:)) این رو هم بخونید که قدری بخندید
از وبلاگ سیروس :)
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداری به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد مگر دلالت اين دولتش صبا بکند
بخش درمان های تسکینی یا palliative care هستم الان. برعکس اون چیزی که اول به نظر میاد، یکی از جالب ترین بخش ها است برای من.بار دومی است که قسمت آکادمیک پزشکی خانواده کار میکنم و هر دوبار برام خیلی جالب و افسوس برانگیز بوده. افسوس برانگیز از این جهت که پزشک های عمومی ایران که با اطمینان میگم سواد «داخلی»و «جراحی» شون خیلی خیلی بهتر و بیشتر از پزشک های خانواده اینجا است اینهمه کار ازشون میاد و اینطوری در ایران سردرگم هستند. اینجا حداقل در اتاوا و یکی دو دانشگاه دیگه که میدونم فارغ التحصیلان پزشکی خانواده برای مثال اصلا بخش های جراحی را نمیگذرونن. دیدن یک شکم حاد واقعی برایشان مثل دیدن Neuromyelitis Optica واسه ما است. خلاصه اینکه این سرمایه عظیم و ارزشمند اینجوری در ایران حیف میشه و خود پزشک ها هم نمیدونند چجوری میشه از این سرمایه استفاده کرد اینطور اعتماد به نفسشون از بین میره که جامعه که هیچ حتی خودشون هم دیگه خودشون رو قبول ندارند واقعا مایه آه و افسوسه....
و اما این بخش... اینجا در حقیقت همون جایی است که خیلی از تفاوت ها را بین ایران و کانادا نشون میده... تفاوت در فرهنگ، تفاوت در درمان،تفاوت در نگاه به زندگی مریض و تفاوت به انتظاری که یک پزشک از نتیجه کارش داره.... شخصا به شدت معتقدم که این تفاوت ها اموری بنیادین نیستند و میتونند و باید عوض بشن. به راحتی میشه پیش چشم آورد که جان های زیادی از این بابت رنج کشیدند و عذاب بردند. درحالیکه اداره یک چنین بخشی توسط یک سری پزشک عمومی و پرستار دوره دیده ( که البته طبق معمول ایرانی های پرتوقع و غرغرو نباشند ) کاملا ممکنه... البته امکاناتی اینجا وجود داره که منحصر به این بخش نیست و کلا در ایران نیست... یکی از ساده ترین مواردی که همیشه وقتی میبینم توجهم رو جلب میکنه ست های سرمه... اونجا ما حتی دارویی به اهمیت نیتروگلیسیرین رو میخواستیم برای مریض شروع کنیم انترن بدبخت نقش دستکاه رو بازی میکرد و فیکس میشد بالا سر مریض و با یک قطعه آلومینیوم باید لوله پلاستیکی رو جوری تنطیم میکرد که مریض طبق دستور منظور شده نتیرو بگیره... واقعا که مسخره بود ها :( در حالیکه اینجا ست های سرم اصولا برای حتی نرمال سالین هم یک ست کامپیوتری است که سرعت مایعی رو که قراره وارد بدن بیمار بشه را با اون تنظیم میکنند... بگذریم خلاصه درباره تسکین درد میگفتم یاد هزار تا درد بیدرمان افتادم... این بخش در حقیقت مریض هایی رو پذیرش میده که به خاطر بیماری ها لاعلاج که دیگه هیچ درمان فعالی براشون وجود نداره یا سودمند نیست امید زیادی به زندگی شون نیست و معمولا درد و رنج زیادی دارند... اکثر قریب به اتفاق این مریض ها سرطانی هستند ولی به ندرت مریض هایی مثل مراحل آخر نارسایی قلبی یا نارسایی کلیوی هم بینشون پیدا میشه. اندیکاسیون بستری در این بخش امید به زندگی کم تر از ۳ ماه است. اما جالب اینه که حداقل ۵۰٪ مریض ها یا از این بخش مرخص میشن یا بیش از ۶ ماه در این بخش میمونن. ساختار اتاق ها و قوانین بخش جوریه که واقعا هم خانواده مریض هم خود مریض ها احساس آرامش میکنند. نه اینکه اتاق ها خصوصی باشه نه... سعی کنید کانادایی فکر کنید و حدس بزنید... اتاق ها عموما چند تخته است. اتفاقا با پرده از هم جدا میشود و هر مریض فضای خیلی خاص و بزرگی ندارد. دستشویی هر ۳-۴ مریض هم مشترک است. (البته اتاق های خصوصی هم هست که معمولا کسانی میگیرند که یا خیلی پولدار هستند چون مجانی نیست یا بیمه خاصی دارند که این اتاق ها را پوشش میدهد )اما نکته اینجا است که هر کس میتواند فضای خودش را به میل خودش دکور کند. میتوانند در حد امکان برای خودشان لباس و قاب عکس و گلدان و حتی کمد بیاورند. چون قرار است که ماه ها اینجا زندگی کنند. چندین اتاق خانواده Family Salon هست که واقعا بزرگ و نورگیر است برای همراهان مریض ها با تلویزیون و امکانات... اما از این مسایل بگذریم، نکته اصلی اینجا است: چه کار درمانی برای این مریض ها انجام میشود: در یک کلام بگویم: « خیلی کارها »... اساس کار بر کنترل علایم است. که مهم ترینش کنترل درد است ولی خوب روی همه علایم ناراحت کننده برای مریض کار میشود مثل تهوع و استفراغ، افسردگی و بی اشتهایی...
به هر حال شخصا خیلی متاثر میشم وقتی یاد مریض های سرطانی ایران میافتم ... خیلی از پزشک ها را میشناختم که اصلا با تجویز مورفین مشکل داشتند... ترس ازاعتیاد مریض و این مزخرفات که به نظر من اصلا با عقل و common sense مغایرت داره. حالا یک آدم که در مرحله آخر سرطان قرار داره و سرطان تمام استخوان ها و مغز و وجودش رو گرفته چه مشکلی داره که بخواد به یک داروی ضد درد وابسته بشه یا نشه... از این گذشته خیلی جالبه که اینجا تحقیق کردند و دیدند افرادی که برای درد مورفین مصرف میکنند با دوزهای خیلی خیلی بالاتر وابستگی پیدا میکنند چون در حقیقت اون علل سایکوسوشیال براشون وجود نداره... یک اعتقاد غلط دیگه ای هم که وجود داره ترس از نبود دارو در موارد شدید تر دارو است. در حالیکه دوز مورفین اصولا تا هر مقداری که عوارض برای فرد نشون نداده باشه مثل دپرسیون تنفسی و دلیریوم میتونه بالا بره و هیچ حد خاصی نداره و این درد مریضه که حد دارو را معین میکنه. آقایان خانم های دکتر: چه داروهای ضد دردی در ایران استفاده میشه؟
این آهنگ من رو یاد عشق های دوران نوجوانی دختر ها می اندازد. عشق های دوران نوجوانی یک دختر خوب و خوش قلب و ساده که برایم همیشه عزیز بوده ... دوستی که الان شوهر دارد و بچه :) و قلب عاشق پیشه و نازنینش دیگر به جای عشق نگرانی های دیگر دارد و اعصاب خرد.... یادش به خیر....