روزگار به کلی جدیدم را میگذرانم. به تمام مادرهایی فکر میکنم که میشناسمشان. به مادرم خیلی فکر میکنم. سعی میکنم روزهای مشابه این را که با تک تک ما گذرانده در ذهن بیاورم. روزها و شب ها. روزها و شب هایی که صبور گذشته...
مادربزرگم را یاد میکنم خیلی...
خاله هایم را... مادر دوستم را... دوستم را... خواهرانم...
همه را با نوزادانشان در جلو چشم می آورم...
پس آنها هم چنین روز و شب هایی داشتند... روز و شب هایی که هرگز شکایتی در آن ها نیست و نه تاسف و پشیمانی... صبر هست و عشق...
-------
بچه ام خیلی شیرینه٬ مثل قند و نبات ![]()
-------
مادر شدن لازمه اش تحمل کردن انبوهی از عوارض و اتفاقات جسمانی است. جریانی که غیر قابل قیاس با پدر شدن است.
یک سوال در ذهن من هست: آیا مادر شدن با اینهمه اتفاق، مسیولیت، عارضه جسمانی و وظیفه جسمانی، منتج به حقوق ( منظورم دقیقا حقوق این دنیوی و مادی است ) بیشتر نسبت به فرزند در مقایسه با پدر نباید باشد؟
-------
سایه پدرم به شکلی مطمین، مهربان و سنگین روی تمام خاطرات کودکی من هست. همیشه فکر میکردم پدرم بهترین، تواناترین، پولدارترین و دانا ترین فرد دنیا است. در دنیای من هیچوقت چیزی نبود که پدرم توان خرید آن را نداشته باشد. وضعیتی نبود که پدرم قادر به حل آن نباشد و درخواستی نبود که او برایم انجامش ندهد... :)
کودکم را که نگاه میکنم. میبینم که در آغوش پدرش میخندد، به او با کنجکاوی نگاه میکند، و پیش او به سادگی در مقابل چشمان تعجب زده من آرام میشود و میخوابد...
پیشانی اش را میبوسم. بزرگ ترین لذت دنیا شاید پرستیدن پدری بزرگ است. بزرگ ترین عظمتی که میتوانی لمسش کنی، از او با اصرار و قهر طلب کنی، از خشم و ناراحتی اش هراس کنی و از علاقه و محبتش همیشه مطمین باشی...
برای بچه ام مثل همه مادرها آرزوهای طولانی دارم، یکی از آنها این است که حظ این بزرگ ترین لذت دنیا را بچشد...

