تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

روی خاک دشت زانو میزنم. خاک سرد و یخزده.

 

یک دسته گل بغل میگیرم. یک دست گل شیشه ای. صورتم را به بلورهای یخ زده نزدیک میکنم... باد سرد گونه ها را قاچ میکند. سرم را درون دسته گل فرو میبرم. بیشتر، بیشتر....

خون گریه میکند... چشم ها.

 


 

در انتظار آن اعجاز...

تقویم را نگاه میکنم. ۲۲ آذر ۱۳۸۶ است. منتظر دی ماه هستم. آرام کنار پنجره می ایستم و برف ها را نگاه میکنم. برف نرم و سفید روی شاخه های درخت مینشیند. همه چیز آرام و بیصدا است. فقط سکوت هست و آینده ... آینده ای که می آید.

آرام کنار پنجره می ایستم و انتظار میکشم. آرام، طولانی، بیصدا.

 


 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 5:46 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

-من شب ها کابوس جنگ نمی بینم.راستش را بگویم.....

**************

من اما چند شبی است که کابوس جنگ میبینم. شب ها و روزها...

کابوس میبینم چون دقیقا نمیدانم چه خواهد شد، چه خواهم کرد و چگونه روزها و شب ها را به هم خواهم رساند اگر جنگی در بگیرد. امید آن یگانه قدرتی است که نمیگذارد انسان دیوانه شود یا افسرده...

من مسلما قطعا امیدوار و احتمالا مطمینم که جنگی اتفاق نخواهد افتاد. از تصورش فرار میکنم و آن را کتمان میکنم. نمیتوانم خودم را تصور کنم وقتی صبح از خواب بلند میشوم، صبحانه میخورم در حالیکه در خانه ام، زیر گوش عزیزترین عزیزانم بمباران نابهنگام بشود... تا بیمارستان را قدم بزنم و با ناهنجار ترین صدایی که از ته جهنم احتمالا می آید بگویم: Good Morning...

از این تصور چندش آور فرار میکنم و آنوقت شب ها کابوس به سراغم می آید... شب ها همین چند ساعت معدودی که بین خواب و بیداری میگذرد. مدت ها است که ۲-۳ ساعتی بیشتر نمیخوابم. چند شبی است که کابوس میبینم.

دعا میکنم. دعا ......


چطور کلمه در قالب زبان، میتونه اینقدر تاثیر گذار باشه... بچه که بودم میگفتن معجزه پیامبر اسلام قرآنه برام خیلی غیر قابل درک بود. الان هم معجزه بودن کلام قرآن را درک نمیکنم اما میفهمم که کلمه میتونه بالقوه معجزه باشه... چیزی فراتر از مهجزه:

***********************

مرا

     تو

         بی سببی نیستی.

به راستی

                صلت کدام قصیده ای ای غزل !؟

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

از دریچه ی تاریک ؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی !

پس پشت مردمکانت

                              فریاد کدام زندانی است

                                                                 که آزادی را

به لبان بر آماسیده

                           گل سرخی پرتاب می کند ؟

ورنه این ستاره بازی

                             حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی !

و دلت کبوتر آشتی است٬

در خون تپیده به بام تلخ.

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی !

«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

گفتگو و ارتباط برقرار کردن بین دو فرد البته از ابتدایی ترین مهارت ها نیست اما از اصولی ترین و انسانی ترین و لازم ترین آنها است. حقیقت اینه که وقتی دو نفر آدمیزاد نمیتونند رابطه کلامی درستی با هم برقرار کنند، رابطه شون از رابطه انسانی به سمت رابطه دو تا پستاندار عادی سیر میکنه.

کلام و صحبت در حقیقت اوج و بلندترین مرتبه ای است که انسان میتونه باهاش از حیوان متمایز بشه.

گفتگو ، دقیقا به همین شکلی که این کلمه بیان میکنه چیزیه که به نظر میاد در فرهنگ ما ایرانی ها جایی نداره. بارها و بارها شده وقتی صحبتی اینجا بین دو نفر پیش میاد سعی میکنم تصور کنم جو احتمالی را اگر این بحث قرار بود در ایران بین دو نفر ایرانی در بگیرد. حقیقت تلخ و بزرگی است که ما «نمیتونیم» و بلد نیستیم با هم صحبت کنیم.  

شما هر مطلبی رو که دوست دارید در نظر بگیرید و فکر کنید که میخواهید اطلاعات مشخص و واضحی رو به فردی انتقال بدین. با انواع و اقسام برخوردها موجه میشین بدون اینکه نهایتا بتونین اون اطلاع رسانی مربوطه را انجام بدین. این امر کاملا دو طرفه است در جامعه ما. یعنی اگر به دنبال اطلاعات خاصی هم باشید با هزار و یک نوع جواب معقول و غیر معقول ممکنه مواجه بشین چرا که کسی خودش رو ملزم به حرف زدن درباره چیزهایی که صرفا چیزی ازشون میدونه نمیکنه.

مسلما این امر بین متخصصین و کارگزاران رشته هایی که بر اساس علوم اجرا میشن هم وجود داره و قضیه رو گریه دار تر میکنه.

فقط تصور کنین که برای یک مشاوره وقتی به ۴ تا پزشک مراجعه میکنید چند مدل جواب ضد و نقیض ممکنه بشنوید که مسلما بالاخره یکی دو تاش کاملا غلطه! چون ما خیلی راحت درباره چیزهایی که نمیدونیم نظر میدیم. حد بین «دانستن» و « ندانستن » برامون شناخته شده نیست.

من یک بار هم ندیدم اینجا دو تا پزشک همدیگر را به اون شکلی که ما در تومور بورد های ایران یا گراند راند های بیمارستان طالقانی میدیدیم ، مسخره کنند. علتش هم نه ادب است و نه صرفا رفتار اینها. اصلا انگار جایی برای این قضیه وجود نداره. حقیقت اینه که هر کسی پیشنهاد درمانی که میده بر اساس اصول پذیرفته شده ای است که مثلا بر اساس آخرین تحقیقات به دست اومده. خوب دیگه بحث چی بشه؟ هیچ کسی هم نمیگه نه اما به نظر من که این قابل قبول نیست .... البته وادی های کنتراورسیال هنوز هست که خوب اون رو هم همه قبول میکنند که کنتراورسی است و هر پزشکی خودش باید تصمیم بگیره چیکار بکنه و ارزش تصمیم من و پزشک دیگه میتونه در یک حد باشه....

اساس این آرامش در محیط کار و جامعه پابند بودن مردمان به اصول «گفتگو» است. این به نظر من خیلی خیلی خیلی مهمه... چیزی که ما نداریم و یا نیاموختیم.


«یک راه خط کشی شده ستاره باران» این راه را به درد طی خواهم کرد... در زمانی نه خیلی دور....


 
کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند
خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند
آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند
طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند
ما همانیم که بودیم و محبت باقیست ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند
عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند جرم صاحب نظرانست که دل می‌بندند
مرض عشق نه دردیست که می‌شاید گفت با طبیبان که در این باب نه دانشمندند
ساربان رخت منه بر شتر و بار مبند که در این مرحله بیچاره اسیری چندند
طبع خرسند نمی‌باشد و بس می‌نکند مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند
مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست

شمع می‌گرید و نظارگیان می‌خندند

«سعدی»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط سارا  |