تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

امروز را یادم میمونه...

امروز صبح را.

تمام لحظه های شیرین و نگران را.

وقتی مثل یک اسیر در دست شرایطی و دنیایی هست که برایت خواسته و قرار داده... هیچ راهی نداری. هیچ جایی ، هیچ درایتی نداری برای پناه غیر از خود او...


تو هم یادت باشد.

تو هم یادت نرود. امروز را میگویم. یادت باشد .

بابا قرآن را باز کرد : ....

   يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ ﴿16﴾
   يَا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنكَرِ وَاصْبِرْ عَلَى مَا أَصَابَكَ إِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ﴿17﴾
   وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ﴿18﴾
   وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ ﴿19﴾
    أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلَا كِتَابٍ مُّنِيرٍ﴿20﴾

«سوره لقمان»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

چرا دنیا بر وفق مراد نیست؟ چرا آمال و آرزوهای انسان بلند و بی انتها، زجر بشری بزرگ و دنیایش برای خواسته ها کوچک و تنگ است؟

چرا دردها عمیق، چشم ها خیس و دوستان دورند... چرا درد هست، غم هست، حسرت و آرزوهای دور و دست نیافتنی هست ...

چرا صدا میلرزد و چشم ها خیس میشود و آدمی تنها میماند و بغض را در گلو خفه میکند؟

چرا دلتنگی و خشم هست. دوری و صدای لرزان هست....

چشم های دوان و نگران را ، خنده های بی طرح و گریه های بیصدا را جعبه میکنم و در کوله پشتی میگذارم... گذشته و هزاران سال روز خوب را خاک میگیرم و قاب میکنم...

صدا را کم میکنم. سکوت میکنم برای هزار سال.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط سارا 

 دو تا نکته چند وقتی است به ذهنم رسیده.

مفهومی هست به نام «احترام به بزرگ تر». این عبارت، مفهوم، معنا... هیچ جایی در دنیای غرب ندارد. نه اینکه آدم ها به هم احترام نگذارند و یا مدام به هم بی احترامی کنند. نه. اتفاقا حقوق انسانی یکدیگر را خیلی هم خوب رعایت میکنند در اکثر موارد اما الزامی، اعتباری، ارزشی به طور خاص برای احترام به پدربزرگ، احترام به پدر/مادر احترام به همسایه که موهایش سفید است، احترام به مهمانی که غربیه است، وجود ندارد. مهمان است که باشد، پدربزرگ است که باشد، پدر است که باشد... «من»  نوعی هم حق و حقوق خودم را دارم و کاری هم به این حرف ها ندارم. همانقدر که هر انسانی شایسته توجه و رعایت حقوق است اینها هم هستند...

آن چیزی که ما را ناخواسته وادار به برخاستن در مقابل پدربزرگمان میکند بدون هیچ قید و شرطی. ما را وادار میکند در مقابل پدرمان پای درازمان را جمع کنیم، چنین چیزی اینجا در این فرهنگ وجود خارجی ندارد. مهمانی هم که میروید دیگران نیم نگاهی به شما میکنند و بدون اینکه قصد هیچ گونه آزار و اذیتی داشته باشند، لزومی نمیبینند، که لبخندی، سلامی، نیم خیزی ، نیم نگاهی داشته باشند. باید کسی را پیدا کنید و به سر صحبت را باز کنید....

کودک شما در ایران اگر مهمانی برود، سر سفره اگر بپرسند چرا نمیخوری عزیزم؟ هرگز کسی نمیشنود که : آخه غذا بدمزه است :)) در اینجا این پاسخی بسیار «صادقانه» و مناسب سن یک کودک است. شما زیاد هم میشنوید.

همانقدر که «احترام به بزرگ تر» در اینجا بیمعنی است، مدت ها است غم این را دارم که تعبیری به نام «امنیت» در ایران بی محتوی و بدون پشتوانه و بی معنا است. این «امنیت» اینجا به safety معروف استو مفهومی غیر از امنیت ملی، شغلی، سیاسی دارد. مفهوم آن خیلی ساده امن بودن وسایلی است که استفاده میکنیم و کارهایی است که روزانه انجام میدهیم. اگر مریضی قرار است لیدوکایین زیرجلدی برای کنترل درد بگیرد به خاطر عوارض خاص دارو، قانونا و عرفا و وجدانا :)) سه پرستار جداگانه موظفا بدون ارتباط با یکدیگر نام بیمار را با دستور پزشک و ترجیحا شفاها با خود پزشک چک کنند. پس از امضا پرستار سوم دستور قابل اجرا است. قانونا و عرفا شما باید کمربند ایمنی خود را در ماشین ببندید. برای امنیت خودتان و سرنشینان. تمام وسایل برقی که میخرید همه جوره نکات ایمنی را طوری رعایت کرده اند که مشکلی برای شخص استفاده کننده پیش نیاید. ماشین رادیوتراپی به شکل فوق محتاطی هزار گونه چک تنظیم موقعیت تخت درمانی با کامپیوتر درمان کننده دارد و روزی ۱۰ بار ممکن است خاموش شود تا به طور دستی دوباره تنظیم و چک شود. آرایشگر شما قیچی را حتما باید فرم خاصی در دست بگیرد که آسیبی به صورت شما نرساند. در سوید میدانم که بالارفتن از پله در حالیکه با دو دست قهوه ها را بالا میبرید قدغن است. اگر ریز ریز این نکات را اینجا بگویم میدانم که همانطور من همه روزه به جان دوستی این ها در ظاهر میخندم و در دل به بی ارزشی جان و سلامت خودمان حسرت میخورم، شما هم خواهید خندید...

 

 

 


:( ... ما که جگرمان سوخت از این اخبار دل به هم زن اخیر.... اما محض اینکه بگیم ما اصلا حواسمون به این چیزها نیست و زندگی زیبا است و از اون زیباتر زندگی مدرن، این «چیز» ی که جدیدا دیدم اینجا برام جالب بود را تعریف کنم همینجوری....:

چه چیزهای بامزه ای تو  «خارج» پیدا میشه ها... این سایت رو نگاه کنید:

http://www.behr.com/behrx/

البته منظور من این سایت نیست. داریم زیرزمین رو درست میکنیم. رفتیم رنگ انتخاب کنیم برای دستشویی بعد این کسی که داره خونه را درست میکنه کاشی کف حموم-دستشویی رو با وجود اینکه رنگ دیگه ای مد نظر ما بود، تقریبا به رنگ قهوهای-کرم زده بود... دیگه ما دلمون نیومد بگیم اینها را بکن و بنداز و دور و دوباره برو کاشی بخر... خلاصه با اینکه قرارمون این نبود خودمون یکی از این کاشی های مثلا بدرنگ رو ورداشتیم که بریم ببینیم رنگ مناسب دیوار که دوست داشته باشیم چی پیدا میشه... خیلی بامزه بود... اولا که رنگی در کار نیست که شما یک گالن رنگ بخرید. بلکه نمونه های مقوایی با رنگ های مختلف هست که شما اون مقوا کوچولو رو برمیدارید و میبرید میگین براتون بسازن. اونها هم برنامه تو کامپیوتر دارن و با فقط ۴ رنگ ( سه رنگ اصلی و سفید و فکر کنم شاید سیاه هم بود... ) براتون هر چقدر که بخواین رنگ درست میکنن! در میاد درست عین اون چیزی که دست شما است ....

حالا این که مهم نیست. بغل اون همه مقوا کوچیک کوچیک رنگی، یه مونیتور تو دیوار بود که این صفحه را نشون میداد:

http://www.behr.com/behrx/workbook/index.jsp

یک اسکنر هم داشت ... خلاصه برنامه اینطوری بود که میتونسی کاشی یا حتی رنگی که داری اسکن کنی و بعد بگی من ترکیب مثلا آبی میخوام یا سبز یا زرد... بعد نرم افزار جوری طراحی شده بود که میتونستی باز انتخاب کنی بین دستشویی و سالن پذیرایی و حمام و اینها... رنگ آبی/ سبزی که به رنگ اسکن شده کاشی ات میخوره را پیشنهاد میده ( چون هزار تا آبی هست دیگه.... ) انوقت اتاق مربوطه را آدم انتخاب میکرد و باز میتونست بگه کف این رنگی آبی رو دیوار... نمیدونم سقف اینجوری  ( تو اون چهارچوب پیشنهادی اون ) آخرش ببینه چی از آب درمیاد... تو مدل اینترنتی اش میشه عکس از اتاقت رو اسکن کنی و تغییر رنگ رو تو خود این عکس ببینی! اما دیگه کاشی رو نمیشه اسکن کرد . خیلی بامزه بود... اینترنتی اش رو ببینین تقریبا عین همون مدل مغازه ای اش بود ....


گفتمش سير ببينم مگر از دل برود                   وان چنان پاي گرفتست که مشکل برود 
دلي از سنگ ببايد به سر راه وداع                   تا تحمل کند آن روز که محمل برود 
چشم حسرت به سر اشک فرو مي‌گيرم           که اگر راه دهم قافله بر گل برود 
ره نديدم چو برفت از نظرم صورت دوست           همچو چشمي که چراغش ز مقابل برود 
موج از اين بار چنان کشتي طاقت بشکست      که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود 
سهل بود آن که به شمشير عتابم مي‌کشت     قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود 
نه عجب گر برود قاعده صبر و شکيب                پيش هر چشم که آن قد و شمايل برود 
کس ندانم که در اين شهر گرفتار تو نيست        مگر آن کس که به شهر آيد و غافل برود 
گر همه عمر ندادست کسي دل به خيال          چون ببايد به سر راه تو بي‌دل برود 
روي بنماي که صبر از دل صوفي ببري               پرده بردار که هوش از تن عاقل برود 
سعدي ار عشق نبازد چه کند ملک وجود         حيف باشد که همه عمر به باطل برود 
قيمت وصل نداند مگر آزرده هجر                      مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

وقتی گفت: « مت کاف (Metcalfe ) رو که میری بالا، اون ساختمان قدیمی موزه طبیعت رو دور میزنی، تو مت کاف سمت راستته، پرچم ایران رو میبینی... »

یه چیزی تو قلبم ریخت پایین. آروم و شیرین. منتظر هیچ چیزی در اون ساختمان آجری نبودم. نه منتظر روی خوش، نه منتظر سرعت در کار، نه منتظر نظم... اما دلم میخواست زودتر از زیر سایه آن ورودی رد بشوم و بروم ببینم داخل چه خبری است...

خندیدم از ته دل ولی آرام: « خیلی معطلی داره؟ »

« نه اتفاقا. اصلا. کارهات رو زود انجام میدن...برو کیف داره! تلویزیون ایران رو هم برات گذاشتن که شو ایرانی ببینی با گل و ورزش صبحگاهی ایرانی نگاه کنی :) »

سفارت ایران که میروی. نرده های سیاه و بلندش که بر خلاف معمول همیشه ساختمان های کانادایی کل زمین تحت مملوکیت ایران را از کانادا جدا کرده است، اولین چیزی است که توجهت را جلب میکند. البته بعد از پرچم ایران :) که بلند آن بالا آویخته است... کسی پشت دوربین را نگاه میکند. در را برایت باز میکنند. وارد که میشوی تا در سنگین و چوبی پشت سرت با صدای بلند بسته نشود، در فلزی جلوی رویت باز نمیشود... یاد یکی از دوستان کانادایی میافتم که سفارت اسراییل برگشته بود و با اضطراب تعریف میکرد که از چندین در گذشته و چطور هر بار بین هر دو دری که مانده میترسیده :)

داخل ساختمان شدم که بوی ایران می آمد. بو و صدای ایران. زن ها با مانتو و روسری و تلویزیون جام جم... کارکنان با محاسن معمول پشت شیشه های گیشه... و مردم...

و اما مردم :) ما ایرانی ها. ما ایرانی های دوست داشتنی :)

برخورد صفر :

اولا ایرانی های عزیز وقتی میان سفارت انگار اومدن بقالی ماست بخرن. شخصا به غیر از خودم یک نفر را هم ندیدم که سایت اینترنتی سفارت را از قبل چک کرده باشد، مدارک را آماده کرده باشد و بعد تقاضای گذرنامه و ... بکنند. میان دم در گیشه...

--سلام آقا
--سلام علیکم.
--میخواستم گذرنامه بگیرم.
-- گذرنامه قدیمی دارید؟
--بله
-- فرم گذرنامه را باید پر کنید.
--فرم از کجا باید بگیرم؟
--بفرمایید، این فرم.  ..... ۱۵ دقیقه بعد( بعد از کلی بحث با همراه سر تلفن و آدرس و ... )
-- بفرمایید آقا این فرم بنده.
دو قطعه عکس لازم دارید و کپی گذرنامه و کپی ویزای دایم و ...
-- همراهم نیست آقا.
-- خوب بفرمایید کپی بگیرید من فرم را نگه میدارم.
--کجا باید برم ؟
-- ... جواب میدهد.
-- ببخشید عکاسی نزدیک کجا است؟
--... جواب میدهد.
همه مشابه همین هموطن محترم آمده اند سفارت.
سلام آقا ببخشید وکالتنامه میخواستم. تمدید گذرنامه. برگه ورود... شناسنامه...
جالب این است که همه هم میخواهند فرم را همانجا دم گیشه پر کنند. همه میخواهند مشمول استثنایات بشوند. اکثرا توقعات غیر متعارف دارند.
همه هم دارند از اینکه وقتشان تلف میشود و کارشان سریع انجام نمیشود، سرشان را به علامت نارضایتی تکان میدهند.

****************************

برخورد یک:

** مرد تقریبا مریض احوالی به نظر می آمد. از پشت چهره شکسته اش نمیشد سنش را حدس زد. ۴۰- ۴۵ سالی داشت. با عصا راه میرفت. دندانهایش ریخته بود. پشت گیشه بعداز چند دقیقه صداش بلند شده بود و اصرار میکرد:

-- من آقا جان چیز زیادی نمیخوام که شما اینقدر من رو دور سر میگردونین. یک برگه ورود به ایران میخوام.

-- قربان. شما یک بانک هم برین یک کارت هویت از شما میخوان. شما نه شناسنامه دارید نه پاسپورت قدیمی. نه هیچ کارت ایرانی.

-- آقا جان پارسال هم اومدم گفتم مادرم داره میمیره، به من ندادید. اون که مرد. حالا برادرم داره میمیره. من اگه به خاطر برادرم نبود صد سال هم پام رو نمیذاشتم تو اون خراب شده. حالا اومدم پاسپورت کانادایی هم که دارم. یعنی کانادا با این همه عظمتش بیخودی به من پاسپورت داده؟ اونوقت شماها ناز میکنید؟

ناراحت است... مردم بعضی ها سرشان را تکان میدهند. بعضی ها میخندند: آقا نمیخواد بری.

مسیول پشت گیشه بلند میشود:

-- آقا از ما دلخور نشو. تشریف ببرین با اون تلفن گوشه سالن با کنسول صحبت کنید. اگر ایشون قبول کرد من پاسپورت شما را صادر میکنم.

دیوار را نگاه میکند... تو کانادا هم یاد نگرفتن که شماره ها را بذارن رو دیوار. داد میزند: آقا شماره چند رو بگیرم؟

-- عرض کردم: ۲۳۵

..... پای تلفن: بحث مجدد.

-- نه شناسنامه ننه بابام رو آخه از کجا بیارم؟؟

احتمالا سفیر میگه اگر اسم خودتون تو شناسنامه اونها یا کس دیگه ای باشه قبوله...

-- من زن ندارم آقا....

احتمالا انکار سفیر... و اینکه از کجا بدونیم شما ایرانی هستید....

-- دارم با شما مثل بلبل ایرانی حرف میزنم شما میگید از کجا ایرانی هستم؟

...

-- میشه من یک اعتراضی به شما بکنم؟

این کانادایی های به قول شما کافر وقت یگفتم برادرم داره میمیره فوری پاسپورتی که ۳-۴ ماهه صادر میشه برام صادر کردن. شما که هموطن من هستید. من میگم بعد از ۲۷ سال میخوام برگردم وطنم چرا اینقدر بلا سر من میارید؟

....

تلفن را با نارضایتی قطع میکند... قرار است نامه ای تهیه کند و دوباره از تورنتو باید بیاید اتاوا...

*****************

برخورد دوم:

پسر جوانی است و کلاه را کشیده روی سرش... ( هوا الان گرم است ها )  پدرش پشت گیشه دارد با مسیول حرف میزند...

--بله دو قطعه عکس؟ چشم چشم. "...." بابا عکس داری؟

پسر روی صندلی ولو شده. پاهایش را باز دراز کرده و دارد با موبایلش بازی میکند. سرش را بلند نمیکند ...

زیر لب میگوید: نه....

-- باباجون یک عکس نداری؟

-- با بیحوصلگی سر تکان میدهد... ندارم بابا.

پدر به سمت گیشه میرود: -- نداره قربان میشه الان برم عکس بندازم؟ کجا هست جای نزدیک...

مسیول جواب میدهد....

--بریم بریم عکس بندازیم برگردیم. نگه داشته مدارکمون رو تا برگردیم. بدو.

-- نچ. علاف شدیم. ( ساعت ۹ صبحه ) تو نباید یک کلمه بپرسی آخه چی لازمه من رو ورداشتی آوردی اینجا؟

پدر نشنیده میگیرد: بریم بابا جان بریم... :{

*******************************

برخورد سوم:

---خانم خودش باید باشه امضا کنه...

-- وا آقا بچه ام اصلا فارسی بلد نیست.

--- خوب به هر حال خودشون با یک کارت شناسایی باید ازشون داشته باشید که مشخص باشه فرزند شما هستند....

-- یعنی حتما باید باشه؟

--بله

-- آخه دانشگاهه الان.

-- ما تا ۵ هستیم. فردا بیاد. یک روز دیگه بیاد...

-- ای بابا. عجب بدبختی گیر افتادیم ها........

************************

همه جور ایرانی هست... پسر های با گوشواره... دخترهای با حلقه بینی....

کار من زود انجام میشود و برمیگردم سر کار....


قابل توجه علاقه مندان به سرطان و انکولوژی... مثلا بچه های جراحی و شاید پاتولوژی و اینها.....

یک کتاب گرفتم:

AJCC Cancer Staging Atlas

عین کتاب اغراض ما بعد الطبیعه میمونه. اگر استیجینگ و مرحله بندی سرطان مثل من همیشه براتون یک سری تقسیم بندی بوده که هزار سال هم آدم حفظ نمیشه... با این کتاب کلی برای آدم معنا و مفهوم پیدا میکنه. خیلی کتاب باحالیه :)

واقعا این مرحله بندی سرطان به حق state of art in oncology بهش میگن خود نویسنده های ajcc ... یعنی اینقدر هر مرحله درمانش و پاسخ به درمانش و رفتار سرطان با اون یکی فرق داره و متناسب با مرحله بندی که آدم از اینکه یک سری پزشک از هیچ این جدول بندی ها را طرح کردن واقعا شگفت زده میشه و میگه: جل الخالق یا بهتر بگم: جل المخلوق :))))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط سارا  |