تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

...

اینترنت را میگردم و اسما الحسنی را پیدا میکنم. باز میگردم و اذان موذن زاده اردبیلی را پیدا میکنم. ساعت را نگاه میکنم. سعی میکنم به موقع همه چیز شروع شود... تقویم را نگاه میکنم.

ولی فایده ای ندارد. امسال بعد از ۲۰ سال اولین سالی است که روزه نمیگیرم... سفره را آرام میچینم. اطرافم همه حرف میزنند. با صدای بلند و انرژی زیاد. ثانیه ها را میشمارند. گرسنه اند :)

ساعت را نگاه میکنیم و میگیم: قبول باشه.


چند روز پیش درمانگاه بودم. پرونده مریض را گذاشتن جلوم. استادم گفت این مریض خیلی جالبیه ، حتما برو ببینش...

پرونده رو نگاه کردم. یک دختر ۲۶ ساله بود که ۶ سال پیش لنفوم هوچکین تشخیص داده بودن براش. به این ترتیب که با تنگی نفس شدید و حالت خفگی میاد اورژانس. فوری میبرنش اتاق عمل به خاطر انسداد نای. تو اتاق عمل میبینن که یک توده ای راه نای رو بسته. توده را برمیدارن مجبور میشن یه مقدار از نای رو هم بردارن. مریض رو تراکیوستومی میکنند موقت و توده را میفرستند پاتولوژی. لنفوم در نای خیلی شایع نیست اما این توده لنفوم بوده ... مریض شیمی درمانی میشه و پرتودرمانی و تراکیوستومی اش رو میبندن بعد از یک سال... دو سه سال بعد نای مریض چسبندگی پیدا میکنه و دوباره میره اتاق عمل . بیماری عود نکرده بوده و صرفا عارضه چسبندگی به خاطر جراحی و اشعه بوده . این بار تراکیوستومی دایم براش میذارن و از اون موقع صرفا پیگیری شده و بیماری اش عود نداشته اما تراکیوستومی داره...

وقتی مریض رو دیدم نمیتونم دقیقا بگم به چه علتی اما خجالت کشیدم. قبل از اینکه در اتاق رو باز کنم منتظر بودم یک دختر افسرده درب و داغون مریض احوال، با تراکیوستومی که نمیتونه حرف بزنه رو ببینم... در رو باز کردم... موهاش رو خیلی بامزه درست کرده بود. بامزه و دخترونه! حامله بود . یک لباس خیلی بامزه حاملگی پوشیده بود.... بند تراکیوستومی اش پر از نگین و چمیدونم پولک دوزی بود متناسب با گل لباسش. به سختی حرف میزد اما حرف میزد :) موقع حرف زدن باید با انگشت تراکیوستومی رو میبست. سرحال بود. کماکان یک کمی دردهای مزمن داشت هم تو گلو هم تو گردن تا حدودی ( به خاطر فیبروز ناشی از اشعه ) اما خیلی راضی و راحت بود... میگفت داره میره گفتار درمانی که شاید بتونه با تراکیوستومی باز هم حرف بزنه.... پارسال یک سقط ناخواسته هم داشته که یه مقداری مشکلات و دردسر های پزشکی هم از این بابت کشیده بوده اما این بار امیدوار بود که بتونه بچه رو نگه داره. گفت کار میکنه و لیسانس تدریس گرفته به عنوان معلم ورزش... شوهرش تو اتاق بود . خیلی عادی. نه حس حمایتی عجیب غریبی و نه هیچ چیز غیر متعارفی....

یک نکته که شاید خیلی هم مرتبط نباشه اینکه اصلا فکر نکنید که مریض بهترین درمان ممکن و یا درمان استاندارد رو گرفته. بلکه خیلی هم اشتباه در درمانش کلا شده... اولا جراحی اصولا هیچ نقشی در درمان لنفوم نداره و برداشتن کل اون توده و یک مقدار از نای و تراکیوستومی موقت هیچ سودی برای مریض نداشته به غیر از عارضه نهایی که چسبندگی نای و تراکیوستومی دایم بوده که واقعا عارضه غیر قابل اغماضی نیست. در حقیقت راه درست این بود که جراح تا نمیدونه که با چه جور بافتی تو اون تومور سر و کار داره دست یه یک همچین کار بزرگی نمیزد و مثلا نمونه را میفرستاد اورژانسی برای پاتولوژی که در اتاق عمل تصمیم درست گرفته باشه یا حداقل یک مقداری از توده را برمیداشت برای تنفس مریض و دیگه نای رو کوتاه نمیکرد و بعدا بر اساس پاتولوژی تصمیم میگرفت..... این چیزی که میگم خیلی پیچیده نیست و تمام کسایی که با تومور و به اصطلاح انکولوژی کار میکنند از جراح گرفته تا ماها و مدیکال انکولوژیست ها قاعدتا این رو میدونیم که تا ندونیم توده چیه هر کاری میتونه خیلی فاجعه آمیز باشه.... تبصره این رو هم بگم که بارها پیش اومده همین جا که رادیوتراپ بدون پاتولوژی بر اساس رادیولوژی به خاطر وضعیت اورژانسی که ظاهرا پیش اومده مثلا مغز یا نخاع رو اشعه داده و بعدا مشخص شده توده عفونی بوده یا اصلا خوش خیم بوده.... یا شروع شیمی درمانی هم به همین ترتیب.

البته این رو هم بگم که همه ما پزشک ها میدونیم در شرایط تصمیم گرفتن چقدر مشکله و همه ما هم اشتباه به اندازه اختیاراتمون کردیم، اما به هر حال رتروسپکتیو به اصطلاح بد نیست آدم همیشه نگاه کنه ببینه چه اشتباهاتی رخ داده و آیا میشد ازش اجتناب کرد یا نه....

غیر از اون از نظر تناوب شیمی درمانی و پرتودرمانی هم یک اشتباهی تو ارتباط بین دو تا دپارتمان اون موقع پیش اومده بوده که که پرتو درمانی رو وقتش رو اول همراه با شیمی درمانی دادن و وقتی فهمیدن مریض داره شیمی درمانی میگیره پرتودرمانی رو کنسل کردن اما مریض دوباره رفته تو لیست انتظار و ۳-۴ ماه بعد اشعه گرفته که خوب البته تا حالا که بیماری اش خدا را شکر عود نکرده اما منظور اینکه درمانش با استاندارد و ایده آل واقعا فاصله داشته اما با اینحال این روحیه رو این انگلوساکسون ها من نمیدونم چجوری به دست آوردن که در بدترین شرایط هم به جای غرغر و ایراد گرفتن ، باز هم از وضعیت موجود استفاده میکنند.... ضرب المثل معروف رو که شنیدین.... این صفت هم مثل همه خصوصیات فرهنگی ولو مثبت به شکل نا مطلوب هم خودش رو نشون میده ، که بارها اشاره اش رو کردم خود بنده اینجا با غرغر های مخصوص خودمون فراوان... اما مجموعا این قدرشناسی دسته جمعی را همیشه من رو شگفت زده کرده....

از این مدل مریض ها. از این مدل برخورد ها که ۱۸۰ درجه با اونچیزی که در ایران میبینیم تفاوت داره اینجا زیاد هست. اینکه دقیقا چه چیزی اینقدر امید و آرامش رو در این ها زیاد میکنه چیه من نمیدونم. اما بدجوری آدم رو تحت تاثیر قرار میده.


 یک چیزی مثل نگرانی، مثل خشم، مثل نه نفرت، مثل کینه می آید توی ذهنم، توی افکارم... تلفن را ساعت ها است قطع کرده ام... به اتاق تنهایی فکر میکنم که تو در آن هستی. به اشک هایت. به استیصالی که بیجهت آن را لمس میکنی. به نگرانی، به خشم، به کینه.... برایم آخر عاقبت کار، هرچند که بدانم خیر است مهم نیست، برایم این لحظه های تو مهم است... لحظه هایی که سخت میگذرد با نگرانی، با خشم، با کینه....


یک نکته قابل توجه خانم ها و احیانا آقایان خانه دار :)

پیتزا به نظرم که خیلی غذای به صرفه ای میاد. به صرفه برای آشپز. یعنی هزینه اصلی مشمول نان و پنیر پیتزا میشه و باقی مخلفات در حقیقت مقدار کمش هم میتونه برای یک پیتزای بزرگ که ۴-۶ نفر آدم بزرگ را سیر بکنه کافیه. به این فکر میکردم که چقدر این پیتزا فروشی ها بخصوص پیتزا فروشی های زنجیره ای که در کانادا هستند سود میکنند. احتمالا چیزی بالای ۱۰۰ برابر.

با یک مقدار خیلی کم زیتون و یک قطعه کوچک فلفل دلمه و یخورده قارچ ( یخورده که میگم یعنی یک دهم یک بسته معمولی -۲۰ تا ۳۰ گرم ) و چند تا دونه سوسیس و کالباس ( حداکثر خیلی بخوای پرملات باشه پیتزا، ۷-۸ تا سوسیس، ۷-۸ تا کالباس ) ، البته یک بسته پنیر پیتزا ( بسته من اینجا ۴۰۰ گرمی بود ) و سه تا نان متوسط ( میشه لواش استفاده کرد که به نظر من خیلی هم خوشمزه تر و شاید در ایران ارزون تر هم باشه اما نان های مخصوص پیتزا هم هست دیگه ) بنده یک پیتزای معمولی و دو تا پیتزای کوچک بسیار پرملات درست کردم ... خیلی هم خوشمزه شد.

یک نکته مثبت دیگه اش هم اینه که خیلی تهیه اش آسونه. البته اینجا پنیر پیتزای رنده شده و زیتون خورد شده تو شیشه های آماده هست. غیر از زیتون خرد شده و پنیر پیتزای رنده شده که من یادم نمیاد ایران دیده باشم. باقی مواد لازم رو در عرض ۱۰ دقیقه آدم خورد میکنه و همه رو میریزه رو نون و یک ساعت قبل از افطار میذاره تو فر! خوشگل و خوشمزه میده ملت میخورن ....

اشتباه که نمیکنم خانم های خانه دار؟ :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 
 

رویاهای رنگین من

آثار این نمایشگاه حاصل تلاش کودکان محک است

۱۷ الی ۲۳ شهریور

ساعت ۱۶ الی ۲۰

نگارخانه سیلک -یوسف آباد .خیابان ۶۸ -شماره ۲۰-طبقه اول

 از وبلاگ «باز بیاغاز» :)


تبعیض نژادی

از وبلاگ montrealpersians

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 

روی کاغذ کاهی رنگ دست میکشم و تمام پستی و بلندی کلمات را زیر نوک انگشتانم لمس میکنم. تمام پستی و بلندی های سطح کاغذ را ، تمام پستی و بلندی های کلمات و خطوط آشنا را، تمام پستی و بلندی های این سال های خوب دراز را...

رویم را برمیگردانم به سال های دور. آن سال های دور و ساده. بدون نقطه، بدون خط، بدون نگاهی به پشت سر. آن زمان هایی که هیچ چیز جز یک حس ساده و آرام درونی مرا به سوی آنچه «درستی» میدانستمش هدایت نمیکرد. آن روزهایی که از نیمکت مشترکم در مدرسه جدید به یک صندلی تکی فرار کردم... خنده های بغل دستی هایم را نمیشناختم. شوخی هایشان برایم معنایی نداشت و افتخارهایشان... تنها شده بودم... بازی هایی را دوست داشتم که همبازی نداشت. ساندویچ تنهایی ام را در زنگ های تفریح با حیرت از اینهمه فاصله گاز میزدم... مدرسه ام را خیلی زود هنوز چند ماه نگذشته بود که عوض کردند .

مدرسه جدید قرار بود برای من که کوچک بودم و در هیاهوی بچه های نا آشنا به سادگی گم میشدم برایم سخت باشد. حالا دیگر پدر مادرم با آغوش باز سختی را که اول از آن میترسیدند پذیرفته بودند...

دور میز بیضی شکل کلاس زیست شناسی خانم شریفی نشسته بودیم. وقتی معلم قلب چهار حفره ای پستانداران را روی تخته رسم کرد و شروع به توضیح کردن داد، بغل دستی ام با خنده زیر لب گفت: هه هه مثل قلب هایی میمونه که خودمون میکشیم... برق من رو دوباره گرفت. دوباره زشتی تمام آن چیزهایی که از آن فرار کرده بودم برایم نمایان شد. حوصله نداشتم، علاقه ای هم به این حرف ها نداشتم، دلم یک همکلاسی و همبازی میخواست مثل خودم...

چشم گرداندم...

چهره ات را در ذهنم دارم. روشن و ساده. کنار نرگس نشسته بودی. مرا در گروهتان راه دادی. باید عروسک خیمه شب بازی درست میکردیم. تو یک بره درست کردی، سفید. من یک میمون، قهوه ای :) ولی خوشگل بودند. یک منجنیق با هم درست کردیم. با هم توچال رفتیم. درس خواندیم، پزشک شدیم و بزرگ شدیم.

اینکه چرا من تو را دوست گرفتم دلایل زیادی داشت. بزرگ ترین دلیلش این بود که تو دوست داشتنی بودی. دوست داشتنی و ساده مثل یک جریان ساده آب روی کوه.

بزرگ منش بودی، بی اختیار احترام برانگیز و ساده.

حالا که همه این سال های دور گذشته، امروز همین امروز که من اینجا از این راه دور این دوستی و رفاقت و آمد و رفت های شیرین را مرور میکنم، تو میخواهی لباس سفیدت را بپوشی و ستاره جشنی باشی که مدتی است در دلت خانه کرده... تو را یاد میکنم. تو را و تمام خطوط حکاکی شده را...

روی کاغذ دست میکشم... کلمات را لمس میکنم.... «سارا و حامد عزیزم»....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط سارا  |