تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 

این مطلب ترافیک خواندنی است... با خودم فکر میکنم این همان چیزی است که آرزو میکردم ایرانی داشتند... کاش بیشترشان همینطور بودند.


شماره آخر مجله تایم ( این کلمه تصحیح شد :) ) مصاحبه دو دانشمند بود... یکی خداپرست و دیگری منکر خدا... چون حوصله ندارم بگردم مجله را پیدا کنم نقل به مضمون میکنم:

بحث خیلی خیلی ساده و ابتدایی بود.با اینحال در همین بحث خیلی ساده چند تا جمله یا نکته درخشان (‌البته نه چندان درخشان ها، بهتر بگم جواب های بجایی ) از دو طرف نقل شد که برایم جالب بود. یک نکته ای هم که مدام میومد تو ذهنم تفاوت بین تفکر و خداپرستی مسحیت و اسلام بود.
در یک جا بحث از طرف فرد خداپرست رسید به اینجا که با توجه به هدفمندی موجودات زنده و بخصوص انسان بسیار بسیار بعید میرسد که «حیات» یک پدیده تصادفی باشد ، بنابراین باید خدایی وجود داشته باشد... طرف مقابل یک جمله بامزه انگلیسی گفت: این دیگر چه دلیلی است! شما که یک دلیل بسیار بعیدتر میاورید که!
اما از این جالب تر آنجایی بود که بالاخره در مسیر بحث فرد خداپرست رسید به آن لب مطلب و اصل اساسی که اخلاق باشه!اینجا بود که دیگه فرد منکر خدا تقریبا کم آورد... اولا ازش خواست که بالاخره باید مشخص بشه انسان با حیوان با پشه فرقی داره یا نه؟ اگر نداره که چرا یک پشه را یکی بکشه اینقدر بی اهمیته( حالا این رو بگیر تا گاو و گوسفند و خوردنشون) اما یک آدم رو بکشه اینقدر قبح و زشتی داره؟ فرد منکر اول رفت سراغ عقل و منطق. طرف فوری پرسید پس انسان های عقب افتاده ذهنی چی؟ دوباره منکر خدا سعی کرد دلیل های بیولوژیک بیاره مثل اصل تنازع بقا یا اینکه هر چیزی که به نفع کل بشریت باشه ... که دلایل سستی بود با توجه به اینکه چه چیز نفع کل بشریت رو تعیین میکنه اما جواب اون این بود که یعنی شما میخواهید بگید هیچ عمل اخلاقی غیر سودجویانه ای در بشریت وجود نداره؟{البته این رو هم بگم که به شکل بچه گانه ای البته به نظر من مسلمان سعی داشت نشون بده که اینها صفاتی الهی است که از خدا یا همون مسیح به ما به ارث رسیده.... }  دیگه اون روش نشد بگه چرا... خداپرسته هم گفت خوب این همه نشانه یک دنیای برتر یک قدرت برتر و وجود چیزی غیر از این دنیایی است که ما زیر میکروسکوپمون میبینیم. اینجا جالب این بود که یارو کاملا موضع انکار خودش رو عوض کرد: گفت خوب بله این رو که من قبول دارم یک همچین نیرویی وجود داره.... گفت خوب این نیرو خدا است... باز اینجا منکر خدا یک جواب خوبی داد: گفت این خدا میتونه خدای اون مغولی باشه که داره تو تبت زندگی میکنه نه لزوما«  مسیح » اینجا خدا پرسته گفت شما که مدام مغلطه میکنی!!!!!! من اما تو دلم گفتم:
که یکی هست و هیچ نیست جز او        وحده لا اله الا هو


صفحه را باز میکنم و سعی میکنم توجه چشمان تیله ای سبز رنگ و بیروحش را به صحفه جلب کنم. موهایش فرفری و نارنجی رنگ است. قد کوتاه است  و استخوان بندی درشتی دارد. در روز ۴-۵ کلمه بیشتر با هم حرف نمیزنیم... وقتی دید از سرما قرمز شده ام آرام پرسید کشور خودت آب و هوا چطور است؟ -جواب میدهم. - برای اولین بار حرفی زده ام که برایش جالب است -جدا چرا اینقدر متنوع؟
صفحه را باز میکنم. اینجا بین این خطوط کج و معوج. اگر خیلی ریز بشوی... خیلی دقیق بشوی و غور کنی و غور کنی... کوچه پسکوچه هایی را که سلول سلول من در آنجا شکل گرفته است پیدا میکنی... او ازمیدان ولیعصر و بلوار کشاورز، از خیابان ایتالیا و «کلاس زبان سیمین» ، از گلستان سوم و حسینیه ارشاد چیزی نمیفهمید... از مربع میلیمتری آبی مبهمی که من ساعت ها در آن غوطه ور شدم، از جاده پر از پیچ و خمی که منطقه سبز رنگ را به جنوب این کوه های سر به فلک کشیده متصل میکند درکی ندارد... او نمیداند این نقطه، این نقطه از عظمت کره زمین برای من چقدر باشکوه،‌چقدر دوست داشتنی و دیدن دوباره اش از پشت پنجره آشپزخانه چقدر خواستنی است. او چه میفهمد این جاده های تنها در کویر و شهر ها و روستاهای پراکنده کویری یعنی چه؟
به او کوه ها را نشان میدهم،‌ و از اعداد میگویم. از ارتفاع ۵۶۷۱ متری میگویم و بزرگترین دریاچه دنیا را نشانش میدهم.( استادی رد میشود و میگوید این دریاچه به این بزرگی چیست اینجا؟!) حالا درک میکند... شهر من یک شهر کوهپایه ای است... از جنوب کم کم خشک میشود... دریاچه نمک را نشانش میدهم و کویر خشک را... لبخند سردی تحویلم میدهد. تمام این جذابیت چند دقیقه ای را در یک لبخند سرد در چشمانش خلاصه میکند... یکی از سرد ترین و درون گراترین آدم هایی است که در کانادا دیده ام.


این دو سه روز خیلی یادت بودم. میدانم که خانه نبودی... با دوستانت میگفتی و میرقصیدی و میخندیدی... اما من به یاد تو بودم... همینطوری مسخره و بیخود و بیجهت. صدایت هم آنقدرها از آن شلوغی دوستانه برایم آشنا نبود... ارتباط را قطع کردم و در خیالات خودم که شیرین تر بودند غرق شدم.. دلم برات تنگ میشه الاغ جون!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم
با سینه‌ی گشاده در آماجگاه خاک بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم
بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟ با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم
پوشیده نیست خرده‌ی راز فلک ز ما چون صبح ما دوبار درین نشاه زاده‌ایم
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما اوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم
ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟ آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم
صائب زبان شکوه نداریم همچو خار چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ایم

... این هم وصف حال و روز فعلی ما.


دوستم این پیام را برای مطلب قبلی گذاشته:

"من سر کلاسمون موضوع هالووین رو مطرح کردم. یکی از دوستهام در منطقه همچین عرب نشین تورونتو درس میده و توی مدرسه شون مسول "امور چند فرهنگی" (یک همچین چیزی!) است. میگفت من هر سال با معلم ها کلی صحبت میکنم که اینقدر روی جنبه جن و روح قضیه تاکید نکنند و هالووین رو به عنوان یک جشن معرفی کنند. ولی با این حال میگفت هنوز برامون عادیه که روز هالووین نصف بچه ها نیان مدرسه چون خانواده شون دلش نمی خواد بچه وارد اون جو بشه. این خانم خودش سفید پوسته ولی میگفت کانادا یک کشور چند فرهنگی است و باید همه بتونن راحت توش زندگی کنن."
 
و بعد در ادامه این سوال را پرسیده: اگر شما هم نظری دارید بگید:
 
"من یک سوالی رو هنوز برای خودم نگه داشتم که تو یک فرصت مناسب بپرسم. اگر توی کانادا سعی کنند جو فرهنگ غالب و مغلوب رو عوض کنن بعد از چند نسل چه بلایی سر هویت فرهنگی این مملکت میاد؟ آیا کانادایی ها "باید" به خاطر اقوام دیگری که اومدن تو کشورشون زندگی کنن از یک سری رسم هاشون بگذرن؟ یا اینکه حق دارن از آدم های مهاجر بخوان "بیان وسط میدون"؟"
 
والا از نظر من که همچین بایدی وجود نداره. فرهنگ کانادای فعلی هویتی است کاملا نزدیک به فرهنگ آمریکا و به تبع اون ادامه ای مملو از تغییرات البته، از فرهنگ آنگلوساکسون با سایه های کمرنگی از آداب و فرهنگ فرانسوی.  این تغییرات مثل همه فرهنگ ها به واسطه موقعیت سوق الجیشی، سیاسی، قدرت علمی و قدرت مالی و... "آمریکای شمالی" به طور کلی است. احتمالا هر کانادایی دوست داره این هویت رو حفظ کنه نه اینکه در آداب و فرهنگ های دیگه مسخ و هضم بشه و البته به نظر من حق هم داره. اما خوب به هر حال به خاطر ماهیت کشور کانادا، فرهنگ اینها ناگزیر از تاثیرات جدی و زیاد فرهنگ های دیگه است. چون حجم قابل توجهی از چرخه بازار و علم و صنعت و به طور کلی جمعیت کشور را مردم کشورها و فرهنگ های دیگه تشکیل میدن. یعنی اگر فرهنگ یا عادتی به شدت مغایر با حضور مهاجرین باشه ناچارا این فرهنگ کمرنگ میشه... این دیگه به خاطر خود ماهیت کانادا است. یعنی کانادا بودن این رو به نظر من اقتضا میکنه.
 

 
برای کلاس فرانسه باید یک کنفرانس بدم. بچه ها گفتن درباره ایران صحبت کن... اما من دنبال یک موضوع هیجان انگیزتر و غیرقابل پیش بینی تر میگردم... نظری ایده ای؟ ببین رفیق! تو که صد تا ایمیل میزنم صدات در نمیاد. اگر از اون هوشت چیزی باقی مونده یه نظر بده چی بگم به نظرت؟
+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/19ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 

واقعا ها! چرا عصبانی؟  تا موقعی که یک فیلم به قشنگی فیلم مکس ساخته میشه؟ دل گرفته آدم را باز میکنه... آدم رو از این سر دنیا میبره اونور... از ته دل میخندونه و گریه میندازه....

فیلم مکس فیلم قشنگ، خوش ساخت و کمدی خیلی خوبی است. رامبد جوان واقعا شاهکار بازی کرده. محمدرضا شریفی نیا هم که مثل همیشه بینظیر بود...


 اگر ساکن شمال شهر تهران باشید یا در شرکت های خصوصی و موسسات آموزشی غیردولتی رفت و آمد داشته باشید شانس دیدن قیافه های واقعی زن ها را تقریبا از دست می دهید

مسیله اصلی از نظر من بدسلیقگی عمومی است. من میدونم که سلیقه یه چیز نسبی است و اون چیزی که به نظر من زیبا نیست ممکنه به نظر شخص دیگه زیبا باشه و... اما با در نظر گرفتن همین واقعیت باید قبول کرد که حتی اگر این آرایش های غلیظ و غیر طبیعی که در ایران مرسوم شده بین دخترهای جوانی که هنوز صورتشان شکل واقعی خودش رو هم پیدا نکرده نوعی از زیبایی باشه، بالاخره گروهی این چهره ها را دوست ندارند وبالاخره حداقل ۵۰٪ افراد نباید این شکل و قیافه را داشته باشند...  این گرایش همگانی به این شکل از گریم فقط سوار موج شدن است. آن هم موج به این بدقیافه ای....
نکته دیگه ای که بعضی موقع ها آه از نهاد من را برمیاره یاد گرفتن بدترین عادات و رفتارهای غربی به سرعت در جوان های ایرانی است . اینجا آنورکسیا نرووزا تقریبا ۴۰٪ دخترها را در زمانی از عمر درگیر میکند و تبدیل به یک معضل اجتماعی شده تقریبا. واضحا کپی برداری از مدل های هالیوود و مدیا و تلویزیون در آمریکا و کانادا علت اصلی این قضیه است. در کشوری مثل ایران مثلا ۱۰ سال پیش بیماری اختلال غذا خوردن اصلا به ندرت دیده میشد. در حالیکه الان در حال حاضر من میبینم چقدر وسواس های غذایی و هیکل و لاغری زیاد شده در دختر ها بخصوص بدون اینکه تفاوت های واقعی و نژادی هیکل شرقی خودشون را و حتی تفاوت های فردی را در نظر بگیرند. تمام انرژی نازنین این دوران و توجه و هوششان را معطوف هیکل و چهره و ژست شان میکنند در حالیکه واقعیت این است که الگوی ذهنی شان معمولا زنان ۲۵ سال به بالا هستند.... خلاصه آدم خیلی دلش میسوزه که از این سوی دنیا این همه عادت خوب و پسندیده وجود داره مثل نظم و دقت و سخت کاری و اهمیت به کار انوقت ما تنبلی مون رو که خدا نکرده حاضر نیستیم یک دقیقه بذاریم کنار. قانون هم که برو بابا دلت خوشه ... درس خوندن و دقت در کار هم که اصلا اسمش رو نیار....

------------------

این آمریکایی ها... اینها بعضی هاشون واقعا فکر میکنند تمام دنیا و انسانیت خلاصه شده در آمریکا و آداب و رسومشون و بقیه دنیاها و زبان ها و فرهنگ ها یک سری چیزهای زیادی هستند که به سرعت باید حذف بشن و به آمریکایی ها محترم بپیوندند....
چند روز پیش هالوین بود دیگه.... بحث بود بین رزیدنت ها... اولا که از من پرسیدند که شما هالوین رو میتونستید جشن بگیرید ایران؟
یعنی اولا اساس رو گذاشته بود به این که ما میبایستی این کار را بکنیم و در ثانی احتمالا اسلام اجازه نمیده که ما لباس های اسکلت و جن و جادوگر بپوشیم بریم تو خیابون...
وقتی گفتم ما اصلا جشن نمیگرفتیم ... با چهار تا شاخ گفت چرا؟
گفتم بابا جون خوب این رسم ما نیست ، نه تنها ما که رسم خیلی از آدم های این دنیا نیست، من تا قبل از اینکه بیام اینجا اصلا نمیدونستم هالوین چی هست...
خلاصه بعضی عکس العمل ها واقعا عجیبه... اون یکی گفت آره ما هم یک همسایه مهاجر داریم اونها هم اجازه ندارند که از این لباس ها بپوشند... یکی که خیلی با نمک بود به نظر خودش گفت اینها را باید آورد وسط میدون که برقصند...
گفتم بابا چرا نمیفهمید؟ خوب رسم همه نیست این قضیه! مگه شما رسم همه دنیا را بلیدید و جشن میگیرید؟ حالا این مراسم جن گیری چه تحفه ای هست ازگل ها؟
اینقدر همه با هم داشتن حرف میزند که دیگه صدای من به جایی نمیرسید....  >:|

-----------------

جای مامانم خالیه. خیلی خالیه... دقیقه به دقیقه... ثانیه به ثانیه جاش رو خالی میکنم....

---------------

هوا سرد شده از فریزر هم سرد تر....

--------------

اسراییل هم وحشی گریش را دوباره شروع کرده... مسخره است. هر روز روزی ۶ تا، ۴ تا ، ۱۰ تا آدم میمیرند... یعنی کشته میشن... انگار نه انگار که آدمن اینها... بشر و حقوق بشر اینجا نه معنی داره و نه اهمیت... برین گم شین تو رو خدا... اه.

--------------

این هم یک آهنگ نوستالژیک.... . یاد اون روزها به خیر........ یادش واقعا به خیر...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/14ساعت 6:40 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

نباید بری. دیگه هیچوقت از پیش ما نباید بری. دلتنگی مهم نیست. اینکه ما تو کارهای روزمره مون مثل دور از جان خر، تو گل میمونیم هم به فدای سرت. اما نمیتونم بفهمم چه معنی داره که ما یه جا باشیم و تو نصفه نیمه بذاری و بری؟ بری، جات خالی باشه، سکوتت، نگاهت، صبر بی پایانت ، گذشت و چشم پوشی ات باشه و خودت نباشی؟ تو باید همیشه خونه باشی... همونجایی که خونه هست و همونجایی که همه هستند که تو داروها و برنامه مدرسه و موهای شانه شده و لباس های اطو شده و زندگی و خاطرات روزمره و مشکلات و سوال ها و تردید ها و شک ها را همه را برایشان منظم میکنی، اصلاح کنی و با سکوت و نجابتی که فقط خاص تو است کنار بگذاری به وقتش. دلم برایت خیلی تنگ شده.

****

دلم برای تو هم تنگ شده... عکست را گذاشته ام روی دسک تاپ کامپیوتر و از پشت آبشار میلیمتری میخندی... نگاهت رو به پایین است. سارا واقعا که... راست میگی. هر چی میگی حق داری...


خیلی مشخص نیست.
چشمانم به روی دیوار سفید و خالی میخکوب شده. چیز زیادی دور و برم نیست. دیوارهای سفید و بدون لک. وسیله ای هم نیست. پنجره ای هم نیست. دری هم وجود ندارد. من از کجا وارد این اتاق شدم؟ بالای سرم را بدون احساس خاصی نگاه میکنم. سفید و بسته....هیچ چیزی که بتواند لحظه ای در آینده را در ذهن خالی و منجمد شده من ترسیم کند وجود ندارد. همه چیز در اطراف من متوقف شده است. آیا این حس در افکار من است که با حضور یک نفر در کنار تو معنا می یابد و با جای خالی یک عزیز تبدیل به یک چهارگوش سفید و سرد میشود؟ یا یک موج مات است از بیرون فکر مرا سوراخ میکند؟

---------------------------------

کلاس های رادیوبیولوژی آدم رو به زندگی دوباره امیدوار میکنه... چیزی وجود داره که آدم با عشق و علاقه بخونه و از اینکه یک مطلبی رو میفهمه کیف کنه. امروز کلی سوال استاد رو جواب دادم و تبدیل شدم به یک شاگرد زرنگ! نمیدونم احسان میگه اینجا زیاد مرسوم نیست که بچه ها استقبال کننداز جواب دادن سوال استاد ولو بدونند... اما به هر حال یه سری سوال های ساده و ابتدایی رو هم این رزیدنت های سال بالا به نظر نمیدونستند... خلاصه رادیوتراپی از این نظر فکر کنم رشته بینظیریه.

--------------------------------

میگما فکر کنم یه سری بخش های اختیاریمون رو مثلا بشه اومد ایران ورداشت!!!! :)) باحال نمیشه به نظر شما؟ آدم بیاد مثلا رادیوتراپی دو ماه ایران :))) دانشگاه تهران انستیتو کانسر! :))))) کیف میده ها.یا اینکه آدم میره دانشگاه خودش یا پیش رفیقش! سر ظهر که میشه دوباره میریم کیک و ساندیس میخوریم :))))  هتله به خدا! ۹ صبح تا ۲ بعد از ظهر :)))) تازه مرخصی هم نیستی ... اینش خوبه.... عصر هم که آدم میاد خونه زنگ میزنه به آبجی میگه پاشو بیا اینجا زود باش! :)))
اینجا یه سری میرن موزامبیک و نمیدونم هند و اینجور جاها!!! خوب آدم پا میشه میاد ایران با رفقاش کیف هم میکنه!
خلاصه که وصف العیش نصف العیش! خدایا ما به همین چند دقیقه اش هم ببین چقدر شکرت رو کردیم ها!

--------------------------------

بخش روانم... اینجا تو بخش یه سری اتاق هست برای مریض ها که پیانو بزنند و مثلا شطرنج بازی کنند. دو تا مریض هست ( دو تا مرد ) میگن سه روزه فقط دارند بازی میکنند. شب ها میخوابوننشون اما تا پا میشن میرن بازی... :) چند بار نگاهشون کردم. با یه دقتی به این صفحه خیره میشن ... جالب اینه که مهره های زیادی خورده نشده ...
یه سری چیزها تو روان برای من درکش سخته... مثلا مشاوره داشتیم یه مریض بود با بیماری برگر و خلاصه درد وحشتناک. خلاصه مشاوره داده بودن که این افسرده است... خوب این بنده خدا یک ماه بود که درد ۱۰ از ۱۰ داشت. دو تا پاش رو هم که میخواستن قطع کنند. خوب معلومه که ناراحته... من نمیدونم غم و ناراحتی که با دلایل مشخص باشه آیا بیماریه؟ خوب این آدم اگر ناراحت نباشه بیماره که! خوب مشکلش حل بشه دیگه افسرده هم نیست... نمیدونم. میفهمم بی تفاوتی یا دیسفانکشن و اینجور چیزها نشان اختلال روان اما کلا درکش برام راحت نیست.

------------------------------

یه چیز مهم که اینجا طبابتشون با ایران فرق داره و خوب مسلما بهتره (‌بخصوص من تو رادیوتراپی دیدم )‌ اینه که اینها اساس درمانشون آخرین تحقیقاته. یعنی به اصطلاح اگر فلان تحقیقات با معیارهایی که تحقیقات رو در حقیقت معتبر میکنه نشون بده که جراحی برای فلان سرطان بهتره دیگه نمیان باز هم اشعه بدن... یا برعکس... یا کلا هر درمانی.... نمونه واضحش سرطان پستانه. که ایران تا جایی که میدونم ماستکتومی میکنندو بحث بیشتر بین رادیکال ماستکتومی بود و مودیفاید توتال ... اما کلی تحقیق شده و دیدن هیچ فرقی نمیکنه که تومورهای با گرید متوسط و پایین رو فقط خود تومور رو بردارند. متوسط ها رو اشعه بدن و پایین ها رو اشعه هم لازم نیست... خلاصه وقتی یه دانشگاهی این نتیجه را گرفت و منتشر کرد دیگه اساسا همه جا روششون به سرعت عوض میشه و به مریض ها میگن . البته هنوز هم بعضی مریض ها دوست دارن کل سینه برداشته بشه و خیالشون راحت تره اینجوری اما به هر حال درمان اصلی عوض میشه... اما در ایران هر کس که یه نظری داره هیچی نهایت هم به فلان تکست رجوع داده میشد... همه بخش ها هم این قضیه رو آدم میبینه. اما خوب تو انکولوژی این قضیه خیلی بیشتره... یه نکته دیگه هم درباره انکولوژی اینه که درمان سرطان واقعا یک درمان گروهیه. البته درمان اصلی اش که جراحیه اما هر توموری با هر درجه و مرحله ای یک درمان خاص براش بهتره که انجام بشه دیگه. مثلا اول جراحی بعد اشعه بعد شیمی درمانی یا مثلا فقط جراحی یا مثلا اشعه و شیمی درمانی و... اینجا خوب جراح چون سیاست کلی رو میدونه مریض رو اگر لازم باشه ارجاع میده به انکولوژیست اما با یکی از رادیوتراپیست های ایران صحبت میکردم میگفت اونجا دعوا که بود هیچی کسی هم کسی رو قبول نداشت. جراح که جراحی میکرد دیگه نمیگفت بابا تو شاید یه شیمی درمانی هم لازم داشته باشی یا اشعه یا خلاصه بالاخره باید تحت نظر یک انکولوژیست باشی.... نمیدونم خودم که ندیدم اما از اونجایی که کار گروهی ایرانی ها با همدیگه همیشه ضعیفه میشه تصور کرد وضعیت چجوریه...

-------------------------------

یه چیز جالب اینجا تو بخش قلب که قبلا هم گفته بودم این بودکه مریض که با سکنه قلبی میاد فوری میبرنش کت لب و همونجا رگش رو باز میکنن. واسه همین رزیدنت های اینجا اصلا با ترومبولیتیک ها کار نمیکنند :)

------------------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

بالاخره عید فطر شد و ماه رمضون و بخش قلب با هم دیگه تموم شدند.
کلا زیاد حوصله ندارم بنویسم،‌ چون این مطلب را درباره رویت هلال خوندم گفتم این دو خط را بنویسم که خیلی اینجا را گرد و خاک نگیره.

خبر خاصی هم نیست. هوا به شدت و به سرعت داره سرد میشه. شب ها زیر صفر، روزها نزدیک و حول و حوش صفر. زندگی من هم برگشت هم به همون فرم قدیمی اش بدون مامان و با خستگی با جای خالی همه :|

برای اینکه ببینید با کلمه چه میشود کرد این مطلب را بخوانید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/03ساعت 5:14 قبل از ظهر  توسط سارا  |