اولین شماره مجله زی امروز به دستم رسید... باورم نمیشد یک مجله انگلیسی زبان مرا اینطور میخکوب کند. مثل روزهای خیلی خیلی قدیم که وقتی مجله محبوبم از کیهان بچه های روزهای سه شنبه در سال های 5-6 سالگی بگیر تا دانشمند و کیان و ایران فردا و گل آقا به دستم میرسید بدون اینکه از جایم بلند شوم 3-4 ساعتی مرا به صندلی میخکوب میکرد تا خواندنی ها را بخوانم و تا یکی دو روز با افکارم خودم آنها را مزه مزه کنم تا دوباره بروم سر مجله ببینم کجایش را جا انداخته ام. خوشبختانه ساختار مجله برای من همیشه اینگونه بوده که تا شماره بعدی همیشه یک چیزی باقی میماند برای خواندن. آخرش حداقل نامه های خوانندگان بود که بخوانم... :) یادش واقعا به خیر.
مجله زی را میگفتم... قبل از مطلب اصلی یک سری اعداد باور نکردنی و وحشتناک برایتان بگویم: بودجه ارتش آمریکا در سال ۳۳۰ میلیارد دلار است. این یعنی از زمان تولد عیسی مسیح اگر حساب کنید بیش از ساعتی ۱۸۰۰۰ دلار. این اعداد برای خیلی ها وحشتناک نیست.میدانم برای خیلی ها بزرگی ارتش آمریکا، کمپانی هایش، هالیوودش و عظمت و قدرتش زیبا و جذاب است.
و اما....
به عنوان سالگرد 20 ساله مجله یک مقاله از اولین شماره مجله را با فونت قدیمی گذاشته بود... :
« کلاس اعدام »
نوشته جذاب و به زبان ساده و فصیحی نوشته شده بود. به سادگی مطلب را دنبال کردم مات و مبهوت. میخواستم اول متن ترجمه شده را بنویسم اما احساس کردم به زیبایی و سادگی نویسنده نوشته ام در نمی آید و وقت هم زیاد میگیرد. خلاصه و مضمون مطلب را برایتان میگویم. امیدوارم همانطور که مرا تحت تاثیر قرار داد و لبخند را تا ساعتی روی لبم نشاند برای شما هم بدون جذابیت نباشد...
نویسنده گری السون Gary Olson استاد دانشگاه در ایالت پنسیلوانیا یکی از تجربیات خودش را تعریف میکند. السون از اینجا شروع میکند که تمام کلاس ها و آموزش هایی که در دانشگاه توسط اساتید به اصطلاح دگر اندیش به دانشجویان داده میشود در حقیقت قایده ای ندارد یا بسیار بی فایده است. چرا که تاثیر گذاری آن در ذهن دانشجویان با افکاری که به شدت توسط مدیا و آموزش های عمومی و خواست های غریزی پر شده بسیار کم است.
السون خاطره واقعی اش را میگوید: زمان خاطره 20 سال گذشته بوده. موضوع درس هم امپریالیسم و سیاست خارجی آمریکا و ایجاد ترور و وحشت و آدم کشی و دخالت در امور کشورهای دیگر است. السون به شکل انتقادی تمام ترم 4 ماهه را در این باره درس میدهد و انواع و اقسام شواهد را در کلاس نشان میدهد.آمار افرادی که به خاطر فعالیت های سیاسی علیه استعمار اعدام میشوند و هزینه آمریکا در راستای کمک به این قضایا و... آخر ترم امتحان را برگزار میکند و به غیر از 8 نفر همه در جواب سوال در رابطه با سیاست خارجی آمریکا آن را غیر اخلاقی و نادرست میدانند. السون یکی از نوشته های موافق سیاست خارجی آمریکا را که به شکل تاثیر گذاری از یکی از شعر های ویلیام سفایر William Safire را به نام «شعر طمع» Ode to Greed استفاده کرده انتخاب میکند. ** و برای دانشجویان کلاس میخواند. همانطور که انتظار هم میرفته بچه های کلاس اکثرا با زمزمه و آهسته اظهار موافقت میکند. السون از همه میخواد که بدون نوشتن اسمشون نظر واقعی شون رو بنویسن. سه چهارم کلاس با سیاست های خارجی آمریکا و ایده آمده در شعر سفایر موافق بودند.
السون از بچه ها پرسیده که چرا در امتحان حقیقت را ننوشته اند که خوب جواب مشخص است: جواب مطابق میل استاد نبوده.
السون در این قسمت مقاله نوشته که چقدر از درس دادن خودش ناامید شده و دیده که در حقیقت هیچ تاثیری روی هیچ تفکری در حقیقت نتونسته بذاره. از بچه ها خواهش میکنه توضیح بدن که واقعا چطور فکر میکنند. کم کم دانشجو ها به حرف میان: اول دانشجوهای "خوب" با نمره های عالی شروع به صحبت میکنند:
...« من میدونم که اتفاقاتی که داره میافته واقعا خوب نیست. اما من هم دلم میخواد یک روزی مرسدس ۴۵۰ اس ال و تمام لباس های مد رو داشته باشم. سخته گفتنش اما در حقیقت اگر مساوات و عدالت واقعی روی زمین باشه اونوقت زندگی عالی برای من در آینده فراهم نخواهد بود. »
یک دانشجوی "خوب" دیگه: ...« من واقعا با بیل موافقم. من به دانشگاه اومدم که بعدا بتونم زندگی مرفهی داشته باشم. اگر دولت ما این کارهای وحشتناک رو انجام نده ممکنه هیچ کاری در آینده برای من نباش. من میدونم که این واقعا دردناکه اما خوب اینطوریه و کاریش نمیشه کرد... »
... « این بحث اصلا بی مربوطه به نظر من. ما نمیتونیم درباره اخلاق و این جور چیزها فکر کنیم. فکر کنم اگر همه بخوان راستش رو بگن با من موافق باشن »
تعداد خیلی کمی مخالف بودند و فقط یک دختر از این حرف ها عصبانی میشه و با بقیه دعواش میشه... السون: من به شدت جلوی حرف زدن خودم را گرفتم. چون فکر کردم در اون شرایط که کاملا روحیه ام از این حرف ها تضعیف شده بود ممکن بود هر حرفی بزنم که تمام تاثیر آموزگاری ام رو از بین ببره.
خیلی فکر کردم.
تا جلسه بعد صبر کردم.
در کلاس یک سیاه پوست که اصالتا اهل زییر بوده را صدا کردم بیاد جلوی کلاس بایسته. «دَن» جلوی کلاس می ایسته. رو به بچه ها کردم و گفتم: فرض کنین اینجا جلسه دادگاهه و دَن بعد از دستگیری، شکنجه به خاطر مخالفت با آپارتاید محکوم به اعدام شده. دَن در عرض ۱۵ دقیقه اعدام میشه. در این ۱۵ دقیقه ای که دَن روی این کره خاکی فرصت داره لطفا به زبان و منطق خودتون برای دَن توضیح بدین که چرا باید بمیره، چه لزومی داره که دَن بمیره...
بچه ها سکوت کردند.
بحث روز جمعه را براشون یادآوری کردم. گفتم برای دَن درباره ماشین ها، الماس و طلا ها و زندگی مرفهی صحبت کنید که با فعالیت او از بین خواهد رفت.
دوباره از بچه ها خواستم که حداقل توضیحی برای دَن بدهند.
بالاخره یکی از دانشجو ها بلند شد و مستقیم به دَن نگاه کرد:
« دَن تو باید نتیجه کارهایی را که میکردی را میدانستی. الان در حقیقت بهای کاری را که کردی میپردازی. » با اشاره من ادامه داد « من واقعا متاسفم، من تو را دوست دارم اما اگر سازمان تو پیروز شود ، من دیگر آن چیزهایی که احتیاج دارم در کشورم نخواهم داشت. »
دیگری: ... «ببین، اگر دولت ما در کشتن افرادی مانند تو همکاری نکند آنوقت، تمام تشکیلات ما کارگرهای ارزان خود، مواد خام و سود خود را از دست خواهند داد و آنوقت این ما هستیم که باید زجر بکشیم. از این گذشته، بالاخره یک نفر باید قوی تر و بالاتر از بقیه باشد »
بقیه هم کمابیش یک چنین دلایلی برای دَن آوردند.
فقط دختر دانشجو گفت: « من نمیخواهم دَن بمیرد. این واقعا بده و من حاضر نیستم در این قضیه همراه بشم »
اعلام کردم که وقت اجرای حکم رسیده. یک هفت تیر از جیب کتم بیرون آوردم. دیدن تفنگ واقعی همه را لرزاند. سوال کردم که چه کسی داوطلب است که اعدام را اجرا کند. بهت واقعی و خالص را در نگاهشان میدیدم، وقتی که از میان نیمکت ها حرکت میکردم و تفنگ را به بچه ها تعارف میکردم. احساس میکردم که تصویر واقعی افکار و اعتقاداتشان برایشان ظاهر میشود. شاید برای اولین بار.
مسخره شان کردم. گفتم هیچ کدامشان جرات انجامش را ندارند. دست آخر یکی از دانشجویان قبول کرد شلیک کند به شرط اینکه از راه دور باشد و صورت دَن را نبیند.
قبول نکردم. گفتم خودم حکم را اجرا خواهم کرد.
از همه خواستم برگردند و رویشان به دیوار باشد تا صحنه را نبینند.احتمالا همانطور که در زندگی واقعی، واقعیت را نمیبینند.
دختر دانشجو داد زد: « نگذارید این کار را بکند. نه.... »
سکوت سنگینی کلاس را گرفت.
شلیک کردم. دَن افتاد... کلاس را تعطیل اعلام کردم. اکثر بچه ها به آرامی بدون اینکه نگاه کنند از کلاس بیرون رفتند. فقط ۶ نفر سر جایشان باقی ماندند به دیوار خیره شده بودند و در افکار خود فرو رفتند.
Z magazine
March 2007
-----
**Greed is finally being recognised as a virtue. Dressed in euphemism -- the profit motive or growth incentives or the entrepreneurial spirit -- our not-so-deadly sin turns out to be the best engine of betterment known to man. The world has learned that to concentrate on divvying-up diminishes us all, while scrambling to help ourselves helps others; without greed, there is no wherewithal for generosity