تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 
قامتش را نگاه میکنم... اشک هایم را پشت هیکلش پنهان میکنم. با شور و شوق روزهای بسیار جوان تمام دستهایش را بلند میکند، آوازی را که میشنود فریاد میکند و عشق و غرور آن چیزی را که وطن مینامدش در رگ های گردن و بازویش جریان می یابد.  پسر کوچک و پرجنب و جوشی که چشم های درشت داشت و صورت گرد،‌حالا مرد شده است و عشق را میشناسد. عشق به مادر و احترام پدر را میداند. ریشه ها را میخواند و خشونت را با محبت و قلب رقیقش به رسم همه ما آمیخته است ... با تمام وجود میخندد، فریاد میکشد، عشق میدهد و محبت میطلبد. نگاهش میکنم، در سکوت، در اشک، در عشق...

--------

کنسرت داریوش برای اینکه یاد تمام این روزهای دلتنگی را زنده کنی فرصت بسیار خوبی است.

 این هم خواننده دوست داشتنی ما :)

 

 


:)))) میگم تو بیا پسر من و عمو حامد بشو! ما بچه نداریم که! میگه نه بابا ما امروز عصر داریم میریم تورنتو! :)) میگم خوب پس ما چیکار کنیم؟
اول میگه: ایشالا .... بعد مکث میکنه و یخورده فکر میکنه میگه : من فکر میکنم خدا دیگه بچه نداره که برای شما بفرسته! :))))))))))))))))))

عمه اش به دنیا میگه چرا خراب شد نقاشی ات از تو بعیده! بدو بدو میاد در طرفداری خواهرش میگه: آره دنیا خیلی نقاشی اش خوبه، یه بار اینقدر خوب نقاشی کرده بود همه خانواده، فامیل پف کردیم :))))))))))) ( میخواسته بگه همه ما کف کردیم )


«.....این دانشگاه یکی از بهترین های آمریکای شمالی است و حتما میارزد به اینکه تو آنجا تنها فکر کنی، تنها آسیب ببینی، تنها مریض شوی و تنها زندگی کنی..

یادت هست که از تنهایی چقدر میترسیدم؟ از دوریت؟  چند بار تا ۲۰ میشمردم تا از دستشویی بیرون بیایی؟ چند بار صدایت میکردم که بگویی "جانم.. " که من جواب ندهم که دوباره سوال کنی که بگویم : "هیچی میخواستم ببینم هنوز اونجایی.. " که از در فرضی آن ۴ دیواری جایی نرفته باشی، که من را تنها نگذاشته باشی...

یادم نمیاید که تو من را تنها گذاشته باشی.. نه آنروزها و نه هیچوقت دیگر.. نه من را و نه هیچ کدام از ما را... »

 


چند وقت پیش یکی از سایت های اطلاع رسانی درباره مهاجرت خواسته بود که یک مطلبی درباره کشور کانادا و شرایط پزشکان بنویسم. مطلب را که دیدند گفتند اینجوری قابل چاپ نیست!!! حساسیت برانگیز است و مردم کلا از این لحن نوشته خوششان نمی آید .

یک کمی آدم ناامید میشه راستش.... نه من روزنامه نگارم و نه سایت این بچه ها روزنامه.... که بخواد کلی خواننده داشته باشه و حساسیتشون مثلا مسیله ساز بشه... صاحب سایت هم نه وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی است و نه خانه و زندگی دارد که با ایجاد حساسیت بخواهد به باد برود...اما باز هم نمیخواهد حساسیت ایجاد کند. البته شاید هم اصولا با نوشته من مخالف بود فرد تصمیم گیرنده که در این صورت خوب قضیه فرق میکند. به هر حال امروز نوشته را دیدم. نوشته آخر ندارد و من هم حوصله ندارم تمامش کنم اما یک سری اطلاعاتی توش هست که به نظرم به درد میخورد. حالا شما کاری به لحنش نداشته باشید. اطلاعاتش را بچسبید. متن را گذاشتم اینجا: http://mohaajerat.blogfa.com/

 


+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 5:39 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

میگم که! تو پینگ پنگ، اگه یه نفر اوت بزنه، اون یکی جواب بده، اگه دومی اوت کنه یا خطا به هر شکلی، مگه به نفع نفر اول نمیشه؟  یا اگر دومی جواب بده درست دیگه بازی باید ادامه پیدا کنه دیگه؟

اونوقت اگر اینجوری باشه هر کسی میتونه توپ رو قبل از این که بخوره به زمین بزنه که! چجوری بود پس قانونش؟


تو این دنیای خدا واقعا یکی از وادی هایی که آدم در مقابلش ناخودآگاه و بی اختیار احساس میکنه که باید سر تعظیم خم کنه علم و دانشه... به طور خاص باز بیولوژی که پیچیده ترین حالتش بیولوژی پستاندارانه و باز از همه مبهوت کننده تر همین علم پزشکی و فیزیولوژی و آناتومی بدن انسانه ... واقعارفتن تو بحر عظمت و دقت این یک واحد از کل خلقت میتونه مغز آدم را منفجر کنه دیگه چه برسه به کلش :)

دیروز اتاق عمل بودم :)‌ همون استاد که تعریفش رو کرده بودم، میخواست یک تومور زبان رو عمل کنه. چون تومور بزرگ بود اندیکاسیون داشت که غدد لنفاوی گردنی رو هم تمیز کنه ولو که بالینی هیچ لنفادنوپاتی نداشت. قسمت اول عمل ساعت ۸ صبح شروع شد تا ۱:۳۰ بعد از ظهر... که البته در مقایسه با جراحی های انکولوژی خیلی عمل کوچک و کوتاهی حساب میشه... عمل های این دکتر معمولا تا ۴-۵ بعد از ظهر طول میکشه.
کل ماجرا واقعا جالب و دیدنی بود. اول از گردن شروع کرد که محیط استریله. ببین! گردن رو که باز کرد ۳-۴ تا لنف نود بزرگ و بیریخت که واضحا سرطانی بود دیده میشد... چون فقط یک رزیدنت کمکش بود من هم دست شسته بودم و رفته بودم اون جلو جلو :)‌ نمیدونم بگم با چه دقت و ظرافت و زیبایی این غده های لنفی رو دونه دونه با فاشیا جدا میکرد و کم کم میرفت جلو. تو گردن هم که کلی ارگان هست که باید قبلش شناسایی میشد دیگه... از اعصاب ۱۱ و ۱۲ و کاروتید و ژوگولار و واگ و تیرویید و... خلاصه واقعا قشنگ و تمیز کار میکرد. یک قطره ایریگیشن نرمال سالین استفاده نکرد!یک بار ساکشن نکرد برای خونریزی! یک بار هم که بهش پیشنهاد دادم بیا ساکشن کن! گفت جراح قبل از اینکه دست به ساکشن میبره باید بره خونریزی رو بند بیاره!‌ برعکس این جراح های عمومی که شکم را که باز میکنند سطل سطل نرمال سالین میریزن تو شکم و ساکشن رو میگیرن تو شکم مریض و قورت قورت میکشن هر چی آب و الکترولیت مریض بیچاره است را دوباره تو سطل! اینقدر قشنگ و با آرامش و با کوتر کار کرد که حظ کردم :)‌ چهار تا دونه حداکثر گاز استفاده کرد. یک جا این توده های بدخیم از روی اکسسوری رد شده بود. اکسسوری دو شاخه شده بود قبل از رفتن به تراپزیوس، این بافت بدخیم رو و زیر این دوشاخه کاملا چسبیده بود. باز هم آروم و تمیز توده را جدا کرد،‌عصب سالم و مرتب و همونجور دو شاخه باقی موند... تا یه جا به بن بست میخورد یا دید نداشت به رزیدنت میگفت از یه جا دیگه شروع میکنیم تا برسیم دوباره به این جا. آخرش که توده را برداشت، یک گردن تمیز مونده بود، از گردنی که تو گری و روهن و زوبوتا میدیدیم تمیز تر و خوشگل تر :)‌ واقعا بیخودی نیست به یکی میگن دانشمند :)‌ یکی دو تا پله مونده برسه اون بالا بالا ها :)

خلاصه بعد از گردن هم رفت سراغ خود تومور و تومور رو برداشت همراه با نصف زبان. من خیلی خسته شدم و بقیه عمل را نموندم اما قبلا سر یک عمل دیگه دیده بودم چیکار میکنن. یک جراح پلاستیک میاد و از پوست ساعد یه مقدار پوست با چربی زیرش و چند تا ورید سالم جدا میکنه، بعد اون رو مثل ساندویچ میپیچونه و با زبان و عروقش پیوند میزنه به جای اون نصف زبان. من مریض ها را بعد از عمل دیدم تو درمانگاه، نصف زبانشون مثلا سفیده دیگه رنگ پوست! اما صحبت کردنشون و قورت دادنشون خلاصه خوبه خیلی.
جاهایی که این جراحی پلاستیک را نمیکنن،‌ چون عملکرد صحبت کردن مریض و غذا خوردن و قورت دادن با همیگلیسکتومی خیلی مختل میشه بخصوص در مریض های جوان، اصلا جراحی نمیکنن و رادیوتراپی با دوز بالای درمانی میدن...
اما نتیجه جراحی کلا خیلی خیلی خوبه! :)


یک فکرهای دیگه ای هم داشتم،‌ کلی یاد کلاس های آناتومی سرو گردن شهید بهشتی کردم... واقعا دستشون درد نکنه... البته درسته که آدم عملا خیلی چیزها یادش رفته اما خیلی هم زود یادش میاد اگر دلش بخواد بخونه یا لازم داشته باشه با توجه به اینکه مثلا رشته خود من آناتومی خیلی مهمه... اما بچه های اینجا کلا نه جسد دیدن، نه کلاس آناتومی به اون شکل دارن... یه چیزهایی با فیزیولوژی میخونن در حد خیلی خیلی پایه ای و کلی....

----------------------

صبح یک تلفن خیلی خوبی داشتم از یک جای خیلی خوب :)

----------------------

خسته شدم دیگه از این دوره های عمومی! حوصله ام سر رفته! میخوام درس خودم رو شروع کنم....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/21ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

تا چند ساعت دیگر صبح ۱۷ بهمن در تهران عزیزم، در تهران سرد و زمستانی نازنینم شروع میشه. من میدونم که امروز روز من است. از دوستانم هدیه میگیرم، آنها به من زنگ میزنند و برایم تبریک میفرستند. با نامه، ایمیل و تلفن...

خانه مال من است. لبخند ها مال من. مادر متعلق به من. خنده پدر برای من.

تا چند ساعت دیگر متولد میشوم...

زندگی با همه سختی و لحظه های نازیبایش باز هم تحفه گرانبهایی است. با اینکه در زندگی دوری هست، دلتنگی هست، از دست دادن و حسرت هست. در عین حال لحظات ناب و شادی هم هست... دوست داشتن ها بدون خواستن و بدون توقع. عشق ورزیدن ها و پرستش آن پرستیدنی.

زندگی را اگر میشد در یک کلمه، در یک وجود، در یک عبادت گنجاند، فشرد و مثل یک گوهر دست نیافتنی مراقبت کرد... اگر میشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

برای اولین بار از بودن در کانادا احساس خوبی به من دست داد. از اینکه به واسطه بودن در این کشور، یک دانشمند با من گپ میزند، به من میخندد، مرا راهنمایی میکند و برایم جملات قصار میگوید. موهای سپید و دستان پیرش که کمی میلرزند ، میگویند که بازنشستگی و ترک کار و جراحی نزدیک است. بالای ۶۰ سال دارد. جراح گوش و حلق و بینی است. ۲۰ سال پیش برای اولین بار در اتاوا دست به جراحی های تومورهای سر و گردن زده با روش های جدید ... رزیدنت ها میگویند جزو خدایان این رشته است... تعداد زیادی رزیدنت و جراح از سراسر دنیا و آمریکای شمالی به سراغش می آیند تا پیش او دوره ببینند. تحقیقاتش در زمینه درمان سرطان و تومورهای سر و گردن کلی درمان ها و روش های درمانی دنیا را تغییر داده. باهوش است و مثل تمام مردهای پیر لجباز. در عین حال دانشمند است. هر مریضی که می آید کلی از اطلاعات عمومی اش را از تاریخ و جغرافی مربوطه، صحبت میکند... مریض هایی که درمانگاهش می آیند سخت و پیچیده هستند. درمان هر کدامشان هزار اما و اگر و چرا و چه میشود دارد...از سوال کردن، مشورت کردن ابا ندارد... با این حال چاره ای نیست هنوز! بهتر از حرف خودش ایده ای معمولا پیدا نمیکند. برای هر مورد کلی مقاله و آمار و اطلاعات جدید را چک میکند.

روز جمعه که درمانگاه بودم، از ساعت ۷ صبح تا ۵ بعد از ظهر یک ربع هم ننشستیم. مریض پشت مریض... حتی یک بیوپسی یا یک بخیه را به من نداد! :| آخر روز خیلی خسته شده بودم... ناراحت نبودم میدانستم سیستم کانادا همینطوری است. رزیدنت های سال ۳ جراحی هنوز جراحی های ساده را به سختی انجام میدهند...

این رو بهش گفتم! گفتم بالاخره این رزیدنت های شما تخصص که گرفتند با تجربه کم وارد بیمارستان ها میشوند... پس بالاخره کی باید یاد بگیرند؟...

خندید. گفت در طول رزیدنتی دنبال این نباش که چطور «کار» کنی و تنهایی از پس مریض بر بیایی. یاد بگیر که چطور «یاد» بگیری. «یاد گرفتن» برای فردی که میخواهد موفق باشد نباید هیچوقت متوقف بشود. اگر اصول را یاد گرفتی اگر کاری را هیچوقت هم انجام نداده باشی میتوانی راهش را پیدا کنی ... آنطور که با تسلط انجامش دهی حتی برای بار اول.

یک منحنی برایم کشید: نتیجه تحقیقات نمیدانم فکر کنم یک برنده جایزه خیلی مهم پزشکی بود! دو محور منحنی، محور افقی سن طبابت و محور عمودی درصد بیمارانی را نشان میدهد که پزشک با اعتماد به نفس درمان میکند و سود میرساند... منحنی از نقطه صفر در سال های اول رزیدنتی با شیب تند شروع میشد و بالا میرفت. در عرض ۱۰ سال به اوج خودش میرسید که حدود ۸۰٪ بود... بعد از گذشت ۱۰ سال که شور و حال جوانی پزشک و اون شوق و ذوق اولیه تموم میشه، منحنی به حالت کفه ای درمیاد... تا ۲۰ سال. از سال ۲۰ به بعد که پزشک تجربه بیشتری کسب میکنه، و میبینه گرچه کارهای زیادی برای مریض ها کرده اما در عین حال اشتباه های زیادی رو هم مرتکب شده و مشکلات زیادی رو هم ایجاد کرده منحنی سیر نزولی پیدا میکنه... بعد از حدود ۷-۱۰ سال یعنی نزدیک به ۳۰ سال بعد به خاطر پیری و احتیاط منحنی شیب نزولی اش بیشتر میشه تا جایی که وقتی به درصد پایین تر از ۴۰٪ میرسه فرد باید بازنشسته بشه...

گفت، در حقیقت بیشترین سود را پزشک به جامعه اش در دوره سوم میرسونه که منحنی از حالت کفه ای یه مقدار نزول میکنه...


برای سومین باره که از راه دور خبر میرسه که کسی در ایران رفته... رفته ، از این دنیا رفته... راه دور و نزدیکش مهم نیست. «مرگ» خبر باورنکردنی و هوار شدن آواری است که هیچوقت عادی نمیشود. حتی برای افراد دور.... تاسف باره...واقعا تاسف باره.


شب، آدم ها و گذشته را پشت سرم گذاشتم و اومدم. با اینکه دوستشان دارم و نفسم به وجودشان بسته است... با همه این حرف ها همه را گذاشتم و آمدم. اینکه چاره ای نیست یا هست، اینکه زندگی همین هست یا نیست، اینکه مهم هست یا نیست، اینکه من شورش را در آورده ام یا نه، اینکه اینطوری بهتر است به هر حال یا نه... به هیچکدامش کاری ندارم. من اصولا اصلا به این حرف ها کاری ندارم.... من حس میکنم و دهان باز میکنم و کسی شاید میشنود.


این شهر «اخوان ثالث» رو نخونده بودم! قشنگه: :)

«وندانستن»


شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش
تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشن تر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه جاوادن پیدا
اینک این پرسنده میپرسد
پرسنده: من شنیدستم
تا جهان باقی است مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو، مزدک! چه می دانی؟
آنسوی این مرز ناپیدا
چیست؟
وآنگه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده: یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک: من نمی دانم چه آنجا یا کجا آنجا است
بودا: از
همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت: آه، مزدک! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجا است
اهرمن آنجا، اهورا نیز
بودا: پهندشت نیروانا نیز
پرسنده: پس خدا آنجا است ؟
   هان؟
شاید خدا آنجا است
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی است مرزی هست
همچنان بوده است
تا جهان بوده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 4:48 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

....« کاری که یک انسان می کند یعنی خود را در اتاقی حبس کردن، پشت میزی نشستن، به گوشه ای خزیدن و با کاغذ و قلم از خود سخن گفتن، این معنای ادبیات است.

برای من نویسنده بودن یعنی کشف شخصیت پنهان درون آدمی و دنیایی که آن فرد را می سازد، با سال ها تلاش و صبر و حوصله است

....

پس فقط پدرم نبود، همه ما به این فکر که دنیا مرکزی داشته باشد بیش از اندازه اهمیت می دهیم. از این رو چیزی که ما را برای نوشتن وادار به  حبس کردن خود در یک اتاق می کند، اعتمادی کاملاً بر عکس است؛ یک روز نوشته های مان خوانده شده و درک خواهد شد، چون باور داریم که انسان ها در هر نقطه از دنیا به هم شباهت دارند. اما این را از نوشته های خود و پدرم می دانم که این امر خوش بینی ناشی از درد و خشم کنار ماندن است. عشق و نفرتی که داستایوسکی در تمام طول زندگیش نسبت به دنیای غرب در درون خود حس می کرد را بارها و بارها در درون خود نیز احساس کردم. اما چیز بنیادی تری که از او یاد گرفتم؛ منبع واقعی خوش بینی اش بود، این نویسنده بزرگ از عشق و نفرت به دنیای غرب به راه افتاده، دنیای کاملاً متفاوتی در ورای آن خلق کرده بود.

نویسنده هایی که زندگی خود را وقف این کار کرده اند، این حقیقت را می دانند: با تمام دلایلی که برای نشستن پشت میز و نوشتن داریم، دنیایی که سال های سال امیدوارانه با نوشتن ساخته ایم ، در نهایت به جاهای متفاوتی می رسیم. از پشت میزی که با اندوه یا خشم نشسته ایم ، به دنیایی ورای آن خشم و اندوه می رسیم. آیا پدرم نیز نمی توانست به چنین دنیایی دست یافته باشد؟ دنیایی که پس از سفری طولانی به آن می رسیم، درست مانند پایان یک سفر دریایی دراز، مانند جزیره ای که با تمام رنگ هایش پس از کنار رفتن مه در برابر ما ظاهر می شود و حسی از یک معجزه را به ما می بخشد. شاید این حس شبیه چیزی باشد که جهانگردان غربی با دیدن مناظر پس از کنار رفتن مه سحرگاهی هنگام نزدیک شدن به استانبول از سمت جنوب، دچارش می شوند. در پایان سفر درازی که با امید و کنجکاوی آغاز شده، در آنجا مسجد ها، مناره های شان، تک تک خانه ها، کوچه ها، تپه ها، پل ها، شهری که با سربالایی ها یکی شده، دنیای کاملی وجود دارد. انسان، مثل گم شدن یک خواننده خوب در صفحات یک کتاب ، می خواهد وارد این دنیای نو شود که در برابرش ظاهر شده و خود را در آن گم کند. در حومه شهر، در شهرستان یا خارج؛ به خاطر این خشمگین یا خیلی سر راست بگویم غمگین بودن مان پشت میز نشسته و دنیای تازه ای برای فراموش کردن این احساسات کشف می کنیم. بر خلاف احساسی که در کودکی و جوانی ام داشتم استانبول دیگر برای من مرکز دنیا ست. این فقط به خاطر آن نیست که همه زندگیم را در آنجا گذرانده ام، سی و سه سال است که خودم را با تک تک کوچه ها، پل ها، آدم ها، سگ ها،خانه ها، مسجدها، چشمه ها، قهرمان های عجیب، دکان ها، آدم های شناخته شده اش، نقاط تاریک، شب ها و روزهایش یکی پنداشته و سخن گفته ام. از یک نقطه به بعد، کنترل دنیایی که در خیال ساخته ام از دست من نیز خارج شده و در فکر من از شهری که در آن زندگی می کنم نیز واقعی تر می شود. در آن زمان، همه آن انسان ها و کوچه ها، اشیاء و ساختمان ها انگار همه با هم شروع به حرف زدن با یکدیگر کرده، انگار ارتباطی را که قبلاً من حس نکرده بودم در میان خود برقرار می کنند، انگار که نه در خیال من و کتاب هایم ، بلکه خود به خود شروع به زندگی می کنند.  در آن لحظه، این دنیا که با قدرت خیال، همچون کندن چاه با سوزن، آن را بنا کرده ام برای من از هر دنیایی واقعی تر به نظر می آید. .....

پدرم اطمینان خود را به من یا کتابم با زبانی ییش از حد هیجان زده و اغراق آمیز بیان کرد و به من گفت که یک روز، این جایزه را که با خوشبختی هر چه تمام تر قبول کرده ام، دریافت خواهم نمود.

این حرف را بیش از این که برای او باوری ایجاد کند یا این جایزه را به عنوان هدفی نشانش دهد، مانند یک پدر ترک که به پسرش می گوید"یک روز ژنرال خواهی شد!" برای این که از پسرش حمایت کرده و به او جسارت بدهد، گفت. سال های بعد نیز در هر ملاقات برای جسارت بخشیدن به من این حرف را مرتباً تکرار کرد.

پدرم در دسامبر سال ٢٠٠٢ مرد.

اعضای آکادمی سوئد که افتخار دریافت این جایزه با ارزش را به من داده اید، و دیگر میهمانان گرامی، خیلی دوست داشتم امروز پدرم در میان ما بود»

از متن سخنرانی اورهان پاموک در مراسم جایزه نوبل ٢٠٠٦

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط سارا  |