تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

در نقطه ای متوقف شدم. نقطه ای معلق در زمان. نقطه پایان «من».

در وجود دیگری شروع شد، وجود و زندگی ام. از گذشته خبری نیست... از روزهای خوب، شیرین، امن، سخت و غمگین... همه چیز در یک نقطه محو شده تا وجود دیگری آغاز شود.

این موجود را نگاه میکنم. دستانش را که در دستانم گم میشود، آرام میبوسم. هر انگشتش را هزاران بار. پاهای کوچکش را آرام در دستانم لمس میکنم. مثل ابریشم نرم و آرام زیر انگشتانم میلغزد. انگشتانش را هزار بار میبویم و در بوی پاک آن غرق میشوم.

آرام به سینه ام میفشارمش. وجودی که برای همیشه زندگی گذشته ام  را پایان داد که در اندام کوچک و با ارزشش زندگی دوباره و تازه ای را شروع کنم.  

زندگی جدید را نفس میکشم. از آن وجود که دیگر نیست، مادری زاده شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 5:25 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

در سرمای اتاوا چراغ های قشنگ کریسمس را نگاه میکنم... خانه به خانه در شهر سرد اتاوا. برای بار پنجم از نزدیک، کوچه ها و خانه ها را نگاه میکنم.

برمیگردم به سال های پیش دوباره... سال های ابتدایی خواندن. غرق شدن در نوشته ها و خوانده ها... یاد دخترک کبریت فروش میافتم...

با اینکه خیلی کوچک بودم وقتی کتاب را برای اولین بار خواندم، انگار که روی روح و وجودم حکاکی شده، تصاویر و داستان...

خانه ها را که نگاه میکنم، دوباره تصویر دخترک کبریت فروش پشت پنجره تک تک خانه ها برایم زنده میشود. دخترک دانه دانه کبریت ها را روشن میکند، رویاهای زیبایش در روشنایی کبریت ها جلوه میکند و نهایتا شمع جانش با آخرین کبریت خاموش میشود و در سرما به خواب ابدی فرو میرود.

آنقدر داستان با زیبایی و لطافت درد و رنج بشری را در پشت شیشه های خوشبختی نشان میداد که حتی ذهن صاف و کودکانه را تحت تاثیر قرار میداد.

حالا من نه دخترک کبریت فروشم و نه خوشبختی پشت پنجره... غریبه ای هستم در دنیای رنگی و زیبای اینها. هر سال، به حامد میگویم: چقدر کوچه ها و شهر خوشگل و قشنگ میشه. از کنار زیبایی با همه جلوه و اصالتش میگذریم، نگاه میکنیم و میگذریم...

از داخل ماشین به چراغ ها نگاه میکنم، از تمام این تابلوی زیبا در تصویر، من فقط دخترک را میشناسم و رویاهایش را...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط سارا  |