تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 

«اگر آمریکا به ایران حمله کند،به هر شکلی که باشد.من اگر جراتش را داشته باشم و موقع عمل جا نزنم،بر علیه یکی یا همه ی این پف... هایی که در صدای امریکا و رادیو فردا،مسئله حمله را امری عادی و حتی ضروری جلوه می دهند عملیات تروریستی یا انتحاری یا هر نام دیگری که میپسندید انجام می دهم.حالا ممکن است گفته شود خیلی ها پشت کیبورد از این لاف ها میزنند.بله.شاید من هم جزو آنها باشم.فقط خواستم اگر یکی از ان جانوران بطور اتفاقی از طریق جستجوی فارسی "صدای آمریکا"به اینجا رسید بداند که یک نفر هست که دلش می خواهد آنها را بترکاند. »

گرچه مهم نیست خیلی اما اصل نوشته متن از وبلاگ "سفر به انتهای شب" است.


درباره ننوشتن

این قضیه گرچه فقط مربوط به نوشتن نیست اما در حیطه نوشتن ، بخصوص نوشتن وبلاگ های ما خیلی خشن و زمخت خودش را نشان میدهد.

نکته اش این نیست که مخالفتی وجود ندارد یا کسی نمی آید هر از چند گاهی دشنامی بدهد و برود. نکته اینجا است که مخالفان هم گروه مشخصی هستند که وظیفه روزانه شان به طور مرتب انجام میدهند و نویسنده هم به مرور زمان با فقط برای مخالفان و موافقان ثابت خودش مینویسد...


چقدر وبلاگ درباره شهر به این کوچکی هست.... عکس ها را یکی یکی نگاه میکنم... صدایش دوباره میاد تو گوشم:

-- سارا اینجا مثل بهشت میمونه از قشنگی. از شمال خیلی قشنگ تره... مردمش از مهمون نوازی دست شمالی ها رو از پشت بستن... میخنده. همون خنده های ریز. همون خنده های ساده و پر از شادی....

میپرسم خوب پس راضی ای؟ خوش میگذره؟ باز میخنده : میگه خیلی....

....

گوشی را برمیدارم و شماره میگیرم. باورم نمیشه بتونم به مرز بین خوزستان و ایلام وصل بشم. تازگی ها نبود، یکی دو هفته گذشته.... گوشی رو که از دخترش میگیره میگه: وای تویی! داره گریه ام میگیره به خدا :)) میخنده باز. همون خنده همیشگی.

خیلی وقت پیش بود. خیلی سال پیش بود... خوابگاه عجیب غریب و ایرانی ما پر بود. سر اینکه دانشجوی جدید به کدوم اتاق اضافه بشه یا نشه یجورایی دعوا بود... من نمیفهمیدم اومدن یک نفر اضافه به اتاق ۶ نفره ما دقیقا کدوم حق از حقوق حقه ما رو ضایع میکنه... ولی این رو میدونستم که اون نمیتونه تو راهرو بخوابه، من که پیشنهاد دادم بیاد تو اتاق ما، باقی بچه های اتاق های دیگه فوری استقبال کردن و تایید، بچه های اتاق ما حالشون گرفته شد... اما اون اومد، ما هنوز بچه بودیم و میتونستیم با هم دوست بشیم حتی تو اون اتاق با پنجره های پرچ شده، بدون پنکه و کولر و تهویه....

وقتی اومد تو اتاق ما یک دختر عینکی خوشگل بود با صدای زیر که آهنگ های گوگوش رو میخوند و هندی میرقصید... :)

من خنده ام میگرفت از همه چی. از همه چیزهایی که برام خنده دار بود و حالا که کنار سادگی و بی ریایی که در این آدم بود، قرار گرفته بود، برام به جای خنده های تمسخر آمیز، خنده های شاد میاورد.

گوشی رو میذارم رو اون گوشم... مثل همیشه است. حرف میزنه و نمیذاره من حرفی بزنم :))). از خودش میگه، از مطبش، از شوهرش.... از مامانش اینها...

مثل همیشه از این همه سادگی و راحتی که تو حرف زدنشه میخندم. ولی نه مثل اون. آروم. بیصدا، با لبخند... لبخندی که سال های دور میاد...

میگه: من مطمینم بچه اول تو دختره! :))) میگم وا خوب آخه چرا؟ :) تقسیم بندی اش رو برام توضیح میده :))) تو بچه های خوابگاه ، من و فلانی و فلانی بچه هامون دختر بود. اون و اون بچه اولشون پسر بود... آدم های خوش قلب و اونا که شیشه خورده ندارن، بچه اولشون دختر میشه :)))) من میخندم. مثل همیشه به سادگی اش، به شور و هیجانش، و به اینکه اینقدر راحت و شاده میخندم. به سادگی استنتاج هاش... به باور های عمیقش به تمام چیزهای ساده...

یاد تصویر بلوز راه راهی میافتم که کنار تختش کشیده بود.... طاقباز میخوابید و آدامس میجویید و فردای نیامده را تصور میکرد... میخندم و در اینترنت میزنم: آبدانان.

عکس ها را دونه دونه باز میکنم: مثل بهشت میمونه.


تمام دنیا ، تمام اون چیزهایی که دوست دارم، تمام اون چیزهایی که برام مهم بود و هست، همه اینها برای من خلاصه شده در یک نقطه. در نقطه ای که لمسش میکنم. تصور درستی ندارم. از هیچ چیز. نه از آینده نزدیک و نه حتی از همین الان.... یک حالت محو  و ابرگونه است. ولی میدونم همه دنیا الان برای من در یک نقطه متمرکز شده و اون نقطه الان «او» است....

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

از جنگ برایش میگویم. چشمانش با تعجب باز مانده... غمگین میشود، گاهی ناسزای دخترانه ای میگوید، شگفت زده است... از جنگی که آن را لمس نکرده ام. آن را اصلا لمس نکرده ام. من در تهران بودم... فقط یک بار بمباران شد و یک بار موشک باران. ما بچه بودیم و بازی میگرفتیم. همه چیز را.  صدای موشک ها و بمب هایی که به سرمان میریخت را. خانه هایی که خراب میشدند، و تل های آوار را.... مدرسه های تعطیل مایه خنده و خوشی بود. شهر خلوت و سکوت مرگبار... صدای آژیر قرمز هنوز توی گوشم هست...

برایش تکرار میکنم: « توجه ، توجه ، علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت خطر یا علامت قرمز است، فورا محل کار خود را ترک و به پناهگاه ها بروید».... صدای آژیر رو براش تکرار میکنم... چشماش گرد و متعجبه...

میخندم... میگم: چند سال بعد این سوسول بازی های آژیر قرمز و سفید هم تموم شد... موشک بدون هیچ اعلام قبلی صاف میومد میخورد تو شهر... شهر خالی شد و مردم هر کدوم رفتند جایی. حالا تهرانی ها شده بودند جنگ زده :))) من میخندم و شوخی میکنم.

الان جای امنی هستم. نه بمبی نه موشکی و نه هیچ خطری.... من میخندم و اون اعصابش خورد شده...

کسی که جلوی من نشسته، کانادایی نیست، آمریکایی نیست. کسی نیست که بوی جنگ به مشامش نخورده باشد و در کشوری امن زندگی کرده باشد. خواهر من است که فقط ۱۵ سالی از من جوان تر است... نمیتواند باور کند خواهرش، مادرش، پدرش چنین تجربیاتی داشته اند...


یک ملحفه سفید برمیدارم ... باید روی تمام خاطرات را کشید... مدت طولانی نخواهیم بود و خاک میگیرند. بابت بعضی از این خاطرات پول خوبی میدهند... میشود اینها را فروخت. با اشک  و آه میشود آخرین خاک ها را گرفت، ملحفه را پهن کرد و با جیغ و صدا فریاد زد: « ما خوشبختیم، خوشبخت تر شدیم و ثروت و رفاهمان چقدر بیشتر شده است... » گوش هایم را نمیگیرم... میگذارم کرنای خوشبختی گوشم را کر کند....

در سکوت یک ملحفه سفید برمیدارم، روی خاطراتم میکشم.


:)))))))))))

چون این پست یخورده غمگین به نظر میاد و همینطور به خاطر قدردانی از حمیدپرشیا که پیامش من رو تقریبا ده دقیقه ای داشت میخندوند... و همینطور برای انبساط خاطر شماهایی که مطالب well بالا رو خوندین و ... پیام حمید پرشیا رو میذارم اینجا. برای اینکه معرفت رو تموم کرده باشم وب سایتش رو هم همینجا تبلیغ میکنم :))))) happy باشید یا بشید :)))))

سلام دوست عزیز وبلاگ wellی داری
مطلبات هم well بود
یه سری به من بزن happyمیشم
فعلا bye


www.hamidpersia.blogfa.com

www.koper.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

این روزها در این وبلاگ و آن وبلاگ هر کسی جواب این سوال را به شکلی داده:

«وطن چیست؟»

البته این بازی جواب های دردناک تر و خنده دارتری نسبت به سوال های قدیمی تر دارد، که من به آنها لینک نمیدهم خودتان دوست داشتید «بازی وطن» را در گوگل جستجو کنید:

* چرا از ایران آمدیم؟

*۵ ناگفته درباره شما؟

*۵ فرد موثر در زندگی شما؟

و.....


 

برای من وطن چیزی است به همین شکل  و به همین طرح و با همین قامت و به همین آشنایی.

طرح وطن در ذهن من خیز برمیدارد و آرام با طنازی فراموش نشدنی با خطی سیاه، به سیاهی مرکب روی صفحه سفید وجود من برای همیشه مینشیند.

این طرح اینقدر در وجود و ذهنم روشن و شفاف نقش بسته که غیر از اشاره ای به آن هر حرفی زاید و بیمورد می آید. خطوطی که محیط اندام مرا، وجودم را، چشم و گوش و صورتم را و از همه ماندگار تر و جاودانه تر زبان تفکرم را بر صفحه وجود هستی کشیده اند...

هر چیز غیر از این از قامت بلند و همیشگی این کلمه ،کوچک تر و دور تر است. عشق، سرسپردگی، دوست داشتن، پرستیدن.... چیزی وجود ندارد خارج از آن که بخواهد دوستش داشته باشد، بپرستدش، برایش وفاداری کند. نیستی است و پوچی....


شاید برایم جالب باشد که بدانم دیگران چگونه در این بازی شرکت میکنند... مطمین نیستم البته....

ایرج، مکابیز، لیون، رضا، کاردیو، من، مانی و فرهاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط سارا  |