-من شب ها کابوس جنگ نمی بینم.راستش را بگویم.....
**************
من اما چند شبی است که کابوس جنگ میبینم. شب ها و روزها...
کابوس میبینم چون دقیقا نمیدانم چه خواهد شد، چه خواهم کرد و چگونه روزها و شب ها را به هم خواهم رساند اگر جنگی در بگیرد. امید آن یگانه قدرتی است که نمیگذارد انسان دیوانه شود یا افسرده...
من مسلما قطعا امیدوار و احتمالا مطمینم که جنگی اتفاق نخواهد افتاد. از تصورش فرار میکنم و آن را کتمان میکنم. نمیتوانم خودم را تصور کنم وقتی صبح از خواب بلند میشوم، صبحانه میخورم در حالیکه در خانه ام، زیر گوش عزیزترین عزیزانم بمباران نابهنگام بشود... تا بیمارستان را قدم بزنم و با ناهنجار ترین صدایی که از ته جهنم احتمالا می آید بگویم: Good Morning...
از این تصور چندش آور فرار میکنم و آنوقت شب ها کابوس به سراغم می آید... شب ها همین چند ساعت معدودی که بین خواب و بیداری میگذرد. مدت ها است که ۲-۳ ساعتی بیشتر نمیخوابم. چند شبی است که کابوس میبینم.
دعا میکنم. دعا ......
چطور کلمه در قالب زبان، میتونه اینقدر تاثیر گذار باشه... بچه که بودم میگفتن معجزه پیامبر اسلام قرآنه برام خیلی غیر قابل درک بود. الان هم معجزه بودن کلام قرآن را درک نمیکنم اما میفهمم که کلمه میتونه بالقوه معجزه باشه... چیزی فراتر از مهجزه:
***********************
مرا
تو
بی سببی نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای ای غزل !؟
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب
از دریچه ی تاریک ؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی !
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند ؟
ورنه این ستاره بازی
حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی !
و دلت کبوتر آشتی است٬
در خون تپیده به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !
«احمد شاملو»