تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 

اینجا همه میگویند: ما چه حقی داریم کودکمان را مسلمان، نجیب (‌از نظر خودمان)، در یک چهارچوب خاص فرهنگی، بی دین ، با دین بار بیاوریم؟ ما حق اضافه ای در مقابل کودکی که بزرگ میکنیم نداریم. تصادف و طبیعت این انسان را در کنار ما قرار داده است. او هم نباید بر زندگی ما باری بشود... ما او را بزرگ میکنیم (‌ تغذیه جسمی ؟ ) و او خود راه خودش را در جامعه پیدا میکند... خودش انتخاب خواهد کرد. ما اجازه نداریم به او بگوییم زود بیا . شب از خانه بیرون نرو . این لباس را نپوش، به پدرت اینگونه احترام بگذار، حتما با ما زندگی کن...

....

کودکی که به دنیا می آید، ناگزیر است از تربیت. از تاثیر پذیری، از جوری شدن، از هدفی که برایش «دیگران» قرار میدهند. مگر اینکه در جنگل بین حیوانات زاده شود... در غیر اینصورت این کودک جوری خواهد شد. فرهنگ و روش و منشی و تاثیری را در وجودش خواهد پذیرفت. اینکه چه کسی، چه تاثیری را حق دارد روی فرزند انسان بگذارد بحث عجیبی است... آیا این حق متعلق به پدر-مادر است؟ متعلق به پدر است؟ فقط مربوط به مادر است؟ آیا صرفا مربوط به یک هویت غیر مشخص مانند جامعه است؟ آیا مربوط به سیستم حاکمه جامعه است؟

دولت ها/ قدرت ها سعی میکنند در این رابطه نقشی بازی کنند. در دنیای ایران ما هم این بازی بود. ما که دبستانی های دهه ۶۰ هستیم کلاس های دینی و قرآن و ساعت های نماز و معلم های دینی و قرآن و آموزش های آنها را یادمان هست. اینکه میپرسیدند آیا مادرتان جوراب نازک میپوشد یا نه؟ آیا جلوی عمویتان حجاب دارد یا نه؟ آیا نماز میخواند یا نه... بازی اما بازی بچه گانه ای بود و خوب طراحی نشده بود. نتیجه اش هم در دنیای فعلی جوانان ایران کاملا مشخص است: شکست قطعی. اما از همان زمان هم میشد پیش بینی کرد: همه ما زمزمه های خانه هایمان را یادمان هست: معلمتون بیخود میگه ولش کن... نری بگی ما ویدیو داریم تو خونه ها... یا کسانی که مشروب در خانه هایشان داشتند به همین ترتیب. کسانی که مهمانی ها مختلط داشتند ... همه ما میدانستیم، قوانین خانه هایمان آنی است که پدر مادرهایمان میخواهند و نه آنچه در مدرسه دیکته میشود. میدانستیم قوانین غلطی هست که به خاطر جان یا امنیتمان در مدرسه باید به آنها تن بدهیم بدون اینکه به آنها «باور» داشته باشیم.

مایه بسی خوشوقتی است که این سیستم در دست موجودیت فوق هوشمند غربی نبود اگر نه الان ۷۰ میلیون بسیج کلاشنیکف به دست داشتیم احتمالا.

اینجا اما جنگیدن با آنچه در بیرون به کودک تو میگویند سخت است ... یک نکته این است که بسیاری از قوانین احتمالا انسانی و منطقی است و مبارزه با آن و قبول نکردنش مشکل است. نکته دیگرش طراحی هوشمند و بسیار زیرکانه آن است... در درجه اول حقی برای والدین قایل نیست. این را از کودکی به فرزندان انسان می آموزد. شما حق و حقوق خودتان را دارید... راهتان را در جامعه خودتان پیدا خواهید کرد... مهم ترین چیز این است: سالم باشید و شاد.

 

 

---------------------------

باد تندی می آید و اتفاق سردی می افتد...

ذره ذره خاک زندگی را می پراکند و میبرد. من بیهوده میدوم. دانه دانه های خاک را جمع میکنم و آنها را روی هم میگذارم. تلاش مذبوحانه ای برای دوباره سازی آنچه مدت ها است از بین رفته و در زمان و خاطرات پراکنده شده است...

تو هم کنده میشوی و می روی. دیگر آن چیزی که قرار بود نیستی/ نمیشوی. آیا ما قراری با هم داشتیم؟ با خودمان؟ یا با ریشه هایمان...؟

---------------------------

ميگن اسب ات رفيق روز جنگه
مو ميگويم از او بهتر تفنگه
سوار بي تفنگ قدرت نداره
سوار وقتي تفنگ داره سواره
تفنگ دسته نقره ام را فروختم
براي دل قباي ترمه دوختم
فرستادم . . .
فرستادم برايم پس فرستاد
تفنگ دسته نقره ام داد و بيداد
داد و بيداد
داد و بيداد
تفنگ دسته نقره ام داد و بيداد
داد و بيداد

نه در دل مي توان اين درد بنهاد
نه کس را مي توان زين غم خبر کرد


------------------------

چه چیزی یک ملت را اینقدر نا امید نسبت به خود و باورهایش و امکاناتش و اینقدر امیدوار و مومن به یک دستاویز ناشناخته میکند؟ مدت ها است از خودم میپرسم؟ چه چیزی مردم کشور را ما را از بسیاری از صفات تخلیه کرده است...
زن تنهایی که شوهرش او را در کانادا رها کرده است، دست به هر کاری میزند برای ادامه زندگی... برای حیات. دختر جوانی است. کار سیاه میکند. درس هم میخواند. خرج خودش را هم میدهد. نمیتواند طلاق بگیرد، دادگاهی اینجا نیست...  اینکه چرا پدرش - مادرش - خودش از او نمیخواهند که برگردد و تحت «هر» شرایطی که هست با آنها باشد،‌آنها کنارش باشند که او برگردد به سطح اجتماعی که داشته و به شغل و کاری که میکرده... برگردد به زندگی... از حرف مردم میترسند؟ از داشتن یک دختر مطلقه؟ از جنگیدن با دادگاه های ایرانی؟ از چه میترسند یا چه چیز آنها را در دیار دیگر امیدوار میکند... ؟ مهاجرتی در کار نیست... باید برای مهاجرت اقدام کرد که ویزای باطل شده و اقامت  غیر قانونی این کار را نیز مشکل تر میکند... 

----------------------------

شب هایی که من کشیک هستم ،‌اگر دکتر اورژانس هم دکتر معقولی باشد و بگذارد من کارم را بکنم، حالا یا تصادفا (‌ اورژانس خلوت بوده ) یا از آنجایی که واقعا مریض ها را بی جهت معطل نمیکنم ، صبح روز بعد هیچ پرونده ای رو میز نیست. هیچ مریضی هم در اتاق انتظار نیست.... صبح هایی که شیفت اورژانس دارم، از بین مریض های صبور کانادایی رد میشوم، همه آرام نشسته اند و کتاب و روزنامه شان را میخوانند. پرونده ها را نگاه میکنم، اولین مریض حداقل ۴ ساعت است که برایش پرونده تشکیل شده به این زمان ۱-۲ ساعت باید برای زمان انتظار اضافه کرد....

من مریض ها را میبینم. تند تند میبینم... ساعت ۵ صبح دیگه اما رمقم تموم میشه .... ساعت ۶ به بعد تقریبا عملکرد خوبی ندارم. از ۶ به بعد همه مریض ها را با دکتر اورژانس چک میکنم که نکته ای از دستم در نره ...
بامزه است... میگم مریض رو صدا کن بیاد من میبینمش... پرستار نگاهم میکند: نمیخواد بذاری یخوره معطل بشه؟ تازه اومده ها!!!!!!!

رزیدنت های دیگه میگن: اورژانس که خیلی خوبه،‌ یدونه یدونه مریض ها را ببین تا جواب آزمایش هم نیومده مریض جدید نبین... میخندم... نه حوصله بحث دارم به زبان انگلیسی نه ابراز تعجب ... میگم اهوم آره... اوکی...

--------------------------

مشغول اسباب کشی هستم...جای دوری نمیروم این بار... همین دو خیابان پایین تر... نزدیک بیمارستان.
ظرف هایم را با احتیاط و علاقه دانه دانه میپیچم و میگذارم توی کارتون... :) حتی ظرف هایم را هم خیلی دوست دارم.... :)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو


من نفس نفس هوای آن خانه را میشناسم. گوشی را برمیدارم و صداهای آهسته را از پشت گوشی تشخیص میدهم... شادی را حس میکنم، غمش را میشناسم... میدانم اوضاع چیست. لحظه لحظه اش می آید جلوی جشمم.

فشار و سختی و ناراحتی هایی که مثل همیشه گذرا است. میدانم... مشکلی نیست. مهم نیست. مسیله ساده است. درکش اصلا سخت نیست. ریشه اش در آنجا است، که او بیدریغ است کمک ها و بخشش هایش. «نمیتوانم»ی در کار نیست... «مشکل دارم»ی در کار نیست... از جانش است که میدهد... داستان سال های طولانی است که میشناسم.

دستان من بسته است. آغوش گرم و دستان او مثل همیشه گشاده و گرم.


روزهای آخر سال یک است... بالاخره بوی رزیدنتی می آید... بخش اورژانس هستم... هر چه انگیزه داشتم برای یادگیری علوم عمومی پزشکی دیگر تمام شده و آماده ام برای شروع رشته خودم...

بعضی از این دکترهای اورژانس واقعا ببخشیدا خیلی خنگن خیلی.... به بعضی از گونه های جانداران گفتن زکی!  من هم که اصلا دیگه نه حال دارم نه حوصله. این پرونده هایی که از ۱۰ ساعت قبل رو هم انبار شده رو میبینم. مردم رو میبینم تو اتاق انتظار با آرامش نشستن و کتابشون رو میخونن بیشتر اعصابم خورد میشه... پرونده ها را باز نگاه میکنم میبینم یکی است از دیشب تا حالا اینجا نشسته ... اون یکی یه پیرمرد ۸۰ ساله است باز همینطور... همه آروم. همه منتظر...

حالا این همه آدم منتظرن، تصور کنین یک دکتر خنگ هم تو اورژانسه که نمیذاره حداقل تو کار کنی مریض ها رو ببینی رد کنی برن این بدبخت ها که بقیه بتونن بیان تو!

فقط فکرش رو بکنین! یه مریض ۹۱ ساله اومده بود که یک سال بود روی صندلی چرخ دار میشست به خاطر درد زانو... و ۷ ماه بود که دیسفاژی پیدا کرده بود که به تدریج بدتر شده بود و خلاصه دو روز بود که اصلا نمیتونست چیزی بخوره حتی آب.... سابقه بیماری قلبی و زخم معده هم داشت. خلاصه ما مریض رو دیدیم. ساعت ۵ بعد از ظهر بود. مریض ۸ صبح اومده بود اولین ساعتی که ثبت شده بود رو پرونده اش. این یعنی حداقل ۲-۳ ساعت قبلش خودش پاش به اورژانس رسیده... خلاصه من مریض رو دیدم ... اولین مریضی بود که دیدم... نمیدونستم دکتر مسیول اورژانس کیه که... گفتم الان میرم یه سرم براش میذارم و زنگ میزنم داخلی بیاد بستری اش کنه که اندوسکوپی بشه. منتها چون جمعه شب بود داشتم فکر میکردم تا دوشنبه کسی این رو اندوسکوپی نمیکنه . میشه برای تومور مری سی تی کرد چون این جراحی که کسی نمیکندش، درمانش فوقش یه اشعه بدن که بتونه چیزی بخوره یا یه لوله معدی-پوستی بذارن.... گفتم الان میفرستم بالا تو بخش که اتاق خالی شه... ولی باید به دکتره میگفتم دیگه.... آقا و خانم هایی که شما ها باشید! رفتم گفتم، گفت نخیر بیا بشین! شروع کرد به سوال پیچ کردن که راه رفتن مریض رو چک کردی؟ معاینه نورولوژیک کردی؟!!!! نیستاگموس نداشت؟! نزدیک بود شاخ در بیارم. گفتم والا مریض اصلا راه نمیره ۹۰ سالشه! البته کم کم فهمیدم با اون مخش داره کجاها میره... اما گفت خوب. بگو ببینم موهاش رو میتونه شونه کنه!!!!!!! میخواستم بگم این بدبخت موش کجا بود!  خلاصه نیم ساعت برای ما تشخیص افتراقی های دیسفاژی رو مطرح کرد و گفت حتما باید به میاستنی گراو و ای ال اس ALS هم فکر کنی!!!!!!!!!!!!!!!! چشم هام شده بود چهار تا نمیدونستم بخندم گریه کنم. گفتم خوب یه مقدار سنش برای بروز این بیماری های عصبی بالا نیست؟! بعدش هم که ما تو اورژانس میخوایم کارهای اولیه مریض رو انجام بدیم بخش داخلی که نیستیم . مریض اولش یه اندوسکوپی میخواد یا حداکثر یه سی تی... دیدم پرت تر از این حرف ها است. گفتم بله بله. گفت خوب حالا بریم مریض رو با هم ببینیم. دوباره رفتیم تو اتاق... شروع کرد به مریض بگه اینور رو نگاه کن و اونور رو نگاه کن... یه معاینه خیلی مسخر ه  و نصفه نیمه عصبی هم از مریض کرد و یک لیوان پر داد به مریض که آب بخوره!!!!!!!! مریض بیچاره لیوان آب رو گرفت و هی جوید هی جوید به زور سعی کرد قورت بده و خلاصه با کلی سرفه و کلی ترشحات دیگه تمام لیوان آب را برگردوند :( گفت بله بله شما نمیتونید اصلا هیچی بخورید!!!!!!!!!

اومد بیرون! گفتم خوب آقای دکتر زنگ بزنم داخلی بیاد؟ ( حالا شده ساعت ۷ ما سر همین یک مریض موندیم! ) گفت نه...... تو چیکار میخوای بکنی واسه این مریض؟! این مریض واضحا یه جنبه نورولوژیک هم داره مشکلش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اون لحظه دلم میخواست فقط یکی از دوستام بود با هم میخندیدیم. گفتم خوب من راستش میخواستم مریض رو هیدراته کنم و بفرستمش بخش که مشاوره های متناسب مثل گوارش براش انجام بشه. خوب یه سری آزماش خون کلی هم مثل سی بی سی آدم میکنه که اگه مریض خیلی کم خونه یا الکترولیت هاش ناجوره درست کنه همینجا... گفت نه گرافی چی میخوای! گفتم میشه الان سی تی کرد خوب... گفت نه یه عکس ساده قفسه سینه خیلی چیزها را واسه ما الان روشن میکنه...( حالا کوه پرونده ها داره همینجوری زیاد میشه این هم در نظر بگیرین! ) گفتم آخه دکتر تومور مری که تو عکس قفسه سینه دیده نمیشه. گفت نه مثلا تیمومایی چیزی باشه که داره فشار میاره.... دیگه از این همه هوش و ذکاوت و مدیریت و برنامه ریزی این آقای دکتر ماتم برده بود. خلاصه مریض بدبخت گشنه تشنه رو فرستاد رادیولوژی یه یک ساعتی هم اینجا معطل شد. ساعت دیگه شد ۱۱:۳۰ که آقا فرمودن نه زنگ بزن بخش فامیلی اونها بستری کنن. حالا رزیدنت های فامیلی از خونه کشیک میدن و شده نصفه شب! گفتم داخلی ها بهتر نیستند تو بیمارستانند سریع تر میان؟! گفت نه فامیلی! گفتم فدای سرم بابا اینقدر خلی تو! زنگ زدم. رزیدنته هم تا از خواب بیدار شه و جواب من رو بده باز یه نیم ساعت طول کشید. گفتم اینجوریه... یخورده غر زد و گفت من یه مریض دیگه هم هست که باید بستری کنم هر دوش را ساعت ۵ صبح میام!

ساعت ۱۲ شد. شیفت من تموم شد . من زحمت کشیدم سه تا مریض دیدم از ۵ تا ۱۲ . چند تا هم بخیه زدم اومدم خونه.  بالاترین راندمانی بود که از یه سیستم میشه انتظار داشت.

آهان این رو هم بگم که وقتی داشتم میرفتم صدام کرد گفت راستی! یه سرم هم برای مریض شروع کن! گفتم بله. چشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 

مطمین نیستم قدم هایم آنقدر ها که میخواهم کوچک شود... قدم هایم را کوچک میکنم، کوچک تر، باز هم کوچک تر. دلم میریزد... خودم هم کوچک شده ام. سر بالا میکنم و نگاه میکنم. جایی دل من فرو میریزد... خیابان ها را نمیشناسم، درخت ها را و چهره نا آشنای مردمان را...

دست های مادرم را سفت گرفته ام. از بزرگ ترین و پر ماشین ترین چهار راه دنیا مامان مرا رد میکند. از کتاب فروشی تیسفون برگشته ایم. کتاب فروشی پر از رنگ، پر از کتاب، پر از شادی برای من...

---

خیابان های اتاوا سبز شده. سبز سبز. سرما ولی هنوز می آید و میرود و جان آدم را میسوزاند... هوای یخی کانادا. شنبه ولی آفتابی بود... دوچرخه ها را برداشتیم... اتاوا اگر آفتاب داشته باشد شهر قشنگی است.... قشنگ و غریبه.

----

سوار دوچرخه ام و دور درخت بید میچرخم. دور دو درخت بید... از این سر شهر به آن سر شهر میروم. در خیال غرق میشوم. زمان و آفتاب داغ تهران که صورت و تنم را هر تابستان میسوزاند نمیفهمیدم. در خیالات روزانه ام فرو میرفتم... همبازی ام را در آنها شریک میکردم و پا میزدم...

----

حالا هم پا میزنم... مثل آن زمان ها... سرم را پایین میگیرم. دیگر رویای روزی ندارم. خیالم پر است از خاطرات روزهای گذشته، فرداهای نیامده و چه میشود های بی جواب... پا میزنم، اینجا ها سرد میشود، زود. باید برگشت.

***************

خودمان را یعنی خودمان ما ایرانی ها را نگاه میکنم. لزومی به نگاه کردن نیست... در ذهنم حک شده که چه میکنیم. روزهایمان چطور میگذرد، افکارمان، شکایاتمان. بی نظمی و نظممان. محبت و بی مهریمان.

مدت ها است به این فکر میکنم:

اینکه چرا ما اینطوری هستیم که هستیم. وضعیتمان، مشکلاتمان، مردمانمان و این مردمانی که میبینم اینطوری هستند که من میبینم.

خیلی جواب ها هست. خیلی جواب ها را شنیده ایم وخوانده ایم و بارها و بارها در تاکسی و عید دیدنی ها و روزنوشته هایمان برای هم تکرار کرده ایم:

** ما نظم نداریم آقا جان! نظم نداریم...

** «اینجا» جون آدم ارزش نداره ... «اونجا» برای وقت و جون شما ارزش قایلند آقا جان! شما کافیه ده دقیقه ایستگاه اتوبوس معطل بشی . بنده خودم برادر زاده ام اوتبوس دیر اومده بوده، فوری شکایت کرده  و شرکت واحد «اونجا» فوری بهش به اندازه یک ماه حقوقش رو تقدیم کرده تازه کلی هم عذر خواهی کرده بودند. آقا تازه بازم طلبکار بود...

** خانم... شما که از اونجا اومدین... میدونین. راننده تاکسی ها اونجا شاهانه زندگی میکنند. اینجا ما چی داریم؟ به خدا از صبح تا ساعت ۱۱ شب جون میکنم باز هم هشتم گرو نهمه.... از آینه نگاهم میکند... راست میگوید خستگی و درماندگی را میشود از نگاهش خواند... ولیعصر ترافیک است. میرود در لاین مقابل. حوصله ندارد... راننده های روبرویی بعضی ها شاخ در می آورند. بعضی ها میخندند، بعضی ها بلند بلند بد و بیراه میگویند... او هم جوابشان را میدهد... سر ماشین را بدون هیچ احتیاطی کج میکند سمت چپ... صدای ترمز... میترسم... در این آهن قراضه له میشم! اگر تصادفی بشه! میره تو یه کوچه ورود ممنوع.... حال کردین خانم؟  اگر میخواستیم تو اون ترافیک بمونیم فردا صبح هم نیمرسیدیم... بله خلاصه ما که اینجا موندیم خوش به حال شما که رفتین. البته پسر خاله من اونجا است... دو ساله رفته وضعش توپ توپ شده... ما دیگه گیر زن و بچه ایم....

** به ما چی یاد میدن تو دانشگاه ها هان؟ آخه اون دانشگاه بود ما داشتیم؟ از روز اول یه خانمی فقط دم در بود میگفت حجابت رو بکش جلو، نمیدونم آرایشت رو پاک کن. لاک ناخن نداشته باش... استادامون که همه بیسواد... اصلا کلاس ها فایده نداره... هیچی ما خیلی محدودیم... خیلی ... نگاهش میکنم... میدانم کلاس ها را شرکت نمیکند ( مثل دانشجویی خود من ) امتحان را تقلب میکند. در طول روز کار نمیکند. غیر از چت و اینترنت و مطالعات شخصی مشغله خاصی ندارد...

** واقعا با این وضع اسف باری که ما داریم اگر درخت هم پا داشت رفته بود. آقا باید رفت.....

****

همه اینها هست ... همه اینها دریچه هایی است به مشکلات جامعه ما... اما یک چیزی هست ، یک تفاوتی، یک فاصله ای. بین مردم شرقی ایران زمین و مردم غربی قاره نوین آمریکای شمالی ( اروپا را نمیدانم )... این فاصله است که من هر روز میبینم. هر روز صبح آن را لمس میکنم. سردی و خشونتش به تنم میخورد و حالا حقیقت این است که به شدت بر این باورم که این حداقل یکی از ریشه های مهم فاصله ای است که ما بین این دو جامعه میبینیم.

طراحی جامعه «اینجا» همراه با فرهنگ مردمان آن، همراه با تربیت بی وقفه و بسیار قوی مهاجران و کودکان مجموعه ای را ساخته که هر جز آن که یک فرد باشد از تراکتور هم در طول روز بیشتر کار کند. اینها به جای هر کاری ( غر زدن، ایراد گرفتن، ناله کردن، انتقاد های مداوم، سرباز زدن از قوانین و مقررات سیستم وقتی به نظرشان درست نمی آید --- اجزا لا ینفک فرهنگ خودی ) فقط کار میکند. کار خودشان را. اگر راننده هستند، رانندگی شان را میکنند. اگر پزشک هستند طبابتشان را و اگر فروشنده ، فروشندگی شان. اولین فرض بسیار غلط و کاملا کذب این است که: خوب آقا جان اینها رفاه دارند. یه فروشنده تو ایران چقدر میگیره هان؟ اینجا ۷۰۰۰ دکتر بیکار داریم فقط... وقتی رفاه باشه آدم خوب کار میکنه ...

اینطور نیست. اصلا اینطور نیست. زمستان های اینجا کشنده است. هنوز هم کشنده است. دمای -۴۰ تا -۵۰ درجه را تصور کنید.  ۳۰۰ سال پیش وقتی اولین افراد اروپایی پا به خاک کانادا گذاشتند... فقط استقامت و سخت کاری و پشتکاری که اجداد کانادایی های امروز در آن زمان داشتند میتوانست چنین سیستمی را بر پا کند. هنوز هم به نسبت همین طور است. خیالات اشتباه ما درباره زندگی اینجا که رفاه بی اندازه دارد و حقوق های سر به فلک کشیده غلط است. خیلی از بزرگ ترین اساتید اینجا که شاگردان برنده های جایزه نوبل بوده اند در یک اتاق دو در دو متر کار میکنند که تهویه هم به زور دارد... در همین اتاق ها تحقیق میکنند. ساعات طولانی روز را کار میکنند و حداقل توقع را دارند.

این خصوصیت ما ایرانی ها است که به این روزمان نشانده:

تقریبا در طول عمرمان احتمالا هیچ کار مفیدی برای مجموعه مادی اطرافمان انجام نداده ایم. در طول زندگی روزمره مان مدام مشغول تخریب هستیم ( تخریب محیط زیست - آشغالهایمان را بدون هیچ دغدغه ای در خیابان میریزیم و سر ساعت مشخص دم در نمیگذاریم - تخریب اعصاب همدیگر - تخریب منابع طبیعی -) کار هم نمیکنیم ( دانشجوهای ما نه تنها که کار ندارند بلکه حاضر به کار هم نیستند . مطمینم هیچ کدام از دانشجوهایی که میشناسم و میشناسیم حاضر به انجام دادن کارهایی مثل کشاورزی، بنایی، سرایداری نیستند. از این کارها ننگ دارند ) در عین حال  ولی توقعمان به آسمان میرسد. از سیستم اطرافمان توقع بیشترین رفاه و امکانات مادی را طلب میکنیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط سارا  |