تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

چشم

 

به نظرم ایده جالبی است. من تازه ثبت نام کردم. البته هنوز استفاده نکردم. حالا ایشالا شهره جونم اگر بام تماس بگیره این مدلی بتون خبر میدم که خوبه یا نه. قیمتش که به نسبت کارت هایی که من میگیرم که مناسبه. این برای ایرانی های خارج از کشور. سرویسش به این شکله که یک تلفن ایران در اختیار شما میذاره که از ایران میتونن با اون شماره تماس بگیرن. و بعد شماره مستقیم میافته روی خط شما. از همینجا با کارت اعتباری میشه حساب کرد اونوقت. اگر خوب بود بتون خبر میدم! :)    به هر حال فعلا ۶۰ دقیقه مجانی میتونید استفاده کنید ...


معمولا وقتی من نمینویسم یا سرم خیلی شلوغه. یا جایی هستم که خیلی دوست دارم و یا کسانی دور و برم هستند که خیلی دوستشون دارم...( در حقیقت وبلاگ نویسی یه علتش برای من باز کردن پنجره ای به روی گروهی از آدم ها بود که زبانشان را میفهمم و آنها زبان من را ... از بطن این جامعه ای که زبانش با من فرق میکند) یه علت دیگه هم هست... چیزهایی میاد تو کله ام که نمیخوام بنویسمشون...


گاهی یک تیغ به آرامی از روی تن و پوست و روح آدم رد میشه... رد میشه و رد میشه و پوست و گوشت رو میکنه... دردناکه دیگه نه؟


مثل یک مرد واقعی سرش رو گذاشت روی بالش... مثل همه مردها فقط خسته بود و میخواست بخوابد. نمیخواست هیچ چیز این لحظات آسایش را مخدوش کند. نه مرور دعوای صبح با رییس اداره،‌، نه بیماری لاعلاج همسرش و نه صدای خرخری که زیر گوشش نمیگذاشت راحت بخوابد... سعی کرد به هیچکدام از اینها فکر نکند و فقط بخوابد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 6:21 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

این نوشته مشکلات فرهنگی ما ایرانیان نوشته حنیف بیات هم واقعا خواندنی است. حامد قدوسی هم اینجا مطلبی نوشته و مطالبی اضافه کرده...

البته شخصا با یک سری مطالب چندان موافق نیستم اما به هر حال خواندنی است.


واقعا وحشتناک است. دوباره خبر یک تصادف مرگبار دیگر.... از این مسخره تر و احمقانه تر نمیشود....

29 نفر در سانحه رانندگی در نایین کشته شدند.

اینهم یک مطلب شاید مرتبط با ناله های من.... :(


برف سیاه را ابراهیم نبوی مدت ها است نوشته است...
من هم مدت ها است اصل و مایه این نوشته را بدجوری باور دارم و این بدجوری آدم را آزار میدهد. یعنی اینقدر اعصاب را خورد میکند که آدم دلش میخواهد سرش را محکم بکوباند به دیوار... خیلی خیلی دارم جدی میگویم. امروز که صفحه خبر را باز کردم واقعا خشم و ناراحتی و غم و استیصال همه اش با هم آمد سراغم...

** امروز: یک هواپیما در باند فرودگاه مشهد آتش گرفت  : ۲۹ نفر کشته ، ۴۳ نفر مجروح
**۴/۶/۸۵ : مرگ دسته جمعی 24 دانش آموز در راه مشهد
**۲۲/۵/۸۵: برخورد مرگبار کمپرسی و اتوبوس در لارستان : ۲۱ نفر در آتش سوختند. تعداد مجروحان را نمیدانم.
**۵/۵/۸۵  : برخورد کامیون و اتوبوس در هرمزگان 26 کشته بر جای گذاشت. تعداد مجروحان ۲۰ نفر.
** ۵/۴/۸۵  : بیست کشته در تصادف جاده بیرجند-نهبندان

عجالتا به سایت اصلی خبر که بی بی سی باشد لینک داده ام. اگر نمیتوانید اصل اخبار را بخوانید خلاصه بگویم که تمام تصادفات به خاطر بی احتیاطی، بد راندن، اشتباه ، سرعت غیر مجاز راننده ها بوده است. اگر میخواهید اصل اخبار را بخوانید و از ایران نمیتوانید بگویید که مطالب را در سایت دیگری بگذارم...

طبق آمار روزانه ۷۰ نفر فقط در تصادفات جاده ای در ایران کشته میشوند. در سال بیش از ۲۶ هزار نفر در ایران فقط بر اثر تصادف میمیرند.

شما را به خدا دقت کنید:آمار کشته شدگان در عراق در هر ماه حدود ۱۰۰۰ تا ۳۰۰۰ نفر است...
یعنی در کشوری مثل ایران ( فقط به خاطر اینکه کلمه ای به نام امنیت جانی در هر فرایندی اصلا معنا و مفهوم ندارد ) ما داریم خودمان خودمان را دستی دستی میکشیم. آیا این جانخراش نیست که اینهمه روشنفکر و معترض و مدعی و فعال برای حقوق بشر و حقوق زنان و هزار و یک حق دیگر در ایران و اینترنت و بین نویسندگان و برنامه های تلویزیونی وجود دارد ، اما ما همگی دسته جمعی با رفتار ها و حرکت های احمقانه جان و مال خودمان را میسوزانیم؟ و از این مسخره تر این است که «هیچ کس» بر این قضیه دل نمیسوزاند. در صورتیکه درک ایمنی و پیشگیری آتش سوزی مثلا در یک مدرسه آنقدرها سخت نیست و بلکه بسیار آسان تر از درک مسایلی انتزاعی مثل حقوق همجنسگرایان و یا به طور کلی انسان ها است. یعنی یک وبلاگ یا نوشته یا سایت یا کانال ماهواره ای یا هیچ چیزی که نشان دهنده تمایل برای تبلیغات در راستای آموزش و یا رواج درست راندن یا رعایت اصول ایمنی باشد اصلا وجود ندارد... من میدانم که با دیدن تیتر آتش گرفتن هواپیما اول از همه ناله ها و نفرین ها به آسمان میرود به سمت مسببان  اصلی قضیه که انگار در آسمان ها نشسته اند و زندگی ما را کنترل میکنند. غافل از اینکه اینها در همین کنار دست ما و زیر گوش ما بلکه اصلا خود ما هستند... اینها از آسمان و دنیای دیگر که نیامده اند. از بین خودمان هستند. همین ماهایی که بدون راهنما خط عوض میکنیم. با سرعت در کوچه های باریک و ورود ممنوع میرانیم ، در جاده ها سرعت مجاز که هیچ در هر جای غیر مجاز و بدون دید سبقت میگیرم ، در پخت و پز و اتصالات گاز منزلمان ممکن است به سادگی خیلی از مسایل ایمنی را رعایت نکنیم. این «ارزان» بودن جان و عدم باور به وجود خطر واقعی و دنیایی و زندگی در عالم هپروت مختص قدرتمندان و مسیولان نیست به سر جدتان!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/10ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 


به من گفتی: یعنی چه؟ حالا چون افغانی ها چهره شان با ما قدری فرق دارد میشوند از گروه دیگر؟ آنها فارسی زبان هستند و همین یعنی که ما یک ملت هستیم....
یادت نیاید شاید... من آنموقع دبستان را تازه تمام کرده بودم. ته اتاقی که بواسطه تاهل برادر بزرگ تر تازه اشغال کرده بودی نشسته بودیم... انبار کتاب پشت سرت بود و یک کمودور و یک تلویزیون خاک گرفته که با آن بازی میکردیم...
من خواسته بودم یک تيوری برای خودم بدهم که شاید افغانی ها از نظر نژادی به چینی ها نزدیک تر باشند.... نه با دید تحقیر ( خدای نکرده!!! ) به نظرم در آن سن و سال چیزی کشف کرده بودم... که تو زدی زیرش. گفتی: زبانمان یکی است این حرف ها یعنی چه...

حالا این روزها بیشتر و از نزدیک تر میبینم افغانی ها را... دوست داشتنی و مودب هستند اینهایی که میشناسم.*
-------
تلویزیون را روشن کردم... یک ساعت و نیم شنبه ها تلویزیون برنامه فارسی دارد. یک ساعت برنامه برای افغانی ها که به زبان فارسی است و یک ساعت هم عربی.... فارسی بود بله... با لهجه ای که البته دیگر الان آشنا است.
-------

بوی کلر و این حس بی وزنی در آب مرا میبرد همیشه به روزهای قدیم. سرم را میگذارم روی یک قطعه آب و دراز میشوم... میتوانم یک ساعت همینطور بخوابم. چشمانم را میبندم... و تمام اجزا استخر کودکی یادم می آید... یادت هست دیگر... :) دو تا فلش سفید بود کف استخر. دو تا لوله تصفیه. دو تا چراغ. یک سبد تصفیه در قسمت عمیق. ... پله و... چیز دیگری نبود که... هنوز هم میتوانم چهار زانو دقایقی زیر آب بشینم ها.... تو را ثانیه ثانیه یاد میکنم. تو را و موهای فرفری ات را که نمیدانم کجا رفت :)) دادی به نفر بعدی :))
با خودم فکر میکنم پر قنداق و تمام چیزهایی که با آن به آدم آویزان میشود حقیقت دارد... برای من این مولکول های آب که روی هم میلغزند... این جریان. این سرعت. این نفس گیری و بی نفسی. این چشمان قرمزی که اشک میریزد. این یاد که میرود تا روزهای آفتابی که شیر کاکاکو و کیک همیشه مهیا بود...:) آن صدایی که صدایمان میزد که باید بازی را تمام میکردیم.... بدوین بچه ها، بابا اومد.... آن نگاه با عظمت... اینها همه حقیقت دارد.... من فقط میتوانم در آب سرعت بگیرم و بدون اینکه فکر کنم تمام لحظات را مرور کنم... میتوانم سوار دوچرخه بشوم، دور دو تا درخت بید بچرخم و بچرخم.... گیلاس و آلبالو بخورم و بعد دوچرخه را (همیشه از اینکه «جک» نداشت ناراضی بودم) تکیه بدهم کنار بید وسط حیاط....
وقتی کنار باغچه مینشتم،‌گربه با بچه هایش می آمد. بچه هایی که قد یک کف دست بودند و وقتی دست های کوچکشان را بین انگشتانم به آرامی میگرفتم ناخن های سفید و تمیزشان میامد بیرون... آنها را آرام میکشیدند روی شلوارم... دوستشان داشتم چقدر...
یادته دیگه میدونم :)

-----

* یک نفرشان چند هفته پیش با مادر شوهرش آمده بود. مادر شوهرش خیلی پیر بود. خیلی شاید بالای ۸۰ سال داشت. با یک پیراهن گلدار و یک روسری خیلی سفید نشسته بود کنار استخر. گاهی چند قدم راه میرفت خیلی آرام، دستی به آب میزد و برمیگشت مینشست. شوهرش پزشک بود و خلاصه موقع رفتن مرا برد که شوهرش یک سری سوال بپرسد درباره امتحانات و نمونه سوال میخواست و از این قبیل مسایل... امروز میگفت ( با همان لهجه :) ) ، «مادر شوهرم میگوید چه شیرین دختری هستی شما »

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

متن زیر ترجمه مصاحبه­ای با «چارلز ریتزک»*  وزیر دادگستری لبنان است که ٢شهریور در روزنامه اتریشی «دی­پرسه» Die Presseمنتشر شده است. ترجمه از وبلاگ چهار دیواری است... حرف های جالبی اینجا زده شده....

 

* چارلز ریتزک Charles Rizk از مسیحیان ماروتینی است و به بلوک هوادار سوریه به رهبری رئیس جمهور لبنان امیل لاهود تعلق دارد.

 

- اعلام کرده­اید که در چهارچوب قضایی «حقوق­ملت­ها» از اسرائیل شکایت می­کنید.

- این تنها مشغله من نیست، اما مسئله­ای است که درحال حاضر در وزارتخانه من مورد رسیدگی قراردارد. این جنگ ٣٤روزه جنگ نبود، بلکه یک سلاخی تمام عیار بود. در یک سو ارتشی بود که به عنوان بهترین ارتش جهان به خود می­بالد و در سوی دیگر یک نیروی مقاومت. از آن­جایی که ارتش اسرائیل نتوانست علیه این نیروی چریکی به طور مؤثر کاری کند، به اقدامات وحشتناکی علیه غیرنظامیان دست زد. از ١٢٠٠ نفری که کشته شدند بیش از هزارنفر غیرنظامی بودند و اکثریت این غیرنظامیان را زنان و کودکان تشکیل می­دهند. به این می­گویند جنایت، اما در اروپا، آمریکا و اسرائیل حرفی در این باره زده می­شود؟

- در حال حاضر هم سازمان دیده­بانی حقوق بشر و هم سازمان عفوبین­المللی شدیدا مشغول بررسی اتهامات مبتنی بر «جنایات­جنگی» از سوی اسرائیل و حزب­الله هستند.

- خوب بله، در باره فاجعه قانا حرف می­زنند. اما ما روزی یک «قانا» داشتیم. کل این جنگ یک «قانا» بود. ما این­جا براساس معیارهای بین­المللی با موارد «جنایت­جنگی» و «جنایت­علیه­بشریت» سروکار داریم. بی­شک تصویر کودکان خردسالی را دیده­اید که آن­ها را از زیر آوار درمی­آوردند. به نظر شبیه پرنده­های ظریفی می­رسیدند که به دیوار کوبیده شده باشند. در کنار این، اسرائیلی­ها از سلاح­های نامتعارف استفاده کرده است. از فسفر و محتملا از گلوله­های رادیواکتیو اورانیم­ی. این عملی تبه­کارانه است که کسی باید تقاص آن را بپردازد. و از آن­جایی که در این ماجرا ما قربانی هستیم، امکاناتی را بررسی می­کنیم که تبه­کاران را به یک دادگاه بین­المللی بکشیم.

- چه­طور می­خواهید چنین کاری را عملی کنید؟

- این یک پرسش تکنیکی است. چند گروه حقوقدان مشغول بررسی آن هستند. فعلا برای پاسخگویی به این پرسش زود است. در ابتدا بایستی مدارک را تهیه کنیم و سپس راه و روش مناسب را جستجو خواهیم کرد. اما یک چیز را من تضمین می­کنم: ما اسرائیل را به دادگاه خواهیم کشاند.

- چه راهی؟ از طریق «دادگاه بین­المللی» ICJ یا «دادگاه جزایی بین­المللی»ICC ؟ 

- برای این جواب هنوز زود است. هر دوی این نهادها را به عنوان امکان در نظر داریم. این­که ما عاملین – دولت اسرائیل- یا کشور اسرائیل را به پاسخگویی واخواهیم داشت، در آینده معلوم خواهد شد.

- در صورتی که ماجرا به یک دادگاه بین­المللی کشیده شود، جنایات جنگی حزب­الله هم مطرح خواهد شد. شلیک راکت­های کاتیوشا و «فجر» به مناطق مسکونی نیز از جمله جنایت­های جنگی به شمار می­رود.

- تا ببینیم قضیه چطور پیش می­رود. در هرصورت نگاه ما به این ماجرا این­طور است: گذشته از این­که در باره ربوده­شدن دوسرباز اسرائیلی چگونه می­اندیشید، آیا با وجود کشته شدن ١٢٠٠ نفر در لبنان، فکر می­کنید می­توان از «واکنش­متناسب» از سوی اسرائیل سخن گفت؟

- یک پرسش ساده می­کنم: اصلا چرا حزب­الله اجازه حمل اسلحه دارد؟ حزب­الله گروه نظامی نیست، و پلیس هم نیست. در کشور شما برای حمل اسلحه قانونی موجود نیست؟

- اعضای جنبش مقاومت ضدنازی فرانسه در جنگ جهانی دوم هم مسلح بودند. حزب­الله مسلح از آسمان نازل نشده است. شکل­گیری حزب­الله در سال­های هشتاد جوابی بود به اشغال جنوب لبنان توسط اسرائیل و عملیات نظامی اسرائیل در لبنان. حزب­الله نتیجه است نه مسبب. چرا همه درباره حزب­الله صحبت می­کنند، اما هیچ­کس در مورد استمرار اشغال اراضی لبنان توسط اسرائیل حرفی نمی­زند؟

- اسرائیل در سال ٢٠٠٠ از لبنان خارج شد، چرا حزب­الله به مبارزه خود ادامه می­دهد؟

- واقعیت این است که در سال ٢٠٠٠ حزب­الله اسرائیل را مجبور کرد از بخش­های بزرگی از لبنان خارج شود. با این توضیح که اسرائیل هنوز اراضی «شبا» را در اشغال خود دارد. اسرائیل تازمانی که اراضی ما را در اشغال خود دارد، به مقاومت حزب­الله مشروعیت می­بخشد. قطعنامه ١٧٠١ رئیس سازمان ملل را موظف می­کند که در طی چندماه برای این مشکل راه حلی بیابد. چرا مشکل اراضی «شبا» را که عملیات حزب­الله را توجیه می­کند، حل نمی­کنند؟ اسرائیل می­خواهد از دست حزب­الله راحت شود، همزمان با نگه­داشتن اراضی یادشده به عملیات حزب­الله مشروعیت می­دهد.

- چه ضمانتی برای اسرائیل هست که حزب­الله، حتی اگر اسرائیل اراضی شبا را تخلیه کند، خواسته­های دیگری نداشته باشد؟

- اساس دکترین حزب­الله آزادسازی سرزمین لبنان است و ربطی به بلندی­های جولان و فلسطین ندارد. در صورتی که مشکل اشغال اراضی لبنان حل شود، می­شود در باره مسائل دیگر، ازجمله خلع­سلاح حزب­الله حرف زد. به همین خاطر قطعنامه ١٧٠١ خیلی خردمندانه است، اما متأسفانه نمی­شود آن را عملی ساخت. ما به وظیفه خود عمل کرده­ایم. ارتش لبنان در جنوب کشور مستقر شده است. اما وظیفه اسرائیل چه می­شود؟ آتش بس؟ اسرائیل آتش را بس نکرده است. خروج نیروها؟ اسرائیل هنوز بخش­هایی از لبنان را در اشغال دارد. اسرائیل از همان ابتدا نکات قطعنامه را رعایت نکرده است. حال از ما خواسته می­شود نکاتی را که به ما مربوط می­شود (خلع­سلاح حزب­الله) انجام دهیم. این وقیحانه است.

 

ترجمه: مانی ب.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/04ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

نمایشگاه عکس دکتر باوند :به کسانی که عکاسی را دوست دارند توصیه میکنم که حتما یه بازدیدی داشته باشند.... ( منبع اطلاعاتی هم وبلاگ سیروس )

افتتاحیه: ۹ شهریور ماه ۱۳۸۵    ساعت ۱۶ لغایت ۲۰

بازدید: ۹ الی ۱۴ شهریور ماه     ساعت ۱۶ لغایت ۱۹

نشانی: محمودیه     خیابان ب     کوچه چهارم     شماره ۱/۱۲     نگارخانه نوا

تلفن: ۲۲۰۴۷۷۸۹

وبلاگ باوند


وقتی یکی اینقدر عزیز بشه تبریکش هم برای آدم اینقدر شیرین میشه

ایمیل گرفتم: با آدرس باقی افراد طبیب در خانواده :)

«روز پزشک بر شما رهروان علم و ایثار بسیار مبارک باشد  »

واقعا که من به همگی شما افتخار میکنم.

فعلا.

خانواده بسیار بسیار خوب سمیعی

احتمالا کلی هم به ریش همگی ماها خندیدی نه؟ نیم وجبی


این آهنگ فرهاد رو نشنیده بودم... فردا مبعثه :) عید دلنشینی است برای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/02ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط سارا  |