباشه ... مثلا هر کی دستش رو ببره بالا موچه! یا هر کی لپاش رو باد کنه نمیسوزه :)) اوایل هم سروش نازنین ساده دل گوش میکرده میگفته باشه تا اینکه عصبانی شده اومده به مامانش گفته :

Mamaaaaaaan

Donia is such s bum-bum ruller :))) If she becomes prime minister of Canada I even move to U.S.

:))))))))))))


همینطور که داشت ظرف میشست آروم گفت: مامان من دارم ازش جدا میشم...-- خودش هم لرزید. با اینکه سال ها بود آخر کار را میدانست... باز هم لرزید. انگار زلزله بزرگی که اینهمه سال از آن میترسید بالاخره آمده بود...

مادرش هزار بار آرزو کرد که زمان به یک لحظه قبل برمیگشت... موقعی که فکر میکرد همه چیز روبراه است.

--وای نه آخه چرا؟...

-- مامان! فکر میکنم همه میدونین علتش چیه... این همه سال زمان کافی برای فیلم بازی کردنه... ما اصلا تکه همدیگه نبودیم... اصلا.

موهای مادر سفید میشود و صورتش پیرتر... برای فرزندانش خیلی زحمت کشیده بود... خیلی....


** معلومه من زیاد خارجی نشدم ! :)

خارجی شدن... از وبلاگ نان دارچینی:

http://nanedarchini.persianblog.ir/post/29

گاهی دلم برای خودم ٬خود ایرانی ام تنگ می شود. دیگر خودم نیستم٬احساس می کنم خارجی شدم. . . . .

از وقتیکه صبح های ساعت ۶.۳۰ با چشم های نیمه باز ساعت را خفه میکنم ........!

از وقتیکه  coffee به دست خانه را ترک می کنم .........!!!!!

از وقتیکه به همه  خیلی nice لبخند می زنم ...........( البته به غیر از ایــــرانی ها ٬آنها را اصلا نمی بینم یا خودم را می زنم به ندیدن!!!!! )

از وقتیکه دو تا سیم سفید از صبح  می کنم تو گوشم و یک چیز هایی پخش میکنم تو گوشم و مغزم .......!!!!

از وقتیکه با دلیل و بی دلیل به همه می گم sorry....

                                                                - sorry که خوردم بهتون....

                                                               - sorry که خوردین به من....

                                                              - sorry که نفس می کشم ...

                                                              -sorry که مجبورید  منو بینید!!!!!!!!

از و قتیکه puppy ها برایم دوست داشتنی تر از بچه ها شدند ............!!!!!

ازو قتیکه از صبح تا شب فقط کار می کنم .busy , busy , busy( خودش افتخاری هست !!)..!!!!

از وقتیکه . وقتی برای دوست داشتن ندارم ..... کسی هم وقتی برای دوست داشتن من ندارد....!!!!!!

از وقتیکه  معنی وقت دلار شده است  ...........$$$$$$

از وقتیکه در طول هفته تمام روز را کار می کنم ٬ آخر هفته تمام روز را می خوابم و شب ها بیدارم ........!!!!!!

از وقتیکه اشکی از چشمانم نیامده است و کسی هم اشکی برایم نریخنه است.......!!!!!.

از وقتیکه آغوش بی دردسر برایم  کمیاب شد ه است .......!!!!!!!.

از و قتیکه سریعتر  می دوم ..........!!!!!!

از وقتیکه  تولدهای دوستانم را با scrapتبریک می گویم..........!!!!!!.

ازوقتیکه بیشتر مسواک میزنم. .........!!!!!!!

از وقتیکه محبت بی دریغ برایم کیمیا شده است ........!!!!!.

از وقتیکه همه چیز را light میخورم ولی coffeeرا dark............!!!!!!

از وقتیکه مزه organic را تشخیص می دهم.....!!!!!..

از وقتیکه همه چیز را recycle می کنم حتی آدامس جویده شده ام را ..... !!!!!

از وقتیکه پیری خود را در روی یک صندلی چرخدار برقی می بینم .......!!!!.

از وقتیکه بیشتر به adopt کردن فکر می کنم  تا خلق کردن  .........!!!!

از وقتیکه  همه کاغذ ها را shred می کنم ...........!!!!!

از وقتیکه یاد گرفتم پول coffee خودم را حتی در اولین dateخودم بدم ..........!!!!!

از وقتیکه همه آدم های دور برم یا PHD هستند یا ۱۰۰ سال دارن PHD می خونن .......!!!!!

از وقتیکه وضعیت هوا را هر روز چک می کنم و به دنبال یک قطره  خورشید می گردم ......!!!!

از وقتیکه رابطه برایم یک موسیقی خوب است که اگر گیر آمد گوشش می دهم اگر نه ........ به درک .....!!!!!!!!

..........................................................................پاک خارجی شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

ماراتون بچه داری من از ساعت ۵ و نیم صبح شروع میشه و با حداکثر دو تا توقف ۴۵ دقیقه ای تا یک ساعته ادامه پیدا میکنه تا ۸ شب. در این بین من با دخترم از خواب بیدار میشم. باش بازی میکنم، عوضش میکنم. صبحانه بهش میدم. آشپزخانه رو کلا مجبورم هر بار بعد از غذا خوردن کیاناز تمیز کنم... لباس هاش رو عوض میکنم. بازی میکنیم... کم کم خسته میشه و میخوابه. تا میخوابه من یخورده سر و سامان میدم به اوضاع ناهارش ( میریزم غذا رو تو مخلوط کن و یا ماست و میوه براش درست میکنم ) ... یا کارهای عقب افتاده خونه. بعد اون پا میشه، باز عوضش میکنم با هم بازی میکنیم، ناهار میخوره. حموم میره، میبرمش بیرون، دوباره یخورده میخوابه و باز بلند میشه برای بازی و تعویض و شام... اگر هزار ساعت هم گوشه اتاق نشسته باشم یا حتی دراز کشیده باشم ( با چشم های باز ) کاری بهم نداره. به محض اینکه یک کتاب یا روزنامه برمیدارم ( یا خدای نکرده کامپیوتر که دیگه هیچی ) میاد یا کتاب رو ازم میگیره یا میشینه روش :)) ... تو آشپزخونه هم تا میرم بدو بدو میاد آویزون میشه به شلوارم :))


داشتم ماکارونی میخوردم، داشت بازی میکردا! در یک حرکت خیلی حساب شده و فوق سریع، چنگ انداخت وسط بشقاب بنده و فوری یک مشت ماکارونی رو گذاشت تو دهنش. درست شده بود عین گربه ای که موش گرفته و دم موش ها از دهنش آویزونن. لباش رو همچین سفت گرفته بود که من از دهنش در نیارم ماکارونی ها رو :)))))


خانه دار شدم فقط :) به حامد گفته بودم سبزی بگیره برای غذای بچه... به جای سبزیجات غذا کلی سبزی خوردن اعم از خارجی و داخلی گرفته بود که اصولا قابل استفاده و خوردن نبود... خیلی هاش شبیه درخت کریسمس کوچولو بودن ... نمیدونستم چیکار کنم سبزی ها رو دلم هم نمیومد بریزم دور. در یک حرکت انقلابی و خانه دارانه، نصفیش رو ترشی کردم با فلفل و سیر و بادنجان و این جور چیزا و باقیش رو تو مخلوط کن با ماست و آب گاز دار و نمک دوغ خوشمزه درست کردم... بله!


ماه رمضان شده باز... اینجا برای ما باز هم در سکوت و با ثانیه شمارهای ساعت میگذرد، به جای صوت دعای سحر و اذان مغرب....

من سال دومی است که روزه نمیگیرم.


لیلای لیلی را دنبال میکنم.... برایم جالب و شیرین است وضعیتش....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط سارا  |