در وجود دیگری شروع شد، وجود و زندگی ام. از گذشته خبری نیست... از روزهای خوب، شیرین، امن، سخت و غمگین... همه چیز در یک نقطه محو شده تا وجود دیگری آغاز شود.
این موجود را نگاه میکنم. دستانش را که در دستانم گم میشود، آرام میبوسم. هر انگشتش را هزاران بار. پاهای کوچکش را آرام در دستانم لمس میکنم. مثل ابریشم نرم و آرام زیر انگشتانم میلغزد. انگشتانش را هزار بار میبویم و در بوی پاک آن غرق میشوم.
آرام به سینه ام میفشارمش. وجودی که برای همیشه زندگی گذشته ام را پایان داد که در اندام کوچک و با ارزشش زندگی دوباره و تازه ای را شروع کنم.
زندگی جدید را نفس میکشم. از آن وجود که دیگر نیست، مادری زاده شده است.

