یادت هست؟ میرفتیم باغ. دخترهای کوچکی بودیم... آستر شب که روی باغ کشیده میشد با زوزوی سگ ها و صدای باد و دوری از خانه، ما خودمان را میکشیدیم زیر گرمای روکشی که تا زیر گردنمان بالا آمده بود... چشم ها را نبسته سوار کشتی بودیم که در دریای طوفانی باید آن را هدایت میکردیم :) یادت نرفته میدانم... در رویای شیرین شب های ما، خودمان بودیم و کودکان کوچک تر از ما که باید آن ها را هم نگهداری میکردیم... هیچ سفر و طوفانی با تو پایان تلخی نداشت، صبح زود تر از روشنی باغ می آمد، در خاطر ما... سفر ما با سرما و باران در تاریکی اتاق تمام میشد و به سرمنزل سلامت میرسیدیم... آن روزها، آن شب ها، هیچوقت فکر نمیکردیم موجی که بر آن سوار شده ایم، بعد از روزها و ثانیه ها ما را برساند به اینجا. به این نقطه، به این لحظه ها. به این شهر. که تو بیایی... کودکم را در آغوش بگیری، برایش لباس های رنگین بگیری و سخنان شیرین بگویی... ما میخندیم، به تلخی ، به گرمی و به عشق... تو میروی، پس از یک سفر کوتاه به راهی طولانی. وقتی میروی مثل همیشه دلتنگت میشوم...
این سایت رو برین : http://www.jollyjumper.com/index.aspx
بچه هه رو میبینین سوار یه تابه میپره بالا پایین؟ این تابه از اون طراحی های خیلی جالبه که بچه های سه ماهه هم میشه سوارش بشن. بچه یک ساعتی سوار این تاب کیف میکنه. فرمش به این صورته که نوک پای بچه باید با زمین تماس پیدا کنه و تاب با یه فنر قوی به میله بالا وصل شده... بچه یه فضار کوچیک که وارد میکنه کلی میره بالا و میاد پایین. عشقی میکنن بچه ها با این تابه :))
