این مطلب ترافیک خواندنی است... با خودم فکر میکنم این همان چیزی است که آرزو میکردم ایرانی داشتند... کاش بیشترشان همینطور بودند.
شماره آخر مجله تایم ( این کلمه تصحیح شد :) ) مصاحبه دو دانشمند بود... یکی خداپرست و دیگری منکر خدا... چون حوصله ندارم بگردم مجله را پیدا کنم نقل به مضمون میکنم:
بحث خیلی خیلی ساده و ابتدایی بود.با اینحال در همین بحث خیلی ساده چند تا جمله یا نکته درخشان (البته نه چندان درخشان ها، بهتر بگم جواب های بجایی ) از دو طرف نقل شد که برایم جالب بود. یک نکته ای هم که مدام میومد تو ذهنم تفاوت بین تفکر و خداپرستی مسحیت و اسلام بود.
در یک جا بحث از طرف فرد خداپرست رسید به اینجا که با توجه به هدفمندی موجودات زنده و بخصوص انسان بسیار بسیار بعید میرسد که «حیات» یک پدیده تصادفی باشد ، بنابراین باید خدایی وجود داشته باشد... طرف مقابل یک جمله بامزه انگلیسی گفت: این دیگر چه دلیلی است! شما که یک دلیل بسیار بعیدتر میاورید که!
اما از این جالب تر آنجایی بود که بالاخره در مسیر بحث فرد خداپرست رسید به آن لب مطلب و اصل اساسی که اخلاق باشه!اینجا بود که دیگه فرد منکر خدا تقریبا کم آورد... اولا ازش خواست که بالاخره باید مشخص بشه انسان با حیوان با پشه فرقی داره یا نه؟ اگر نداره که چرا یک پشه را یکی بکشه اینقدر بی اهمیته( حالا این رو بگیر تا گاو و گوسفند و خوردنشون) اما یک آدم رو بکشه اینقدر قبح و زشتی داره؟ فرد منکر اول رفت سراغ عقل و منطق. طرف فوری پرسید پس انسان های عقب افتاده ذهنی چی؟ دوباره منکر خدا سعی کرد دلیل های بیولوژیک بیاره مثل اصل تنازع بقا یا اینکه هر چیزی که به نفع کل بشریت باشه ... که دلایل سستی بود با توجه به اینکه چه چیز نفع کل بشریت رو تعیین میکنه اما جواب اون این بود که یعنی شما میخواهید بگید هیچ عمل اخلاقی غیر سودجویانه ای در بشریت وجود نداره؟{البته این رو هم بگم که به شکل بچه گانه ای البته به نظر من مسلمان سعی داشت نشون بده که اینها صفاتی الهی است که از خدا یا همون مسیح به ما به ارث رسیده.... } دیگه اون روش نشد بگه چرا... خداپرسته هم گفت خوب این همه نشانه یک دنیای برتر یک قدرت برتر و وجود چیزی غیر از این دنیایی است که ما زیر میکروسکوپمون میبینیم. اینجا جالب این بود که یارو کاملا موضع انکار خودش رو عوض کرد: گفت خوب بله این رو که من قبول دارم یک همچین نیرویی وجود داره.... گفت خوب این نیرو خدا است... باز اینجا منکر خدا یک جواب خوبی داد: گفت این خدا میتونه خدای اون مغولی باشه که داره تو تبت زندگی میکنه نه لزوما« مسیح » اینجا خدا پرسته گفت شما که مدام مغلطه میکنی!!!!!! من اما تو دلم گفتم:
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو
صفحه را باز میکنم و سعی میکنم توجه چشمان تیله ای سبز رنگ و بیروحش را به صحفه جلب کنم. موهایش فرفری و نارنجی رنگ است. قد کوتاه است و استخوان بندی درشتی دارد. در روز ۴-۵ کلمه بیشتر با هم حرف نمیزنیم... وقتی دید از سرما قرمز شده ام آرام پرسید کشور خودت آب و هوا چطور است؟ -جواب میدهم. - برای اولین بار حرفی زده ام که برایش جالب است -جدا چرا اینقدر متنوع؟
صفحه را باز میکنم. اینجا بین این خطوط کج و معوج. اگر خیلی ریز بشوی... خیلی دقیق بشوی و غور کنی و غور کنی... کوچه پسکوچه هایی را که سلول سلول من در آنجا شکل گرفته است پیدا میکنی... او ازمیدان ولیعصر و بلوار کشاورز، از خیابان ایتالیا و «کلاس زبان سیمین» ، از گلستان سوم و حسینیه ارشاد چیزی نمیفهمید... از مربع میلیمتری آبی مبهمی که من ساعت ها در آن غوطه ور شدم، از جاده پر از پیچ و خمی که منطقه سبز رنگ را به جنوب این کوه های سر به فلک کشیده متصل میکند درکی ندارد... او نمیداند این نقطه، این نقطه از عظمت کره زمین برای من چقدر باشکوه،چقدر دوست داشتنی و دیدن دوباره اش از پشت پنجره آشپزخانه چقدر خواستنی است. او چه میفهمد این جاده های تنها در کویر و شهر ها و روستاهای پراکنده کویری یعنی چه؟
به او کوه ها را نشان میدهم، و از اعداد میگویم. از ارتفاع ۵۶۷۱ متری میگویم و بزرگترین دریاچه دنیا را نشانش میدهم.( استادی رد میشود و میگوید این دریاچه به این بزرگی چیست اینجا؟!) حالا درک میکند... شهر من یک شهر کوهپایه ای است... از جنوب کم کم خشک میشود... دریاچه نمک را نشانش میدهم و کویر خشک را... لبخند سردی تحویلم میدهد. تمام این جذابیت چند دقیقه ای را در یک لبخند سرد در چشمانش خلاصه میکند... یکی از سرد ترین و درون گراترین آدم هایی است که در کانادا دیده ام.
این دو سه روز خیلی یادت بودم. میدانم که خانه نبودی... با دوستانت میگفتی و میرقصیدی و میخندیدی... اما من به یاد تو بودم... همینطوری مسخره و بیخود و بیجهت. صدایت هم آنقدرها از آن شلوغی دوستانه برایم آشنا نبود... ارتباط را قطع کردم و در خیالات خودم که شیرین تر بودند غرق شدم.. دلم برات تنگ میشه الاغ جون!
