تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب


چشمانم را که به خاطر ملغمه ای از غم و خستگی و سرما خوردگی سنگین شده است میمالم. سیب ترش را گاز میزنم و پایم را روی پدال گاز فشار میدهم. ۲۰۰ متر، ۴۰۰ متر... چندین ثانیه طول میکشد تا فاصله ام با مقصد مشخص و معلوم یک کیلومتر کم تر شود. سرعت را نگاه میکنم ...۱۱۰، ۱۲۰،‌۱۴۰....  به برگه جریمه ای فکر میکنم که روی میز کارم دارد خاک میخورد. الان باید ۹۰ دلاری شده باشد... جاده کسل کننده و یخ زده را نگاه میکنم که ساعت ها بدون هیچ تغییری در منظره مرا به دنبال خودش میکشد تا به تنهایی مطلقی که در انتظارم است برسم ...  ۵ ساعت کاملا یکسان بدون یک لحطه توقف. دوباره سرعت را کم میکنم و به چشمان نگرانی فکر میکنم که بدرقه ام کرده اند... صبر میکنم. صبر...


من نگران چه چیز هستم؟ من میترسم و نمیخواهم باور کنم که خیلی چیزها تغییر کرده. خیلی چیزها دیگر آن جور که من میخواهم نیستند. لحظه ها پرواز کرده اند، انسان ها خو گرفته اند و گذشته های دور تمام شده اند. من هم اگر قدری عقل سلیم داشته باشم باید تمام این گذشته ها را در صندوقچه ای گوشه خانه ام بگذارم، در و دیوار خانه را در آغاز زمستان رنگین کنم... از شادی جیغ بکشم و برای دوستانم کارت تبریک کریسمس بفرستم. در همین حین هر از چند گاهی به روح کوروش کبیر درودی بفرستم،‌ابرویی بالا بیاندازم و با صدایی مغرور بگویم ما ایرانی ها ... هر چند سال یک بار هم که با مغز خاک خورده ام به ایران برگشتم تعجب کنم و مدام بپرسم عجب چقدر همه جا تغییر کرده...
در صندوقچه را اما باز نمیکنم. میگذارم برای بچه ام دیانا یا رایان یا هر اسمی که بالاخره نه سیخ بسوزد و نه کباب و هم انگلیسی باشد و هم در فرهنگ زبان پهلوی با قدری جابجا کردن حروف یک معنایی بدهد، که وقتی بزرگ شد با شوق و اشتیاق بازش کند، آشغال هایش را به زعم خودش دور بیاندازد و در حالیکه فکر میکند یک انسان ماقبل تاریخ را که از پیچ و خم حوادث نجات پیدا کرده و به او رسیده است را کشف کرده، با ذوق بگوید: مامی، تو اون زمان ها اینطوری لباس میپوشیدی؟


چند هفته دیگر اولین امتحان رزیدنتی ام رو باید بدم. رادیوبیولوژی.... خیلی نخونده دارم طبق معمول.



یه چیزی بهت میگم... من البته حرف زیاد میزنم. میبینی که... تنفر آخرین احساسی است که باید بیاد تو زندگی ات. دوری کردن از آدم ها، قضاوت کردنشون و گروه بندی کردنشون. اینکه این آدم حسابی هست و اون یکی نیست یکی از مزخرف ترین حرف هایی است که میره مستقیم روی اعصاب من... همه آدم هایی که محبت میکنن ،‌ لیاقت نوعی محبت رو دارن... لیاقت نوعی توجه. اگر دوستی را داری از خودت دور میکنی بدون که یک روزی که خیلی دور نیست بالاخره یک جای دنیا با تخم نفرت و ناراحتی که کاشتی روبرو میشی... الان خیلی زوده برای این مدل کشت و زرع. خیلی زود... الان غیر از دوست داشتن بیدریغ همه هیچ چیز، هیچ چیز نباید تو رو مجاب کنه که بتونی کسی را ناراحت کنی. اگر میتونی بدون که یه جای کارت ایراد داره... درستش کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

اینکه چرا من دوست داشتم ( این شاید چیزی بالاتر از دوست داشتن بود. بالاتر از خواستن و بالاتر از تمنا و آرزو... ) تو باشی ،بمانی و عضوی بشوی از این شلوغی و بیداد و داد دوست داشتنی دلایل زیادی داشت. من داستانتان را مثل یک رمان شیرین و اصیل با حرص و ولع هزار بار مرور کردم... میدانستم که داستانی حقیقی است. چهره تابناک لیلی داستان جلوی چشمان من نقش بسته بود، خندیده بود، شیطنت کرده بود، بلوغ یافته بود و غصه خورده بود. زمینه ملایم و راستین داستان یک طرح بسیار ساده و در عین حال درک نکردنی از «عشق» را به من نشان میداد. من این طرح را، این داستان را،‌ این صداقت و این انصاف را و آن نایاب را که سرمنشا تمام این خوبی ها بود، دوست گرفته بودم... از این گذشته مثل بیننده هزاران فیلم هندی من دلم نمیخواست دو دلداده به هم نرسند. بهتر بود که داستان آخر شادی داشته باشد.  من شده بودم مثل آن تماشاچی دل نازکی که در سینما بازوی همراهش را فشار میدهد و برای غصه قهرمانان فیلم اشک میریزد. حالا از آن روزهای پردغدغه من روزها گذشته است. یک چیزی تمام لحظه ها و تمام روزهای مرا به این خواسته پیوند میداد، تمام روزها را، تمام روزهای زیارت و دعا و تمام لحظه ها را ، تمام لحظه های نایاب را...

پاینده و شاد باشی.


 قناری گفت: ــ کُره‌ی ما
کُره‌ی قفس‌ها با ميله‌های زرين و چينه‌دان ِ چيني.

ماهي‌ سُرخ ِ سفره‌ی هفت‌سين‌اش به محيطي تعبير کرد

که هر بهار
 
  متبلور مي‌شود.

کرکس گفت: ــ سياره‌ی من
سياره‌ی بي‌همتايي که در آن

مرگ
 
  مائده مي‌آفريند.

کوسه گفت: ــ زمين
سفره‌ی برکت‌خيز ِ اقيانوس‌ها.


انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستين‌اش از اشک تَر بود.
 
«احمد شاملو» ۱۳۷۳
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

باوند گفته:

سارا جان تو رو خدا!
نمیدونم چقدر اخلاق منو میدونی....
ولی ببخشید/مریض مریضه که باشه
انترن چه گناهی کرده که چوب کم کاری مثلن رادیولوژیست رو بخوره؟
مریضه که باشه/آدم ظرفیت داره/نمیشه تا یکی کم کاری بکنه یه بدبخت دیگه ای جورشو بکشه و این بشه عادت/اگه آشپز غذا هم نپزه اشکال نداره/فردا دکتر ها از خونه میارن!!!
قصد بی احترامی به مریض ها ندارم/خودم خوب میدونم چون حدود 6 ماه در بیمارستان بستری بودم و تا حالا 3 بار هم اتق عمل رفتم/مریض مریضه؟/
به درک!/دکتر و دانشجوی بدبخت چه گناهی دارن؟/هر کسی کار نکنه بالاخره اینا باید کار رو راه بندازن
واین سیستم رو بیمار میکنه/هر جای دنیا که باشه
وظیفه حرفه ای بسیار با وظیفه وجدانی تفاوت داره/بسیار...بسیار
وظیفه وجدانی به هیچ وجه اجباری نمیشه/هر کی کرد درود به شرفش/هر کسی هم نکرد ناز شتتس.به خودش مربوطه!


باوند گرامی.نظر من اینه: من به هیچ وجه کاری به مسایل اخلاقی و ایثار و مریض و شان و منزلت دکتر و انترن، ندارم. فرض کن تو مدیر یک بیمارستان هستی. بالاخره قاعده بر این است که چرخ بیمارستان به عنوان یک سیستم بچرخد و راندمان این سیستم باید برای تو مدیر مهم باشه دیگه. در سیستم فعلی بیمارستان های آموزشی افرادی که برای پیگیری نتایج آزمایش و رادیولوژی در نظر گرفته شدند انترن ها و دانشجو ها هستند. اشتباهه؟ غیر منطقی است؟ ممکنه. اصلا تو بگو مسلمه. به هر حال این یک وظیفه وجدانی نیست که هر کس بخواد بر اساس وجدان خودش قضاوت کنه و بگه این وظیفه من هست یا نیست. یک کم دقت کن: آیا به نظرت مشکل اساسی و عمیق بی نظمی و سردرگمی مردم کشوری مثل ایران در مقایسه با کشورهای مدرن تر غربی که این مشکلات را ندارند همین نیست: اینکه هر کس وظایف مطروحه خودش را در هر سیستمی ( وظایفی که از قبل برای راه اندازی یک سیستم قبلا طراحی شده )، با آنالیز شخصی خودش تغییر میده و بر اساس برداشت و درک خودش از سیستم فقط حاضره قسمتی از اون وظایف رو انجام بده؟
یک مجموعه برای اینکه از نقطه الف به نقطه ب برسه یک طراحی داره و یک سری قوانینی برش حاکم میشه. ممکنه این قوانین ایده آل نباشه. به هر حال بدترین کاری که ممکنه انجام بشه اینکه اعضا اون مجموعه بر اساس برداشت شخصی وجدانی خودشون مداخله کنند در وظایفی که براشون در نظر گرفته شده.
مثال ساده اش رانندگی در یک شهره. همه ما میخوایم در خیابان های شهر تردد کنیم. قصد ما از طراحی سیستم ترافیک تردد به راحت ترین و امن ترین وضع ممکنه. مسلما چون این سیستم توسط موجوداتی به نام آدمیزاد طراحی شده بدون غلط و ایده آل نیست. اما نتیجه اینکه هر راننده ای در تهران به میل و برداشت اجتماعی روانشناسی و تخصص ترافیک شخصی خودش رانندگی میکنه چی است؟ اینکه گروهی این سرعت مشخصه مثلا در جاده شمال رو "احمقانه" میدونن. و گروه دیگه ممکنه انتظار داشته باشند همه با این سرعت رانندگی کنند. گروه دیگه علایم سبقت ممنوع نصب شده رو همینطور. به بی نظمی که از تعدد این برداشت های مختلف پیش میاد را در نظر بگیر. نتیجه این میشه که مجموعه اصولا به هدف نمیرسه. نه امنیتی در تردد وجود داره و نه آسایشی.

بیمارستان هم یک مجموعه است. هدف دادن خدمات درمانی به آدم ها است. اگر مسیولیت بیجایی به دوش انترن ها است، به هر حال تا زمانی که این مسیولیت وجود دارد جایی برای برداشت های شخصی نیست. این قضیه نه ربطی به شخصیت دکترها دارد و نه به وجدان آن ها. نکته ساده نهفته در آن این است که متاسفانه در سیستم های موجود دنیا ( احتمالا ) { من کانادا و ایران را دیده ام و میدانم که آمریکا هم به همین شکل است و به همین ترتیب آن را تعمیم میدهم به کشورهای دیگر... } این وظیفه برای آنها تعیین شده. این آنالیزهای شخصی نتیجه ای جز برهم زدن سیستم کل مجموعه ندارد. این باوند جان دقیقا همان کاری است که خیلی مواقع پرستارها، مسیولین آزمایشگاه، نگهبان بیمارستان و...  میکنند و با قیافه حق به جانب میگویند به من چه، مگه وظیفه منه؟ و اصولا اینقدر این قضیه تعابیر شخصی در فرهنگ ما جا  افتاده است که بیش از ۸۰٪  ما اصلا وظایف تعیین شده خود و یکدیگر را نمیدانیم. قصد من از پاسخی که در پست قبلی دادم نشان دادن این بود که بیمارستان های آموزشی به هر دلیلی به این صورت شکل گرفته اند و این وظیفه به دوش انترن ها گذاشته شده. در سیستم های متمدن هیچ دقت کن، هیچ انترن و دانشجویی نمیگوید این وظیفه من نیست! چون به غلط یا درست هست. ممکن است سعی در تغییر روش ها داشته باشند که در طول زمان ممکن است نتیجه هم بدهد اما هرگز تا زمانی که جایگزینی برای این قضیه و راه حلی یافت نشده کسی سرخود و با برداشت و تفسیر شخصی از وظیفه اش سر باز نمیزند.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

چشم هام رو نمیبندم و دلم میخواست زندگی مثل فیلم ها بود. مثل همین فیلم... کاش  خیابان ها، خیابان های تهران بودند. برگ ها برگ های چنار... ساختمان ها، ساختمان های آشنا... کاش زندگی همینقدر ساده بود... دوست ها همینقدر نزدیک. شغل و مطب همینقدر دم دست. بیمارستان و کشیک های اورژانس همینقدر آشنا...کاش مجبور نبودم زندگی را روی دوشم از اقیانوس رد کنم...

-----

پزشکی تبریز - 78 پرسیده: يه سوال؟ اساتيد محترم ما ميگند كه در كشورهاي ديگه هم اين سيستم طبقاتي (و دور از جون حمالي پايين دستي ها) در دانشگاههاي پزشكي هست...مي خواستم ببينم اين حرف چقدر درسته؟!

از جهاتی درسته و از جهاتی نه...
این قضیه اتفاقا بارها میاد تو ذهنم... من شب های بیمارستان مفید رو یادم نرفته... اینکه بیشتر وقت کشیک های ما به پیگیری عکس مریض و جواب آزمایش مریض میگذشت. اینکه روزها باید دنبال رادیولوژیست میگذشتیم که عکس رو برامون توضیح بده تا اینکه ما منتظر ریپورت عکس نشیم... طبق معمول همه انترن ها و رزیدنت ها و خلاصه ایرانی ها من هم سردسته غرغرو ها و ناراضی ها بودم. مگه وظیفه انترنه؟
من قبلش یه مطلبی رو بگم:
حقیقت اینه که در یک جمله یک چیزی در ایران فراموش شده است. من چرا دارم کار میکنم و هدفم از این کار چیه؟ منظور من از این سوال نه خدمت به مردمه و نه درآمد و رفاه شخصی. منظور من از «کار» دقیقا همون «کار» فیزیکی است! اگر من یک آشپزم جواب من به این سوال اینه: پختن غذا. درست کردن یک ماده خوردنی. اگر یک پزشکم یعنی مریض را میبینم که بیماری اش را درمان کنم. تفاوت بزرگی که من در دانشجوها و انترن های اینجا با ایران میبینم اینه: اینجا میدونن که کار مریض باید انجام بشه. مریض اومده که مشکلش تشخیص داده بشه و درمانش مشخص بشه... خیلی از اوقات هست که در ایران اصولا کادر درمانی نمیدونه داره چیکار میکنه و اصلا هدف نهایی اش از بستری مریض چیه.
اساس فلسفه ای که پشت حمالی های انترن ها و دانشجو ها است در اینجا هم کاملا وجود داره. فرق اساسی اش اینه که طبق معمول اینجا کسی غر نمیزنه و همه میدونن که وقتی مریض امروز عکس قفسه سینه انداخته معنی نداره که تا فردا یا پس فردا صبرکنند تا رادیولوژیست گزارش کنه. بلکه اگر ما نگران مسیله ای هستیم و این عکس را دستور دادیم باید قاعدتا نگران جوابش هم باشیم... این وظیفه انترن یا دانشجو است که بره عکس را پیدا کنه. ببره پیش رزیدنت یا اتند رادیولوژی و شفاهی هم که شده گزارش رو بگیره و به استادش گزارش بده. اینجا همه میدونن که وقتی ما امروز CBC ESR اردر دادیم باید دو ساعت دیگه جوابش رو چک کرد. نه اینکه تا فردا صبر کنیم که ببینیم نتیجه آیا اومده یا نه. این چیزی است که ما در ایران نمیدونستیم و قبول نداشتیم. به همین خاطر اگر یه درخواستی هم از ما میشد که دنبال فلان نتیجه آزمایش بریم اینقدر خارج از حوزه وظیفه به نظرمون میومد.
اما یه فرق دیگه ای هم هست و اون اینه که اینجا چون همه همینطوری وظیفه شون رو میشناسن در راستای انجام وظیفه لازم نیست التماس کنی به دیگران و لازم نیست پشت چشم نازک کردن دیگران را تحمل کنی. لازم نیست مرتب به انترن ها بگن که جواب آزمایش، جواب عکس، جواب مشاوره... و بعد هم انترن ها اونهایی که پررو هستند گاهی انجام ندن و اونهایی هم که انجام میدن اینقدر سرسنگین و بی دقت انجام بدن که نهایتا کلی کار انجام نشده باقی بمونه... همینطور انترن ها لازم نیست منت رادیولوژیست رو بکشن. یا مسیول آزمایشگاه یا....
یه نکته دیگه هم هست: اینجا جواب آزمایش ها مدت ها است کامپیوتری شده و یه مقدار کار انترن ها رو راحت تر میکنه... این مدت ها که میگم ۴-۵ ساله... بنابراین حداقل به دوران انترنی من نمیرسه!

--------
درباره ایرانی ها...
«ما نيز مردمي هستيم. نه چندان بهتر و نه چندان بدتر از ديگر آدميان اين كره.  آنچه مهم است اين است كه "هستيم".....»
اين قضاوت روشنفكرانه است. خالي از بهت و تحقير خود و خالي از واكنش ناگزير آن بهت و تحقير كه خودبزرگ بيني و افسانه پردازي باشد..... ادامه
 این جمله ها را دوست دارم...

------
 با اینحال یک چیزی گاهی مثل وسواس می آید توی کله ام و آنوقت است که از دست این عزیزان هموطن میخوام با کله برم تو دیوار!
دقت کنید: با این حرف مخالفید؟
حداقل ۹۵٪ مردم ما در ۷۰-۸۰٪ موارد کارهایی که مسیول آن هستند یک چنین عبارتی را به کار میبرند:
«ولش کن»
یعنی کاری را که باید به شکل و فرم خاصی انجام بدهند تا واقعا آن کاری باشد که باشد انجام نمیدهند. باور ندارند که شکل کار فرق میکند، آن کار دیگر آن کار نیست. جان آدم ها شاید در خطر بیافتد. جان و مال خودشان...
این اعصاب آدم را میخورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 4:39 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 :))  این رو هم بخونید که قدری بخندید

از وبلاگ سیروس :)


دلا بسوز که سوز تو کارها بکند                     نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند 

عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش                که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند 

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند                   هر آن که خدمت جام جهان نما بکند 

طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک   چو درد در تو نبيند که را دوا بکند 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار           که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند 

ز بخت خفته ملولم بود که بيداری                 به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند 

بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد             مگر دلالت اين دولتش صبا بکند

بخش درمان های تسکینی یا palliative care هستم الان. برعکس اون چیزی که اول به نظر میاد، یکی از جالب ترین بخش ها است برای من.بار دومی است که قسمت آکادمیک پزشکی خانواده کار میکنم و هر دوبار برام خیلی جالب و افسوس برانگیز بوده. افسوس برانگیز از این جهت که پزشک های عمومی ایران که با اطمینان میگم سواد «داخلی»‌و «جراحی» شون خیلی خیلی بهتر و بیشتر از پزشک های خانواده اینجا است اینهمه کار ازشون میاد و اینطوری در ایران سردرگم هستند. اینجا حداقل در اتاوا و یکی دو دانشگاه دیگه که میدونم فارغ التحصیلان پزشکی خانواده برای مثال اصلا بخش های جراحی را نمیگذرونن. دیدن یک شکم حاد واقعی برایشان مثل دیدن Neuromyelitis Optica واسه ما است. خلاصه اینکه این سرمایه عظیم و ارزشمند اینجوری در ایران حیف میشه و خود پزشک ها هم نمیدونند چجوری میشه از این سرمایه استفاده کرد اینطور اعتماد به نفسشون از بین میره که جامعه که هیچ حتی خودشون هم دیگه خودشون رو قبول ندارند واقعا مایه آه و افسوسه....
و اما این بخش...  اینجا در حقیقت همون جایی است که خیلی از تفاوت ها را بین ایران و کانادا نشون میده... تفاوت در فرهنگ، تفاوت در درمان،‌تفاوت در نگاه به زندگی مریض و تفاوت به انتظاری که یک پزشک از نتیجه کارش داره.... شخصا به شدت معتقدم که این تفاوت ها اموری بنیادین نیستند و میتونند و باید عوض بشن. به راحتی میشه پیش چشم آورد که جان های زیادی از این بابت رنج کشیدند و عذاب بردند. درحالیکه اداره یک چنین بخشی توسط یک سری پزشک عمومی و پرستار دوره دیده ( که البته طبق معمول ایرانی های پرتوقع و غرغرو نباشند ) کاملا ممکنه... البته امکاناتی اینجا وجود داره که منحصر به این بخش نیست و کلا در ایران نیست... یکی از ساده ترین مواردی که همیشه وقتی میبینم توجهم رو جلب میکنه ست های سرمه... اونجا ما حتی دارویی به اهمیت نیتروگلیسیرین رو میخواستیم برای مریض شروع کنیم انترن بدبخت نقش دستکاه رو بازی میکرد و فیکس میشد بالا سر مریض و با یک قطعه آلومینیوم باید لوله پلاستیکی رو جوری تنطیم میکرد که مریض طبق دستور منظور شده نتیرو بگیره... واقعا که مسخره بود ها :( در حالیکه اینجا ست های سرم اصولا برای حتی نرمال سالین هم یک ست کامپیوتری است که سرعت مایعی رو که قراره وارد بدن بیمار بشه را با اون تنظیم میکنند... بگذریم خلاصه درباره تسکین درد میگفتم یاد هزار تا درد بیدرمان افتادم... این بخش در حقیقت مریض هایی رو پذیرش میده که به خاطر بیماری ها لاعلاج که دیگه هیچ درمان فعالی براشون وجود نداره یا سودمند نیست امید زیادی به زندگی شون نیست و معمولا درد و رنج زیادی دارند... اکثر قریب به اتفاق این مریض ها سرطانی هستند ولی به ندرت مریض هایی مثل مراحل آخر نارسایی قلبی یا نارسایی کلیوی هم بینشون پیدا میشه. اندیکاسیون بستری در این بخش امید به زندگی کم تر از ۳ ماه است. اما جالب اینه که حداقل ۵۰٪ مریض ها یا از این بخش مرخص میشن یا بیش از ۶ ماه در این بخش میمونن. ساختار اتاق ها و قوانین بخش جوریه که واقعا هم خانواده مریض هم خود مریض ها احساس آرامش میکنند. نه اینکه اتاق ها خصوصی باشه نه... سعی کنید کانادایی فکر کنید و حدس بزنید... اتاق ها عموما چند تخته است. اتفاقا با پرده از هم جدا میشود و هر مریض فضای خیلی خاص و بزرگی ندارد. دستشویی هر ۳-۴ مریض هم مشترک است. (‌البته اتاق های خصوصی هم هست که معمولا کسانی میگیرند که یا خیلی پولدار هستند چون مجانی نیست یا بیمه خاصی دارند که این اتاق ها را پوشش میدهد )‌اما نکته اینجا است که هر کس میتواند فضای خودش را به میل خودش دکور کند. میتوانند در حد امکان برای خودشان لباس و قاب عکس و گلدان و حتی کمد بیاورند. چون قرار است که ماه ها اینجا زندگی کنند. چندین اتاق خانواده  Family Salon هست که واقعا بزرگ و نورگیر است برای همراهان مریض ها با تلویزیون و امکانات... اما از این مسایل بگذریم، نکته اصلی اینجا است: چه کار درمانی برای این مریض ها انجام میشود: در یک کلام بگویم: « خیلی کارها »... اساس کار بر کنترل علایم است. که مهم ترینش کنترل درد است ولی خوب روی همه علایم ناراحت کننده برای مریض کار میشود مثل تهوع و استفراغ، افسردگی و بی اشتهایی...
به هر حال شخصا خیلی متاثر میشم وقتی یاد مریض های سرطانی ایران میافتم ... خیلی از پزشک ها را میشناختم که اصلا با تجویز مورفین مشکل داشتند... ترس ازاعتیاد مریض و این مزخرفات که به نظر من اصلا با عقل و common sense مغایرت داره. حالا یک آدم که در مرحله آخر سرطان قرار داره و سرطان تمام استخوان ها و مغز و وجودش رو گرفته چه مشکلی داره که بخواد به یک داروی ضد درد وابسته بشه یا نشه... از این گذشته خیلی جالبه که اینجا تحقیق کردند و دیدند افرادی که برای درد مورفین مصرف میکنند با دوزهای خیلی خیلی بالاتر وابستگی پیدا میکنند چون در حقیقت اون علل سایکوسوشیال براشون وجود نداره... یک اعتقاد غلط دیگه ای هم که وجود داره ترس از نبود دارو در موارد شدید تر دارو است. در حالیکه دوز مورفین اصولا تا هر مقداری که عوارض برای فرد نشون نداده باشه مثل دپرسیون تنفسی و دلیریوم میتونه بالا بره و هیچ حد خاصی نداره و این درد مریضه که حد دارو را معین میکنه. آقایان خانم های دکتر: چه داروهای ضد دردی در ایران استفاده میشه؟



این آهنگ من رو یاد عشق های دوران نوجوانی دختر ها می اندازد. عشق های دوران نوجوانی یک دختر خوب و خوش قلب و ساده که برایم همیشه عزیز بوده ... دوستی که الان شوهر دارد و بچه :) و قلب عاشق پیشه و نازنینش دیگر به جای عشق نگرانی های دیگر دارد و اعصاب خرد.... ‌یادش به خیر....

همه میگن تو من رو دوست نداری، همه شون پشت سر تو بد میگن
نمیدونن تو از آسمون میای، خودشون اهل یه دنیای دیگه ان
.....
تو رو با خیلی ها دیدن همه شون، همه میگن بی وفایی میکنی
به من هم میگن داری محبت رو، از چشم های اون گدایی میکنی

اونا از چشم های تو بیخبرن، نمیدونن که نگات نفس داره :)
اونها غافلن که چشم روشنت توی نور ماه نقره دست داره


۵ ماه گذشت.... عجب :`|

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/04ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/04ساعت 4:22 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

این سوال از مکابیز برای کلاس فرانسه ام البته پیشنهاد شد اما یک چیزایی آورد تو کله ام: شما صحبتی، حرفی حدیثی؟
آیا زشت نیست آدمیزاد بمیره(به هر دلیل با معنی و بی معنی ای)و یک بار در عمرش یک ماده ی مخدر یا محرک قوی رو تجربه نکرده باشه . ان ملعون نظرش به ماده ی محرک بود البته .ولی خوب می شه به طور کلی این موضوع را به بحث گذاشت .اینکه چرا ادمهای زیادی در دنیا حاضر نیستن حتی یک بار این موضوع رو تجربه کنن. می ترسند ؟به نظرشون غیر اخلاقی میاد یا چه ؟

-----------

این بحث را به اشکال مختلف میشه ادامه داد. من شخصا نظر خودم را میگم. اولا امتحان نکردن خیلی از کارها از نظر من اصلا زشت نیست. اصولا تفکر و تصور آدمیزاد را خیلی برتر و قوی تر از این حرف ها میدونم که مثلا با تجربه نکردن عملی خیلی تجارب بخواد از فهم و تسلط به اون ماجرا عقب بمونه... به نظر من خوندن یک رمان خوب به مراتب راحت تر میتونه مراتب مختلفی از ادراک انسانی و تجربه شخصیت های مختلف افراد و شرایط مختلف اجتماعی را بیاره جلوی چشم خواننده تا تجربیات یک فرد در طول عمر محدود و دریچه دید محدودتر. من صحبتی از بدی و خوبی یک کار در ذات خودش الان نمیکنم. یک زن احتیاجی نیست لزوما در زندگی اش خیانت کرده باشه تا درکی از مراتب احساسی این قضیه داشته باشه. کافیه کتاب آناکارنینا یا مادام بواری یا از رنجی که میبریم  رو خونده باشه.... درک داشتن ایده آل یا سرسپردگی به اخلاقیات حتی اگر در زندگی یک فرد به طور واقعی اتفاق نیافتاده باشه با خوندن ضد خاطرات برای آدم ملموس میشه. درک مواد مخدر و محرک هم از نظر من در همین مقال میگنجه. البته کاملا انتظار دارم که یک نفر بیاد بگه برو بابا این حرف ها کدومه... تحربه شخصی کجا و تصورات کجا... بله ممکنه. اما از اونجایی که عمر آدم هم محدوده و امکاناتش عملا همون مسیر خودم را ترجیح میدم تا اینکه شال و کلاه کنم برم دنبال تجربه.... با این عمر محدود و امکانات محدود....

اما چند تا نکته دیگه هم هست: بعضی از مواد هست که یک بار مصرفش هم اعتیاد زا است مثل کوکایین یا هرویین. این اعتیاد جدا از اعتیاد جسمانی اعتیاد روانی و شخصیتی هم هست... مواد دیگه مثل مواد افیونی مثل تریاک یا حشیش ممکنه به اون شدت اعتیاد جسمانی نداشته باشه اما این رو میدونم که اگر کسی رو دوست داشته باشم دلم میخواد یک بار هم این تجربه رو نکنه چون اگر بره دنبالش چی؟من که میترسم و تنم میلرزه!  در حقیقت اعتیاد اون چیزی که من دیدم چه به الکل که اینجا اینقدر شایعه و چه به مواد افیونی که در ایران شایع بود به معنای واقعی کلمه یک بلای «خانمان سوزه». کاملا شخصیت و تفکر آدم را در طول زمان تغییر میده... این رو نه از تجربه شخصی صرفا که از مطالعات علمی و دانشگاهی ثبت شده میگم....

آخرین شب کشیکم مریضم یک معتاد به الکل بود... با لباس تر و تمیز و لپ های گل انداخته... با خودش که صحبت کردم شکایتش بیشتر افسردگی بود... آدم اول دلش میسوخت به حالش. بعد که با خانواده اش حرف زدما میخواستم کله یارو رو بکنم ... زنش یک لبنانی الاصل بود که ۲ سالگی اومده بود کانادا... خود مرده سویسی بود و ۲۴ سالگی اومده بود... تحصیلکرده و شعل خوب. دو هفته پیش بیرونش کرده بودند به خاطر اینکه چندین هفته مدام یکی در میون میرفته سر کار... زنه فشار مالی اونم تو کانادا که بهش بود، این یارو حرف گوش نمیداد مست رانندگی هم میکرد... بچه اش دخترش هم آنورکسیا نرووزا داشت اونم شده بود قوز بالا قوز ( میدونین که تو خانواده الکلی ها شانس بیماری های مربوط به غذا خوردن در بچه ها خیلی بیشتره ) ... خلاصه دلم براش سوخت.. تازه یارو تفنگ هم ور میداره اقدام به خودکشی هم میخواد بکنه >>>:|


اگر تا به حال با «هما» پرواز کرده اید و وقت دارید به این سایت بروید و فرم نظرخواهی را پر کنید. نتیجه نظرخواهی برای پایان نامه مدیریت جهانگردی استفاده میشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط سارا  |