تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

شاخه هاي شسته ،باران خورده،پاك

آسمان آبي وابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس ،رقص باد

نغمه ي شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوتر هاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها ودشت ها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شزاب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه ي رنگين نمي پوشي به كام

باده ي رنگين نمي بيني به جام

نقل وسبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرگس نرقصي با نسيم!

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار!

گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ.

«فریدون مشیری»


امیدوارم سال جدید، سال خوبی برای همه باشه. سالی همراه با صلح و آرامش برای "ایران"، همراه با سلامتی و شادی برای عزیزانم و برای همه شما .

عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط سارا  | 


کلی مطلب بود اینجا که نخونده بودم! کلی خندیدم بخونین شما هم! خیلی این ها بامزه هستند به خدا.....

http://www.lsamiee.persianblog.com/


:) سروش خاله ، آهنگ سیاوش قمیشی رو میشنیده... به سختی جمله اش رو جفت و جور میکنه:
مامان: چرا ایرانی ها آهنگ هاشون....، چرا آهنگ های ایرانی.......، چرا ایرانی ها تو آهنگ هاشون همیشه غم هست؟
مامانش با تعجب میگه مگه چه کس دیگه ای آهنگ ایرانی غمگین خونده...؟
چشم های درشتش رو میگردونه ومیگه: داریوش!

یه بار دیگه دایی اش ازش میپرسه سروش، چرا فکر کردی اون آهنگ غمگین بود؟
میگه آخه توش غم بود... تنها میخواست بره تو جاده

****

با هم تعریف میکنیم،‌میگیم و میخندیم و کیف میکنیم... یهو احسان میگه: میدونی میمونم گاهی، یک بچه ۵ ساله که زبان فارسی رو تازه خوب نمیدونه ،‌غم و ناراحتی رو از تو یک آهنگ درک میکنه... آدم های گنده با کلی ادعای درک و فهم،‌ غم و ناراحتی رو از جنگ، آدم کشی، قتل و غارت درک نمیکنند.... مثلا میگن حقشونه دنده شون نرم!

****

مطلب پایین رو که نوشتم به نظرم درکش خیلی واضح بود. پیامش هم همینطور... با بحث هایی که اینجا و تو وبلاگ دکتر رضا پیش اومد دیدم اشتباه میکردم. خیلی هم زیاد. بعد فکر کردم برو بابا! یارو یک ترم دو ترم کلی درس داده و مخ ملت رو زده تازه استاد دانشگاه آنچنانی هم هست و نتونسته پیامش رو و دیدش رو نسبت به دنیا برسونه من چی چی دارم میگم اصلا...

«سادگی» محضی که در مطلب پایین هست خیلی خیلی خالص تر از مسایلی است که تو این بحث ها صحبتش میشه. صحبت آمریکا و ایران و اسلام و یهود و مسیحیت نیست. مسیله تمدن و چمیدونم پیشرفت و تکنولوژی و چرخ های بزرگ اقتصادی نیست. مسیله فرهنگ و عقب افتادگی ما نیست. مسیله خیلی ساده است. آیا توضیحی برای آدمهایی که میمیرند و عواملی در جای دیگر دنیا به مرگ آنها کمک میکند، درحالیکه ما حاضر به انتقاد از این عوامل نیستیم داریم؟
آیا سیستم فعلی نهایت پیشرفت و تمدن و تعقل و اخلاق در دنیا است و تقدس آن قابل انتقاد نیست؟ یا چون ما ایرانی هستیم حق انتقاد نداریم؟
سادگی و وضوح محض مطالب را با تلنگر میشود فهمید نه با منطق....

****

کلی ایرانی تو بخش رادیولوژی اتاوا هست :) خوش به حالشون. استاد و رزیدنت ایرانی. با هم فارسی حرف میزنن و کیف میکنن...

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط سارا  | 


اولین شماره مجله زی امروز به دستم رسید... باورم نمیشد یک مجله انگلیسی زبان مرا اینطور میخکوب کند. مثل روزهای خیلی خیلی قدیم که وقتی مجله محبوبم از کیهان بچه های روزهای سه شنبه در سال های 5-6 سالگی بگیر  تا دانشمند و کیان و ایران فردا و گل آقا به دستم میرسید بدون اینکه از جایم بلند شوم 3-4 ساعتی مرا به صندلی میخکوب میکرد تا خواندنی ها را بخوانم و تا یکی دو روز با افکارم خودم آنها را مزه مزه کنم تا دوباره بروم سر مجله ببینم کجایش را جا انداخته ام. خوشبختانه ساختار مجله برای من همیشه اینگونه بوده که تا شماره بعدی همیشه یک چیزی باقی میماند برای خواندن. آخرش حداقل نامه های خوانندگان بود که بخوانم... :) یادش واقعا به خیر.

مجله زی را میگفتم... قبل از مطلب اصلی یک سری اعداد باور نکردنی و وحشتناک برایتان بگویم: بودجه ارتش آمریکا در سال ۳۳۰ میلیارد دلار است. این یعنی از زمان تولد عیسی مسیح اگر حساب کنید بیش از ساعتی ۱۸۰۰۰ دلار. این اعداد برای خیلی ها وحشتناک نیست.میدانم برای خیلی ها  بزرگی ارتش آمریکا، کمپانی هایش، هالیوودش و عظمت و قدرتش زیبا و جذاب است.

و اما....

به عنوان سالگرد 20 ساله مجله یک مقاله از اولین شماره مجله را با فونت قدیمی گذاشته بود... :

« کلاس اعدام »

نوشته جذاب و به زبان ساده و فصیحی نوشته شده بود. به سادگی مطلب را دنبال کردم مات و مبهوت. میخواستم اول متن ترجمه شده را بنویسم اما احساس کردم به زیبایی و سادگی نویسنده نوشته ام در نمی آید و وقت هم زیاد میگیرد. خلاصه و مضمون مطلب را برایتان میگویم. امیدوارم همانطور که مرا تحت تاثیر قرار داد و لبخند را تا ساعتی روی لبم نشاند برای شما هم بدون جذابیت نباشد...

نویسنده گری السون Gary Olson استاد دانشگاه در ایالت پنسیلوانیا یکی از تجربیات خودش را تعریف میکند. السون از اینجا شروع میکند که تمام کلاس ها و آموزش هایی که در دانشگاه توسط اساتید به اصطلاح دگر اندیش به دانشجویان داده میشود در حقیقت قایده ای ندارد یا بسیار بی فایده است. چرا که تاثیر گذاری آن در ذهن دانشجویان با افکاری که به شدت توسط مدیا و آموزش های عمومی و خواست های غریزی پر شده بسیار کم است.
السون خاطره واقعی اش را میگوید: زمان خاطره 20 سال گذشته بوده. موضوع درس هم امپریالیسم و سیاست خارجی آمریکا و ایجاد ترور و وحشت و آدم کشی و دخالت در امور کشورهای دیگر است. السون به شکل انتقادی تمام ترم 4 ماهه را در این باره درس میدهد و انواع و اقسام شواهد را در کلاس نشان میدهد.آمار افرادی که به خاطر فعالیت های سیاسی علیه استعمار اعدام میشوند و هزینه آمریکا در راستای کمک به این قضایا و... آخر ترم امتحان را برگزار میکند و به غیر از 8 نفر همه در جواب سوال در رابطه با سیاست خارجی آمریکا آن را غیر اخلاقی و نادرست میدانند. السون یکی از نوشته های موافق سیاست خارجی آمریکا را که به شکل تاثیر گذاری از یکی از شعر های ویلیام سفایر William Safire را به نام «شعر طمع» Ode to Greed استفاده کرده انتخاب میکند. ** و برای دانشجویان کلاس میخواند. همانطور که انتظار هم میرفته بچه های کلاس اکثرا با زمزمه و آهسته اظهار موافقت میکند. السون از همه میخواد که بدون نوشتن اسمشون نظر واقعی شون رو بنویسن. سه چهارم کلاس با سیاست های خارجی آمریکا و ایده آمده در شعر سفایر موافق بودند.

السون از بچه ها پرسیده که چرا در امتحان حقیقت را ننوشته اند که خوب جواب مشخص است: جواب مطابق میل استاد نبوده.

السون در این قسمت مقاله نوشته که چقدر از درس دادن خودش ناامید شده و دیده که در حقیقت هیچ تاثیری روی هیچ تفکری در حقیقت نتونسته بذاره. از بچه ها خواهش میکنه توضیح بدن که واقعا چطور فکر میکنند. کم کم دانشجو ها به حرف میان: اول دانشجوهای "خوب" با نمره های عالی شروع به صحبت میکنند:

...« من میدونم که اتفاقاتی که داره میافته واقعا خوب نیست. اما من هم دلم میخواد یک روزی مرسدس ۴۵۰ اس ال و تمام لباس های مد رو داشته باشم. سخته گفتنش اما در حقیقت اگر مساوات و عدالت واقعی روی زمین باشه اونوقت زندگی عالی برای من در آینده فراهم نخواهد بود. »

یک دانشجوی "خوب" دیگه: ...« من واقعا با بیل موافقم. من به دانشگاه اومدم که بعدا بتونم زندگی مرفهی داشته باشم. اگر دولت ما این کارهای وحشتناک رو انجام نده ممکنه هیچ کاری در آینده برای من نباش. من میدونم که این واقعا دردناکه اما خوب اینطوریه و کاریش نمیشه کرد... »

... « این بحث اصلا بی مربوطه به نظر من. ما نمیتونیم درباره اخلاق و این جور چیزها فکر کنیم. فکر کنم اگر همه بخوان راستش رو بگن با من موافق باشن »

تعداد خیلی کمی مخالف بودند و فقط یک دختر از این حرف ها عصبانی میشه و با بقیه دعواش میشه... السون: من به شدت جلوی حرف زدن خودم را گرفتم. چون فکر کردم در اون شرایط که کاملا روحیه ام از این حرف ها تضعیف شده بود ممکن بود هر حرفی بزنم که تمام تاثیر آموزگاری ام رو از بین ببره.

خیلی فکر کردم.

تا جلسه بعد صبر کردم.

در کلاس یک سیاه پوست که اصالتا اهل زییر بوده را صدا کردم بیاد جلوی کلاس بایسته. «دَن» جلوی کلاس می ایسته. رو به بچه ها کردم و گفتم: فرض کنین اینجا جلسه دادگاهه و دَن بعد از دستگیری، شکنجه به خاطر مخالفت با آپارتاید محکوم به اعدام شده. دَن در عرض ۱۵ دقیقه اعدام میشه. در این ۱۵ دقیقه ای که دَن روی این کره خاکی فرصت داره لطفا به زبان و منطق خودتون برای دَن توضیح بدین که چرا باید بمیره، چه لزومی داره که دَن بمیره...

بچه ها سکوت کردند.

بحث روز جمعه را براشون یادآوری کردم. گفتم برای دَن درباره ماشین ها، الماس و طلا ها و زندگی مرفهی صحبت کنید که با فعالیت او از بین خواهد رفت.
دوباره از بچه ها خواستم که حداقل توضیحی برای دَن بدهند.

بالاخره یکی از دانشجو ها بلند شد و مستقیم به دَن نگاه کرد:

« دَن تو باید نتیجه کارهایی را که میکردی را میدانستی. الان در حقیقت بهای کاری را که کردی میپردازی. » با اشاره من ادامه داد « من واقعا متاسفم، من تو را دوست دارم اما اگر سازمان تو پیروز شود ، من دیگر آن چیزهایی که احتیاج دارم در کشورم نخواهم داشت. »

دیگری: ... «ببین، اگر دولت ما در کشتن افرادی مانند تو همکاری نکند آنوقت، تمام تشکیلات ما کارگرهای ارزان خود، مواد خام و سود خود را از دست خواهند داد و آنوقت این ما هستیم که باید زجر بکشیم. از این گذشته، بالاخره یک نفر باید قوی تر و بالاتر از بقیه باشد »

بقیه هم کمابیش یک چنین دلایلی برای دَن آوردند.

فقط دختر دانشجو گفت: « من نمیخواهم دَن بمیرد. این واقعا بده و من حاضر نیستم در این قضیه همراه بشم »

اعلام کردم که وقت اجرای حکم رسیده. یک هفت تیر از جیب کتم بیرون آوردم. دیدن تفنگ واقعی همه را لرزاند. سوال کردم که چه کسی داوطلب است که اعدام را اجرا کند. بهت واقعی و خالص را در نگاهشان میدیدم، وقتی که از میان نیمکت ها حرکت میکردم و تفنگ را به بچه ها تعارف میکردم. احساس میکردم که تصویر واقعی افکار و اعتقاداتشان برایشان ظاهر میشود. شاید برای اولین بار.

مسخره شان کردم. گفتم هیچ کدامشان جرات انجامش را ندارند. دست آخر یکی از دانشجویان قبول کرد شلیک کند به شرط اینکه از راه دور باشد و صورت دَن را نبیند. 

قبول نکردم. گفتم خودم حکم را اجرا خواهم کرد.  

از همه خواستم برگردند و رویشان به دیوار باشد تا صحنه را نبینند.احتمالا همانطور که در زندگی واقعی، واقعیت را نمیبینند.

دختر دانشجو داد زد: « نگذارید این کار را بکند. نه.... »

سکوت سنگینی کلاس را گرفت.

شلیک کردم. دَن افتاد... کلاس را تعطیل اعلام کردم. اکثر بچه ها به آرامی بدون اینکه نگاه کنند از کلاس بیرون رفتند. فقط ۶ نفر سر جایشان باقی ماندند به دیوار خیره شده بودند و در افکار خود فرو رفتند.

Z magazine

March 2007

 -----

**Greed is finally being recognised as a virtue. Dressed in euphemism -- the profit motive or growth incentives or the entrepreneurial spirit -- our not-so-deadly sin turns out to be the best engine of betterment known to man. The world has learned that to concentrate on divvying-up diminishes us all, while scrambling to help ourselves helps others; without greed, there is no wherewithal for generosity

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 5:32 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

من کشیکم و تلویزیون داره اسکار نشون میده... از اونور وبلاگ مانی رو میخونم... برنامه اسکار یکی از بزرگ ترین و با تجمل ترین برنامه هایی است که فکر میکنم در حال حاضر بر پا میشه. زرق و برق و لباس ها و زن ها و جایزه ها... هر چشمی رو خیره میکنه. من چیز خاصی از اسکار نمیدونم. هنرپیشه ها رو نمیشناسم و زیاد فیلم نگاه نمیکنم.... اما بیلیون بیلیون دلاری رو که هر سال در هالیوود خرج میشه را میشه برآورد کرد! یاد فیلم هایی میافتم که همین هالیوود از امپراطوری های با عظمت قدیمی روم نشون میداد. از یک سمت ثروت  و قدرت بی اندازه و قصرهای به فلک کشیده و از سمت دیگه برده داری و جنگ های تن به تن گلادیاتورها ... عظمت و قدرت و پیچیدگی دنیای آمریکا و فاصله اش با بقیه دنیا چیز عجیبیه... انسان از هزاران سال پیش انگار اصلا هیچ پیشرفتی نکرده. از نظر اخلاق میگم نه تکنولوژی و سینماتوگرافی.... این یکی مدام داره تو گوش من تکرار میشه. الان یک خانم محترم احتمالا ۶۰-۷۰ ساله ای رو نشون داد که فکر میکنم جایی رو صورتش نبود که عمل نکرده باشه.... من ده دقیقه هم نمیشینم تو پاویون. میرم تو اتاق خودم... طبقه ۶... یک جای پرت و پلا که یک اتاق پیدا کردم و هیچ کسی نیست... سکوت است و سکوت.

همه این چیزهایی که میبینم در یک کلمه برایم چندش آوره.



** معلومه انگلیسی ام خوب شده! چون همینجوری تو خواب پای تلفن یه اردرهایی میدم و یه جوابی میدم که لابد معنی داره اما خودم از خواب که پا میشم اصلا یادم نیست چی به چی بود.

** جراحی هر چقدر هم سنگین باشه حتی تو کانادا هم برای من خسته کننده نیست. بار چندمه این داره برای من ثابت میشه... کشیک های جراحی با اینکه آدم راحت ۲۰ ساعت فیکس اورژانس میشه اما سریع و تند و با تصمیم گیری مشخص میگذره. نه مثل داخلی که ۳-۴ ساعت بدون اغراق فقط بالا سر یک مریض زمین و آسمون و هاریسون رو به هم پیوند میدن...

** یک چیزی که یادم نمیاد تو ایران دیده باشم، حالا نمیدونم حافظه ام خرابه یا واقعا تو ایران نبود و اینجا خیلی متداوله لوله های پوستی معدوی است. در حقیقت یک چیزیه  که همون کار ان جی تیوب رو میکنه منتها به جای اینکه لوله را از بینی وارد کنند مستقیم از پوست شکم وارد معده میکنند و میگذارند باشه برای مدت ها... مثلا سال ها. بیشتر برای مریض هایی که بلع درست ندارند یا انسداد دارند یا حتی خطر آسپیراسیون میذارند. یعنی مریض مثلا ۶ ساله هیچی نمیخوره اما از طریق این لوله خودش به خودش غذا میده! چیز دوست داشتنی نیست اصولا اما اینجا خیلی رایجه. ایران هم داشتیم یا داریم؟

** :) حتی هوای یخی کانادا هم در مقابل بهار کمرش میشکنه... یک کم هوا بهتر شده، مثلا منفی ۱۰ تا منفی ۱۵.... بوی بهار میاد. اما بهار سرد. امروز صبح صدای گنجشک ها همه جا را پر کرده بود با وجود اینهمه سرما...

** فکر میکنم همون پیگیری آزمایش ها و از پله بالا و پایین رفتن ها و اجرای دستورات یک نفر دیگه در حقیقت بدون اینکه خودت اصلا فرصت فکر کردن داشته باشی دقیقا همینجا هم اجرا میشه  حالا در مقیاس های بزرگ تر و با ظاهر پیچیده تر.
دقیقا اینجا هم مشکل آموزش، مشکل اینکه استادت ممکنه هیچی حالیش نباشه وجود داره. یک چیزی که اینجا یک مقدار خودش رو بدتر نشون میده اینه که اساتید اصولا خیلی هاشون اصلا خودشون رو موظف به آموزش نمیدونن و اصلا براشون بود و نبود تو به عنوان رزیدنت فرقی نمیکنه و حتی ترجیح میدن تو وجود هم نداشته باشی چون دست و پاگیری بیشتر! علتش هم مشخصا اینه که همه مسیولیت متوجه استاده و مثل این میمونه که تو ایران رزیدنت ها بخوان تو بیمارستان خصوصی یا تو مطب دور استاد جمع بشن!‌ البته اینکه برای مریض خیلی نتیجه مسلما بهتره و باعث میشه که مریض ها در معرض اشتباه های رزیدنت های بیتجربه قرار نگیرن و این خیلی خوب و کلا خیلی هم مهمه... اساسا نهایت قضیه این میشه که آدم کم کم یاد میگیره خودش بخونه،‌خودش یاد بگیره خودش بگرده تو مجله و کتاب و ... آخر کار هم امتحان رویال کالج ۲۵٪ با اجازه تون میافتند و نمیتونن تخصص بگیرن. حداقل رشته ما که اینطوریه. یک امتحان تشریحی داره و یک امتحان شفاهی آخر ۵ سال. بگذریم از امتحان رادیوبیولوژی و فیزیکش.... که اینها هم جفتشون تشریحی هستند . فقط یک چیزی هست اینجا که با ایران فرق داره و اینکه ایجا نا خودآگاه آدم انگار کم کم میفهمه هدف چیه. چجور دکتری باید بود یا شد... یا بهتر حداقل میفهمه....

** :)) یک زمانی خیلی وقت پیش ، یادمه تو خانواده هایی که حالا یا به خاطر فرهنگشون یا به خاطر سلیقه شون! دوست نداشتند دختر دار بشن، ( لابد الان هم هست حتما بالاخره ) مثلا وقتی یک زنی دختر دار میشد یا جواب سونوگرافی رو میگرفت و بچه دختر بود، اطرافیان خیلی که میخواستن آدم های خوبی باشن و عزت بذارن سر مادر میگفتن : ای، خوب اشکال نداره!!! چه فرقی میکنه پسر یا دختر :))) حالا شده این قضیه ما و ایرانی بودنمون و گاه مسلمون بودنمون :) بار چندمه که برای من اتفاق افتاده. مریض پرسیده شما کجایی هستید؟ میگم: ایرانی :) فوری میگه: چه فرقی میکنه. هیچ فرقی نمیکنه :))) تا وقتی آدم خودش آدم خوبی باشه چه فرقی میکنه!!!!!!!!!!! ( انگار که گفتم مثلا من از زادگاه شیطان اومدم خدمتتون ) یا دوباره یک مریضی بود اند استیج سرطان روده با انسداد کامل روده و درمان مراقبتی. من داشتم برای خانمش توضیح میدادم که آیا میخواد مریضش نو کود باشه یا احیا بشه کماکان و ... خلاصه کلی شرایط مریض رو توضیح دادم که اساسا ما درمانی نمیکنیم و فقط داریم سعی میکنیم اون راحت باشه... خانمه از این مو بورهای کاتولیک بود با موهای صاف و بلند ... ( نمیدونم کم کم اینجا آدم های مذهبی رو از غیر مذهبی میتونه آدم تشخیص بده ، مثل ایران که مثلا یک خانمی با چادر یا روسری خیلی جلو یا یک اقایی با ریش یا پیراهن رو شلوار یا... آدم ببینه خیلی سریع میتونه یک حدس هایی بزنه اینجا هم اینجوریه. کاتولیک های مذهبی۷ حالت راه رفتنشون و نگاه کردنشون و موهای ساده و صاف دو طرف صورت و معمولا بلند برای دخترهای جوونشون و برای خانم های مسن تر تا شانه... یک تسبیحی هم گاهی دستشونه :) ) خلاصه بعد از کلی توضیح بنده خدا گریه اش گرفت و گفت من چیکار میتونم بکنم، غیر از دعا و شوهرم چقدر مرد خوبی بود و استاد دانشگاه بود و فلان و من نمیتونم تو تصمیم خدا دخالت کنم اما خیلی مشکله و باید دعا کرد و بعد گفت تو رو خدا شما هم براش دعا کنید... شما چه دینی دارید؟ گفتم اسلام. :)) این هم گفت: اوه! چه فرقی میکنه. خدای همه ما یک خدا است. و ما همه فرزندان یک خداییم و مسلمان ها هم آدم های خوب دارند و ... :)))) من هم گفتم: بله بله :)))

دوباره یک مریض دیگه امروز تو اورژانس از من پرسید شما هندی هستید؟ گفتم نه. گفت سیک نیستید؟!!! گفتم نه من ایرانی هستم و مسلمان... دوباره گفت: ای بابا. چه فرقی میکنه. مهم خوب بودن آدمه :)))))

** چند وقت پیش یاد این شعر افتاده بودم، نه متن شعر یادم میومد که بتونم پیداش کنم و نه حتی شاعرش رو میشناختم! تصادفا دیشب تو یکی از کتابام دیدمش :)

بیا تا جهان را به هم برزنیم                      بدین خار و خس آتش اندر زنیم 
بجز شک نیفزود از این درس و بحث            همان به که آتش به دفتر زنیم 
ره هفت دوزخ به پی بسپریم                    صف هشت جنت به هم برزنیم 
زمان و مکان را قلم درکشیم                    قدم بر سر چرخ و اختر زنیم 
از این ظلمت بی‌کران بگذریم                    در انوار بی‌انتها پر زنیم 
مگر وارهیم از غم نیک و بد                      وز این خشک و تر خیمه برتر زنیم 
چو بادام از این پوستهای زمخت                برآییم و خود را به شکر زنیم 
درآییم از این در به نیروی عشق                چرا روز و شب حلقه بر در زنیم؟ 
از این طرز بیهوده یکسو شویم                  به آیین نو نقش دیگر زنیم 
قدم بر بساط مجدد نهیم                         قلم بر رسوم مقرر زنیم 
ز زندان تقلید بیرون جهیم                       به شریان عادات نشتر زنیم 
از این بی‌بها علم و بی‌مایه خلق               برآییم و با دوست ساغر زنیم 
«ملک الشعرا بهار»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط سارا  |