وقتی گفت: « مت کاف (Metcalfe ) رو که میری بالا، اون ساختمان قدیمی موزه طبیعت رو دور میزنی، تو مت کاف سمت راستته،
پرچم ایران رو میبینی... »
یه چیزی تو قلبم ریخت پایین. آروم و شیرین. منتظر هیچ چیزی در اون ساختمان آجری نبودم. نه منتظر روی خوش، نه منتظر سرعت در کار، نه منتظر نظم... اما دلم میخواست زودتر از زیر سایه آن ورودی رد بشوم و بروم ببینم داخل چه خبری است...
خندیدم از ته دل ولی آرام: « خیلی معطلی داره؟ »
« نه اتفاقا. اصلا. کارهات رو زود انجام میدن...برو کیف داره! تلویزیون ایران رو هم برات گذاشتن که شو ایرانی ببینی با گل و ورزش صبحگاهی ایرانی نگاه کنی :) »
سفارت ایران که میروی. نرده های سیاه و بلندش که بر خلاف معمول همیشه ساختمان های کانادایی کل زمین تحت مملوکیت ایران را از کانادا جدا کرده است، اولین چیزی است که توجهت را جلب میکند. البته بعد از پرچم ایران :) که بلند آن بالا آویخته است... کسی پشت دوربین را نگاه میکند. در را برایت باز میکنند. وارد که میشوی تا در سنگین و چوبی پشت سرت با صدای بلند بسته نشود، در فلزی جلوی رویت باز نمیشود... یاد یکی از دوستان کانادایی میافتم که سفارت اسراییل برگشته بود و با اضطراب تعریف میکرد که از چندین در گذشته و چطور هر بار بین هر دو دری که مانده میترسیده :)
داخل ساختمان شدم که بوی ایران می آمد. بو و صدای ایران. زن ها با مانتو و روسری و تلویزیون جام جم... کارکنان با محاسن معمول پشت شیشه های گیشه... و مردم...
و اما مردم :) ما ایرانی ها. ما ایرانی های دوست داشتنی :)
برخورد صفر :
اولا ایرانی های عزیز وقتی میان سفارت انگار اومدن بقالی ماست بخرن. شخصا به غیر از خودم یک نفر را هم ندیدم که سایت اینترنتی سفارت را از قبل چک کرده باشد، مدارک را آماده کرده باشد و بعد تقاضای گذرنامه و ... بکنند. میان دم در گیشه...
--سلام آقا
--سلام علیکم.
--میخواستم گذرنامه بگیرم.
-- گذرنامه قدیمی دارید؟
--بله
-- فرم گذرنامه را باید پر کنید.
--فرم از کجا باید بگیرم؟
--بفرمایید، این فرم. ..... ۱۵ دقیقه بعد( بعد از کلی بحث با همراه سر تلفن و آدرس و ... )
-- بفرمایید آقا این فرم بنده.
دو قطعه عکس لازم دارید و کپی گذرنامه و کپی ویزای دایم و ...
-- همراهم نیست آقا.
-- خوب بفرمایید کپی بگیرید من فرم را نگه میدارم.
--کجا باید برم ؟
-- ... جواب میدهد.
-- ببخشید عکاسی نزدیک کجا است؟
--... جواب میدهد.
همه مشابه همین هموطن محترم آمده اند سفارت.
سلام آقا ببخشید وکالتنامه میخواستم. تمدید گذرنامه. برگه ورود... شناسنامه...
جالب این است که همه هم میخواهند فرم را همانجا دم گیشه پر کنند. همه میخواهند مشمول استثنایات بشوند. اکثرا توقعات غیر متعارف دارند.
همه هم دارند از اینکه وقتشان تلف میشود و کارشان سریع انجام نمیشود، سرشان را به علامت نارضایتی تکان میدهند.
****************************
برخورد یک:
** مرد تقریبا مریض احوالی به نظر می آمد. از پشت چهره شکسته اش نمیشد سنش را حدس زد. ۴۰- ۴۵ سالی داشت. با عصا راه میرفت. دندانهایش ریخته بود. پشت گیشه بعداز چند دقیقه صداش بلند شده بود و اصرار میکرد:
-- من آقا جان چیز زیادی نمیخوام که شما اینقدر من رو دور سر میگردونین. یک برگه ورود به ایران میخوام.
-- قربان. شما یک بانک هم برین یک کارت هویت از شما میخوان. شما نه شناسنامه دارید نه پاسپورت قدیمی. نه هیچ کارت ایرانی.
-- آقا جان پارسال هم اومدم گفتم مادرم داره میمیره، به من ندادید. اون که مرد. حالا برادرم داره میمیره. من اگه به خاطر برادرم نبود صد سال هم پام رو نمیذاشتم تو اون خراب شده. حالا اومدم پاسپورت کانادایی هم که دارم. یعنی کانادا با این همه عظمتش بیخودی به من پاسپورت داده؟ اونوقت شماها ناز میکنید؟
ناراحت است... مردم بعضی ها سرشان را تکان میدهند. بعضی ها میخندند: آقا نمیخواد بری.
مسیول پشت گیشه بلند میشود:
-- آقا از ما دلخور نشو. تشریف ببرین با اون تلفن گوشه سالن با کنسول صحبت کنید. اگر ایشون قبول کرد من پاسپورت شما را صادر میکنم.
دیوار را نگاه میکند... تو کانادا هم یاد نگرفتن که شماره ها را بذارن رو دیوار. داد میزند: آقا شماره چند رو بگیرم؟
-- عرض کردم: ۲۳۵
..... پای تلفن: بحث مجدد.
-- نه شناسنامه ننه بابام رو آخه از کجا بیارم؟؟
احتمالا سفیر میگه اگر اسم خودتون تو شناسنامه اونها یا کس دیگه ای باشه قبوله...
-- من زن ندارم آقا....
احتمالا انکار سفیر... و اینکه از کجا بدونیم شما ایرانی هستید....
-- دارم با شما مثل بلبل ایرانی حرف میزنم شما میگید از کجا ایرانی هستم؟
...
-- میشه من یک اعتراضی به شما بکنم؟
این کانادایی های به قول شما کافر وقت یگفتم برادرم داره میمیره فوری پاسپورتی که ۳-۴ ماهه صادر میشه برام صادر کردن. شما که هموطن من هستید. من میگم بعد از ۲۷ سال میخوام برگردم وطنم چرا اینقدر بلا سر من میارید؟
....
تلفن را با نارضایتی قطع میکند... قرار است نامه ای تهیه کند و دوباره از تورنتو باید بیاید اتاوا...
*****************
برخورد دوم:
پسر جوانی است و کلاه را کشیده روی سرش... ( هوا الان گرم است ها ) پدرش پشت گیشه دارد با مسیول حرف میزند...
--بله دو قطعه عکس؟ چشم چشم. "...." بابا عکس داری؟
پسر روی صندلی ولو شده. پاهایش را باز دراز کرده و دارد با موبایلش بازی میکند. سرش را بلند نمیکند ...
زیر لب میگوید: نه....
-- باباجون یک عکس نداری؟
-- با بیحوصلگی سر تکان میدهد... ندارم بابا.
پدر به سمت گیشه میرود: -- نداره قربان میشه الان برم عکس بندازم؟ کجا هست جای نزدیک...
مسیول جواب میدهد....
--بریم بریم عکس بندازیم برگردیم. نگه داشته مدارکمون رو تا برگردیم. بدو.
-- نچ. علاف شدیم. ( ساعت ۹ صبحه ) تو نباید یک کلمه بپرسی آخه چی لازمه من رو ورداشتی آوردی اینجا؟
پدر نشنیده میگیرد: بریم بابا جان بریم... :{
*******************************
برخورد سوم:
---خانم خودش باید باشه امضا کنه...
-- وا آقا بچه ام اصلا فارسی بلد نیست.
--- خوب به هر حال خودشون با یک کارت شناسایی باید ازشون داشته باشید که مشخص باشه فرزند شما هستند....
-- یعنی حتما باید باشه؟
--بله
-- آخه دانشگاهه الان.
-- ما تا ۵ هستیم. فردا بیاد. یک روز دیگه بیاد...
-- ای بابا. عجب بدبختی گیر افتادیم ها........
************************
همه جور ایرانی هست... پسر های با گوشواره... دخترهای با حلقه بینی....
کار من زود انجام میشود و برمیگردم سر کار....
قابل توجه علاقه مندان به سرطان و انکولوژی... مثلا بچه های جراحی و شاید پاتولوژی و اینها.....
یک کتاب گرفتم:
AJCC Cancer Staging Atlas
عین کتاب اغراض ما بعد الطبیعه میمونه. اگر استیجینگ و مرحله بندی سرطان مثل من همیشه براتون یک سری تقسیم بندی بوده که هزار سال هم آدم حفظ نمیشه... با این کتاب کلی برای آدم معنا و مفهوم پیدا میکنه. خیلی کتاب باحالیه :)
واقعا این مرحله بندی سرطان به حق state of art in oncology بهش میگن خود نویسنده های ajcc ... یعنی اینقدر هر مرحله درمانش و پاسخ به درمانش و رفتار سرطان با اون یکی فرق داره و متناسب با مرحله بندی که آدم از اینکه یک سری پزشک از هیچ این جدول بندی ها را طرح کردن واقعا شگفت زده میشه و میگه: جل الخالق یا بهتر بگم: جل المخلوق :))))