تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

بغلت که کردم، جثه ظریف و کوچکت را فشردم و دیدم همانی هستی که همیشه این سال ها بودی... چند قدم آمدم عقب تا چهره خندان و موهای تابدارت برایم دست تکان دهند ... خندیدی، چمدانت را دست گرفتی و رفتی...

یادت هست؟ میرفتیم باغ. دخترهای کوچکی بودیم... آستر شب که روی باغ کشیده میشد با زوزوی سگ ها و صدای باد و دوری از خانه، ما خودمان را میکشیدیم زیر گرمای روکشی که تا زیر گردنمان بالا آمده بود... چشم ها را نبسته سوار کشتی بودیم که در دریای طوفانی باید آن را هدایت میکردیم :) یادت نرفته میدانم... در رویای شیرین شب های ما، خودمان بودیم و کودکان کوچک تر از ما که باید آن ها را هم نگهداری میکردیم... هیچ سفر و طوفانی با تو پایان تلخی نداشت، صبح زود تر از روشنی باغ می آمد، در خاطر ما... سفر ما با سرما و باران در تاریکی اتاق تمام میشد و به سرمنزل سلامت میرسیدیم... آن روزها، آن شب ها، هیچوقت فکر نمیکردیم موجی که بر آن سوار شده ایم، بعد از روزها و ثانیه ها ما را برساند به اینجا. به این نقطه، به این لحظه ها. به این شهر. که تو بیایی... کودکم را در آغوش بگیری، برایش لباس های رنگین بگیری و سخنان شیرین بگویی... ما میخندیم، به تلخی ، به گرمی و به عشق... تو میروی، پس از یک سفر کوتاه به راهی طولانی. وقتی میروی مثل همیشه دلتنگت میشوم...


این سایت رو برین : http://www.jollyjumper.com/index.aspx

بچه هه رو میبینین سوار یه تابه میپره بالا پایین؟ این تابه از اون طراحی های خیلی جالبه که بچه های سه ماهه هم میشه سوارش بشن. بچه یک ساعتی سوار این تاب کیف میکنه. فرمش به این صورته که نوک پای بچه باید با زمین تماس پیدا کنه و تاب با یه فنر قوی به میله بالا وصل شده... بچه یه فضار کوچیک که  وارد میکنه کلی میره بالا و میاد پایین. عشقی میکنن بچه ها با این تابه :))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

...

وقتی طوفان شد، بچه ام رو سفت بغل کردم... درست نمیفهمیدم چی داره پیش میاد، مثل خواب بود. یا کابوس... وقتی گردباد رفت، من مونده بودم با دنیای پریشان، دخترم مثل همیشه میخندید...

حالا، من هنوز شب ها با ترس از خواب پا میشم... آروم میرم تو اتاقش... سرم رو میگیرم رو صورتش... نفسش که میخوره رو صورت من، تو خواب هم میخنده... :)


عرضم به حضورتون که ، یکی از عوارض بد ازدواج یه چیزی مثل folie a deux است به قول ما دکترها. دو نفری که میخوان زندگی شون رو ادامه بدن، برای حفظ بقای خانواده و فرار از مشاجرات احتمالا بدون نتیجه و بی فایده کم کم روی نقاط مشترکشون تاکید میکنند. این تاکید بعد از یک مدتی به شکل مرضی در میاد. دو نفر نه متوجه اشتباهات مشترکشون میشن، نه متوجه بی معنی بودن عقاید مشترکشون....


یک سوال پزشکی برام پیش اومده بود درباره واکسیناسیون بچه ام ... وقتی متخصص اطفالی که ازش سوالم رو پرسیدم جوابم رو داد باورم نمیشد با تحقیقات بیشتر یه جواب ۱۸۰ درجه متفاوت بگیرم. ایران که نیست اینجا... بچه هایی که این رو آب هستند میدونن که از ونکوور تا هالیفاکس همه دکتر ها یجور طبابت میکنن و عموما از یک استاندارد مشترکی تبعیت میکنن. نظام بیمه و طبی اینجا حکم میکنه که اصولا دکتر خوب و بد به اون معنا که ما تو ایران میشناسیم مفهومی نداشته باشه و به اصطلاح دکتر کله گنده و معروف تو عامه مردم نداشته باشیم... این سیستم از یک جهاتی ممکنه به مذاق ماها خوش نیاد ولی یک نکته خیلی خیلی مثبت داره و اون اینکه اگر ته دهات هم آدم کارش به بیمارستان بخوره توقع داره سیستم از یک سری اصول پیروی کنه...

خلاصه بگذریم که از این ور اون ور که سوال کردم متوجه شدم خانم دکتر جوابم رو درست نداده...

اما چیزی که میخوام بگم نکته دیگه ای است... وقتی از چند منبع متفاوت جواب های دقیق با کلی اطلاعات و یک بروشور ۵۰ صفحه ای در عرض ۲۴ ساعت کاری به دستم رسید به معنای واقعی کلمه تحت تاثیر قرار گرفتم... فکر کردم چقدر دانشمند با دقت رو یک تداخل دارویی نه چندان شایع کار کردند تا یک پروتکل مشخص برای هر موردی به دست بیارن. حالا شبیه این مورد هزارن نمونه در دنیای طب و علم هست... واقعا تصور اینهمه زحمتی که بشریت کشیده برای دانش و علوم آدم رو به تواضع وا میداره...


دنیا عوض میشه، آدم ها هم تغییر میکنند... تراژدی غمگینی است زیستن.


بزرگ تر که بشی عزیزم شهر و کوچه ای که مامان اونجا بزرگ شده نشونت میدم. وقتی باز هم بزرگ تر بشی و یک خانم بشی برای خودت، میبرمت شهری که مامان اونجا دانشجو شد و دوست های خوب پیدا کرد....* برات تعریف میکنم زندگی ات چقدر گرانقدره.... دنیا ،همین دنیا، با همه بدی ها و خوبی هاش محل کشف و شهود و به همین خاطر هم اصلا بی اهمیت نیست... خیلی هم مقدسه....

*بابا رو هم راستی اونجا دیدم :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

نمیتونم ذهنم را متوقف کنم از فکر کردن درباره اش.

فکر کردن درباره اینهمه تفاوت. اینهمه تغییر. اینهمه نابودی و از بین رفتن چیزهایی که بود و الان نیست.

پهلو به پهلو میشم و سعی میکنم بخوابم. ساعت رو نگاه میکنم... دو سه ساعت دیگر بچه بیدار میشه... من اما خوابم نمیبره. هیچ چیزی شبیه به قبل نیست...

----

دنیا واقعا فانی تر از اون چیزی است که فکر میکنیم. این رو با بند بند  وجودم حس کردم. پول و ثروت از بین میره، قدرت ها جابجا میشن، آدم ها تغییر میکنن و دنیا و اعتباراتشون چیز دیگه ای میشه.... حسرت باره اما واقعیت داره...


خیلی وقت ها دلم میخواد از بچه داری بنویسم. خیلی مواقع دلم میخواد از تجربه زایمان و بچه دار شدن بخصوص در کانادا بنویسم... از تجربه شیردهی، برخورد با بچه و خیلی لحظات و احساسات دیگه...

اما تا میام حرفش رو بزنم یک سکوتی ذهنم رو میگیره... صفحه را میبندم و افکارم را برای خودم ادامه میدم. شاید یه موقعی نوشتم... :) 


بحث های جدیدی تو وبلاگ های بانوان محترم دیدم... البته شاید خیلی هم جدید نباشه. و من تازه بهش برخورد کردم... لینک ها و یک پست مفصلش تو وبلاگ دکتر رضا هست...

من بحث زیادی در این رابطه ندارم... اینترنت است و آدم های مختلف با سلایق مختلف و رفتارهای مختلف.... مثل جامعه واقعی...

اما یک چیز را میدانم، تمام هنر بشری ( منظورم هنر زیستن است نه هنری که ۷ مدل از آن داریم ) و در راستای آن ادبیات و هنر بشری ( اینجا منظورم هنر است ) بر این منوال بوده که خصوصی ترین لحظه های بین انسان ها را با فانتزی و خیال انگیز بودن آن بیامیزد...

حالا یک گروهی در قرن بیست و یکم پیدا شده که آزادی و مساوات زنان را در پرده دری و کمرنگ کردن حریم های خصوصی میبیند. نتیجه این پدیده پیش از هر چیز به نظر من محرومیت از لذتی است که در نوع خودش محدود به انسان است و در هر پستانداری دیده نمیشود...

---

به مادرم فکر میکنم. به مادر بزرگم. به زن های واقعی که میشناسم، به مادر دوستم... که در سکوت، صبر، زحمت و عشق همه چیز را به دخترانشان آموختند...

نیازی به وقاحت نیست.

---

خوب. آزادی بشر خیلی مهمه دیگه... توپ ببندیم به هر چی ارث و میراث اخلاقی... اسم اخلاق رو نیارین لطفا که آقایون خانم های روشنفکر خوششون نمیاد...

این خبر رو بخونید. واقعا به به ! به به...

پدر و دختر صاحب فرزند دومشون شدن.

Father and daughter have sex, child

Incest ... South Australian couple John and Jenny Deaves with their daughter, Celeste. Picture: Channel 9
 

فقط نگاه کنید به صحبت هاشون:

ما دو تا آدم بالغ و عاقل هستیم که با میل و خواسته شخصی با هم رابطه برقرار کردیم. ما آدم های معمولی و هوشمندی هستیم. از مردم فقط ذره ای درک و احترام میخواهیم....

راست میگن. حرف حساب جواب نداره....

حقوق بشر مورد بحث دهه های آینده: ( مواردش در آلمان و استرالیا الان شروع شده )

-- رابطه جنسی با محارم در صورت توافق طرفین چرا غیر قانونی است


ایده خودم را صریح بیان کنم!

لازم نیست پلیس ( در هر فرمش ) در این کارها دخالت کنه فقط نگین ابراز انزجار از این کارها خلافه. همین.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط سارا  |