تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 

سایه روشن ها را پاک میکنم. از تاریکی خودم را میکشم بیرون... صدا ها همه آشنا هستند... رنگ و بوی همیشگی را به خود میپسندم. در شلوغی شهری که در آن بزرگ شدم، خودم را گم نمیکنم. کودکم را در همه بینظمی و آشوب شهر آرام در آغوشم تاب میدهم... شب به درازا میکشد و دخترم میخوابد... در شهری که دوستش دارم.


محک تنها مورد امیدوار کننده مدیریت ایرانی است که میشناسم. جشنواره سیب زمینی اش رفتین؟ خیلی خوشمزه بود :)


آلبوم های قدیمی را نگاه میکنم. حالا دیگر این عکس ها واقعا قدیمی اند. عکس های خود من هستند ولی قدیمی شده اند. کودکی که انتهای راهرو طولانی با موکت آبی رنگ ایستاده و خواهرش با شادی به او میخندد حالا مادر شده.

در لابلای عکس ها دختر خودم را میبینم. میبینم که بزرگ میشود، برای خودش خانمی میشود و روزی کودکی خواهد داشت. فقط آن زمان است که شاید بفهمد چقدر حاضرم جانم را فدایش کنم.


 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط سارا  |