تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

آدم فکر میکنه دلش دیگه جا نداره، دیگه هزار تیکه شده و هر کسی یه گوشه اش رو وام گرفته... بعد زمان میگذره آدم کم کم پیر میشه... بچه ها میان و آدم میبینه باز هم عاشق میشه، دلش میطپه، میخنده، شاد میشه، دلش میخواد بغل کنه این ها رو، یکی یک گاز محکم بگیره از لپشون... اما به جاش آروم بغلشون میکنم. دو تا بوس آروم میذارم رو لپشون، میگم: دلت برای من تنگ شده بود خاله جون: پسر نرم تره و احساساتی با چشم های درشت و مهربان: با ته لهجه نازش میگه: بله...دختر شیطونه و پر از انرژی ... یواشکی میخنده و سرش رو تکون میده: نه... فرار میکنه...که بدوم دنبالش.... 

... اینها همه اش خیالاته.... دنیا بزرگه و فاصله زیاد...... دل بیچاره ما هم تنگ....


چرا برایت مینویسم؟ به حرف هایت گوش میدهم. ساعت ها فکر میکنم... دوباره جواب میدهم. تو با ناز و عشق اخم میکنی. حرف هایم را نمیخری و زیر لب میگویی « باز این سارا... فکر میکنه هر چی میگه درسته....»

چرا در ذهن من هزار بار با رنگ و خنده، با شادی و شور تکرار میشوی؟ چرا چیزی قلب و وجودم را هزار بار سنگین میکند و باز من از یاد یک لحظه خنده بلندت و گونه های گرد و چالدارت و چشمان پر از نورت سبک میشوم، بال میگیرم و بلند میشوم به آسمان؟

چه چیزی آن جسم کوچک و صورت گرد و پوست گندمی را برایم اینقدر نزدیک و خودی کرده است؟ اینقدر که گذر همه این سال ها، موهای جعد خورده و بلند روی شانه و اینهمه بالش و تغییر حس مرا هیچ عوض نکرده.... حسی که میخواهد آغوشش را اینقدر باز کند که تو در آن مثل یک کودک خردسال گم شوی و من نگاهت کنم برای هزار سال.

 


چقدر این سایت دوست داشتنی است... :) من البته هیچوقت خیلی زمین شناسی و جغرافیا خیلی دوست نداشتم... اما این سایت خیلی خوب و جالب طراحی شده و کلی احساسات ایران دوستانه افراد غریب رو هم احتمالا تحریک میکنه. بقیه کسانی هم که این مشکلات خوشبختانه شامل حالشون نمیشه اگر علوم ستاره شناسی، زمین شناسی، خاک شناسی و از این دست خوششون میاد برن ببینند و کیف کنند. یک قسمت هم برای کودکان داره که بیخودی نوشته کودکان تا سطح دبیرستان یک طالب به درد بخوری داره که من خودم کلی عبارت گداخت و شکافت و ثابت زوال رو که نمیفهمیدم دقیقا چیه از این تو پیدا کردم... پایگاه ملی داده های علوم زمین کشور

یک سایت دیگه هم که خیلی سایت خوبی است و کلی من از روش دارم فیزیک میخونم این روزها سایت رشد است. اون هم برای بچه های دبیرستانی باید خیلی به درد بخور باشه... یا برای کسانی که فیلشون یاد هندوستان میکنه گاهی...

یک سایت دیگه هم هست! شبکه اطلاعات رادیولوژی ایران که اون هم گرچه خیلی کامل نیست اما به روز است و بد نیست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 قربونت برم من خاله جون! بچه ام رو گذاشتن مهد کودک دو زبانه تو تهران... به معلمش گفته: ببین اینجوری حرف بزنی هیچ کی نمیفهمه تو چی میگیا....


طبق عادت حسنه ای که همه ماها به تبع ایرانی بودنمون داریم من هم در دوران دانشجویی کم غر نمیزدم. یادم میاد کتاب های ترجمه شده را که میخوندم گاهی خیلی احساس انگلیسی دانستن و همینطور فارسی دونستن بهم دست میداد و هی میگفتم: چقدر ترجمه این کتاب بده. چقدر فلان ترجمه با ادبیات بدی نوشته شده و.... البته خوب مسلمه که در کتب علمی هم ترجمه خوب داشتیم و داریم و ترجمه بد. اما مسیله این بود که بزرگی کاری که انجام شده بود را واقعا نمیدیدم. (‌و احتمالا خیلی ها اینطور بودند و هستند ) الان بیشتر ذهنم معطوف کتاب های علوم پایه است. کتاب های اصلی مثل سیسیل و هاریسون معمولا ترجمه شون محصولی از کار چندین و چند نفر معمولا انترن یا پزشک تازه فارغ التحصیل شده است. با توجه به تعداد زیاد پزشک ها و درک عمیق از مطلب و تعدد افرادی که به این درک رسیدند ترجمه این کتب گرچه مسلما ارزشمنده اما قدر و قیمتی را که ترجمه کتاب های علوم پایه داره حقیقتا بیشتره. کتاب هایی مثل فیزیک پزشکی. یا بیوشیمی... بیشتر از اینها منابع درسی رشته های کارشناسی و کاردانی را تصور کنید...  این قضیه چند روزی هست که ذهنم رو اشغال کرده واقعا. الان که مجبورم یک سری مطلب در باب فیزیک و رادیوبیولوژی بخونم میبینم که درک این مطالب و برگرداندنش به فارسی به شکلی که مطلب رو برسونه واقعا کار ساده ای نیست. من که خودم پزشکم. در کشور انگلیسی زبان زندگی میکنم و درس میخونم،‌ مطالبی رو که کاملا بلدم و اصولا مطالب جدیدی نیست را بازم برام برگرداندش به فارسی سخته... حالا تصور بکنید کتاب هایی که داشتیم مثل کتاب بهداشت یا کتاب هایی که مثلا بچه های کارشناسی یا کاردانی مثلا روانشناسی یا رادیوتراپی باید بخونند... اولا اکثر این دانشجو ها در اون حد زبان انگلیسی بلد نیستند که بتونند کتاباشون رو به زبان اصلی بخونند. در ثانی تعداد اساتیدی که زبان بلد باشند و بتونند این کار ترجمه را انجام بدند واقعا زیاد نیست. بنابراین واقعا ترجمه این دست کتاب ها کار خیلی بزرگ و ارزشمندی است. بخصوص در ایران که هیچ کاری به دنبالش معلوم نیست سود و منفعت مادی هم در کار باشه ... یعنی مترجم واقعا اینهمه وقت و چشمش رو گذاشته برای اینکه یک کتابی رو که فکر میکرده به درد میخوره به زبان فارسی برای دانشجوهای ایرانی ترجمه کنه... فکرش رو بکنید! کار بزرگی نیست؟

در همین راستا بگم که مطالب ساده و قابل فهم فیزیک و شیمی را که به زبان سلیس فارسی یک ثانیه میکشه که بفهمم اینجا باید چند دقیقه رو یک پاراگراف که فقط یک فعل داره و معلوم نیست حروف ربطش کجا را به کجا مربوط کرده دقیق بشم که از مغز تنبل همجون منی بر نمیاد یه همچین دقت و استمراری....
---------

این هم وصف الحال ما... خدا این ناحیه ورنیکه را در مغز ما دچار ایسکمی نکنه.... 

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست


لینک زن رشتی را برای یک دوست فرستادم. جوابش رو دوست دارم بذارم اینجا:

.... جدای اینکه خیالی است یا واقعی جالبه. فرصتی برای جور دیگر دیدن مرگ. فکر نمیکنم از نسل وبلاگ نویس ها عده زیادی تا الان مرده باشند..... همینطور جالبه آدمهایی که میگن بابا راحتمون بذارین اینجا تو حال خودمون باشیم حالا این قضیه راست یا دروغ! مثل شخصیت های داستان های ساعدی... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/27ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

امروز را هم که بشمارم ۲۰۲۹ روز میشود. ۲۰۲۹ روز، از روزی که آمدی. از شرقی ترین نقطه تهران به شرقی ترین نقطه کرج. هنوز هوای سرد و برفی که از لابلای درختان دانشگاه با باد و سکوت در جان و ریه های من میخزید را یادم هست. شب و سکوت درمانگاه را و دانشجویان تک به تک را که می آمدند ... و میرفتند. من هم رفتم. یعنی تو آمدی و مرا بردی... بردی خانه.

چیزی نمیگویم. آسودگی مثل یک حریر سفید ساده است..... تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 6:19 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

شاید اینجا مکابیز یک نانی به مانی به حق قرض داده باشد که البته به نظر خودش و به نظر من هم کار خوبی کرده.

جواب مانی  در قسمت پیام ها خواندنی است:( مثل وبلاگش و ترجمه هایی که میکند. )

"مسئله پیچیده نیست. این جنایت و ظلم ناعادلانه از نیم قرن پیش به طور مستمر در منطقه وجود داشته است که این روزها فقط شاهد یکی از نقاط اوج آن هستیم. از این گذشته، این غائله به «ما» مربوط است. اخبار ها و میزگردها را در رسانه های آلمانی زبان دنبال می کنم. در طی این سال ها هرگز با این چهره غرب که این روزها آشکار شده است، آشنا نشده بودم. پروپاگاندای دایمی مسمومی که به راه افتاده است در وسعت و شدت بی سابقه است. کارشناسان و ناظران زیادی در غرب بر این عقیده اند که هدف اصلی ایران است. حداقل اینکه نیروهای قدرتمندی خواهان گسترش این آتش افروزی تا به ایران هستند. نمی دانم چطور این به اصطلاح "روشنفکران" ایرانی که ادعای روشنگری سیاسی دارند، در بستر سیلی که درحال بردن دنیا است، خوابشان برده است و پس از اندکی «وزوز معترضانه» دوباره به مشغولیت های پوچ و بی فایده خود بازگشته اند. هیچگاه مثل امروز آرزو نکرده ام که افکار و پیشبینی من اشتباه باشد، اما تمام نشانه ها حاکی از این است که آتش این جنگ ایران را خواهد گرفت. خود من بین این دو واقعیت به معنی واقعی کلمه هاج و واج شده ام و شب هایم پر از کابوس گشته است.
انتخاب من بین این دو شق است: ماندن در رختخواب و بی خوابی، یا نشستن پشت میز و ترجمه. و این دومی بسیار راحتتر است. تایپ زحمتی ندارد، و کیفیت ترجمه ها هم متوسط است. به طور موازی ترجمه می کنم و در انتخاب کلمات دقت زیادی به خرج نمی دهم و اولین کلمه ای که معنا را می رساند برمی دارم. این روزها کار دیگری از من ساخته نیست. پرداختن به هنر و ادبیات به نظرم پوچ و بی معنی می آید."


جواب مانی را اینجا گذاشتم چون به شدت از زبان من سخن گفته... این مصاحبه با نوام چامسکی هم کوتاه و خواندنی است:

http://www.gozarehforum.com/showthread.php?s=f77c5d3b&tid=353&pid=22011#pid22011

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 7:5 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

شاعر این شعر یک دوست قدیمی است... روزگاری این دوست پسر بچه جوانی بود که از همه بچه های کلاس کوچک تر بود...

این شعر یکی از زیبا ترین شعرهایی است که اخیرا خوانده ام...

......مرد
روي رخت خواب خستگي
حلقه حلقه
روز را مرور مي كند .........

« آرزو »

زن
به شب نگاه مي كند ؛
ماه
، مادر زمين ،
چادري پر از ستاره را
روي خواب شهر مي كشد .

مرد
روي رخت خواب خستگي
حلقه حلقه
روز را مرور مي كند .

ناگهان
برقي از افق زبانه مي كشد ،
چادر سياه شب دوپاره مي شود .

زن اشاره مي كند به مرد :
شهاب را ببين و
آرزو بكن !

مرد
آه مي كشد ...

دخترش ، جميله ، سالهاست
در سواحل مديترانه عشق را
مثل گوش ماهي از
لا به لاي ماسه هاي خيس
كشف مي كند !

دخترك عروس بندريست
كه عروس شهرهاي خاورميانه است .
دخترك
لبش سرود سرخ آرزوست ؛
چشمهاش
آبي مديترانه را
روسياه مي كند ؛
گيسوان وحشي اش
بوي باد مي دهد
وقتي از ميان شاخسار سبز سيب
مي وزد
وَ آه مي كشد !

مرد
آرزوي سيب مي كند ؛
آرزوي مشت مشت گوش ماهي سپيد ؛
آرزوي خنده هاي سرخ تر براي دخترش
آرزوي ِ...

[]

چند لحظه بعد ...
عروس شهرهاي خاورميانه بيوه شد !

چند لحظه بعد
آبي مديترانه رنگ خون گرفت ؛
عطر سيب هم يتيم شد !

چند لحظه بعد
از صداي انفجار
مشت مشت گوش ماهي سپيد
كر شدند !

چند لحظه بعد
آن شهاب آرزو
خانه جميله را خراب كرد !

چند لحظه بعد ...
بوسه هاي دخترك
روي خاك ريخت ...
خاك سرخ شد !
******************

از سیامک بهرام پرور

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 5:48 قبل از ظهر  توسط سارا  | 


ثانیه ها را که با شتاب از نیمه شب میگذرند نگاه میکنم.  دستهایم را دراز میکنم . پاهای لرزانم را با نوک پنجه روی اقیانوس ها میلغرانم... وحشت سقوط و ترس دنیای تاریک را به شبی ابدی مبدل میکند.
باید که برسم... از اقیانوس ها ، از روزها و سال ها،‌ از خانه ها و خاطرات، از قلبی که برای دیگری میزند و از فاصله باید بگذرم.
هیچ چیز از فکر من عبور نمیکند. افکارم مثل یک صفحه خالی سفید پر از خطوط بیمعنی کلمات را جلوی چشمانش مرور میکند.
سکوت میکنم. بهت زده اطرافم را مینگرم. این منم؟ آیا این مسیر یک طرفه که اینگونه شتاب گرفته زمانی است که به من میگذرد؟
دستها را میکشم. تمام وجودم خواستن است....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

من تو درس خوندن خیلی تنبلم! خیلی. همه هم این رو میدونن.
چند شب پیش به حامد گفتم دیگه تصمیم گرفتم درس بخونم. خلاصه رفتم یک کتاب ۵ کیلویی که رفرنس اصلی مونه رو برداشتم و یک دفتر هم حامد برام خریده بود برداشتم و گفتم میخوام این کتاب رو بخونم و خلاصه کنم برای خودم. خلاصه کلی گشتم مداد فسفری پیدا کردم و خودکاری که رنگ و جوهرش رو دوست داشته باشم... یک خصوصیت دیگه هم که تو درس خوندن بنده دارم اینه که هیچ جوری با جای درس خوندنم کنار نمیام. پشت میز میشینم گردنم خسته میشه. رو زمین میشینم زانوم درد میگیره. رو مبل میشینم یه ایراد دیگه داره... خلاصه معمولا مدام هر ۱۵ دقیقه یه بار باید جام رو عوض کنم...  خلاصه میز رو کشیدم عقب و مبل رو کشیدم جلو و یه بالش آوردم که راحت باشم و شروع کردم به خوندن... دیگه شب شده بود.
خلاصه تیتر مطلب را نوشتم بالای صفحه:
Radiobiologic nature of Tumours:
فقط نصف خط نوشتم درباره تومور کولون که...
خوابم گرفت دیگه... دفتر و کتاب را بستم و رفتم خوابیدم.
یهو دیدم حامد دم در اتاق دفترم رو دو دستی گرفته و وایساده!
سرم رو بلند کردم میگم: -بله؟ چی شده؟
-عزیزم!
-هان؟!!!
-این خلاصه هایی که کردی کجا بذارم امن باشه؟!


داشتم فکر میکردم اینها چقدر کم به ما حقوق میدن با اینهمه ساعت کاری سنگین... *
خلاصه شروع کردم به حساب کردن. یه رزیدنت حدودا چند ساعت در ماه کار میکنه. و چقدر حقوق میگیره... با توجه به ساعات کشیک و کار روزانه شد ساعتی ۹-۱۱ دلار... (‌ آقا داد نزنین ها. ساعت کشیک رو هم حساب کردم ) . دستمزد معمولی یک مهندس کامپیوتر ساعتی ۶۰ دلار است. من گفتم با وجود اینکه مدرک رزیدنت ها دکتری است و کارشان هم سنگین تر است و پر مسیولیت تر اما چون به هر حال تحت نظارت است باز هم گرفتم همان ساعتی ۶۰ دلار ارزش کاری یک رزیدنت رو...
خلاصه حساب کردم در ۵ سال شد یک میلیون دلار پولی که رزیدنت در حقیقت پرداخت میکنه. نه البته نقدی بلکه با کاری که انجام میده.
یعنی دوره آموزشی تخصص سالی ۲۵۰ هزار دلار هزینه برمیداره که منبعش هم کار خود رزیدنته.
البته شخصا اعتراض خاصی ندارم. اینجا تمام دوره های آموزشی پولی است. هیچ دانشگاهی مجانی و دولتی نیست، اینهم روش... 
*ایران یادم نرفته ها :) اما اینجا همه چی اش حساب کتاب داره و هیچ چیزش بی قیمت نیست. یک قدم از قدم که شما برمیدارید حساب سنتش هم هست.


یکی دو تا ایمیل هم بود که درباره خرج و دخل پرسیده بودند....

اینجا ماهانه آنچه که به جیب رزیدنت ها می آید از ۲۴۰۰ دلار شروع میشود. سالانه هم به این مبلغ مقداری اضافه میشود. فکر میکنم ماهی ۲۰۰-۳۰۰ دلار. ماهی ۲۲۰-۳۰۰ دلار باید بابت بیمه کاری پرداخت کرد که اجباری است. هزینه مسکن که اعظم هزینه است از ماهی ۸۰۰ دلار( برای آپارتمان خیلی کوچک بدون کولر) در شهری مثل اتاوا تا ۱۵۰۰ دلار بسته به آپارتمان است. قسط ماشین نو حداقل ماهانه ۳۰۰-۶۰۰ دلار باز بسته به ماشین. بیمه ماشین بسته به سابقه رانندگی و نوع ماشین از ۱۵۰-۳۵۰ دلار. بنزین ماهانه در شهر کوچک از ۱۰۰ دلار حداقل تا در یک شهر بزرگ یا مسیر دور ۴۰۰ دلار. هزینه پارکینگ بیمارستان اتاوا ۶۰ دلار. تورنتو فکر میکنم باشه ۸۰ یا ۱۰۰ دلار. هزینه رفت و آمد در صورتیکه ماشین کسی نداشته باشد ماهانه ۱۰۰-۲۰۰ دلار. تلفن ماهی ۳۰ دلار. اینترنت پرسرعت ۵۰ دلار. کم سرعت ۲۰ دلار. تلویزیون با حداقل کانال ماهی ۲۵ دلار. موبایل ۳۰-۵۰ دلار بسته به سرویس. برق و آب و گاز ممکن است روی اجاره خونه باشه یا نباشه. در خانه های اجاره ای هزینه با مستاجر است که بسته به اندازه خانه و ایزولاسیون بین ۱۰۰-۳۰۰ دلار. اینها هزینه های ثابت است. هزینه خورد و خوراک یک نفر مجرد ماهی حدود ۳۰۰ دلار. متاهلین به خاطر نوع زندگی و مهمان داری بین۶۰۰   تا۹۰۰  دلار هزینه میشود. بازم بگم؟  اینجا یک قهوه ۱-۴ دلار. غذای بیمارستان را بخواهید بخرید بین ۶-۱۲ دلار. لباس حداقل ماهی ۵۰ دلار خواهی نخواهی هزینه میشود.... اینجوری خلاصه چیزی از قلم افتاده؟

آقا دوباره نیاین اینجا دعواها! هرکی مخالفه سر جدتون برین تو این سایت ها بگردین قیمت ها را پیدا کنین.


 مرجان یک متنی نوشته بود در باب مردسالاری و این حرف ها....
خواستم اونجا یه پیامی بذارم دیدم خیلی طولانی میشه گفتم بنویسم اینجا :)

به نظر من یک تناقض درونی درباره شرایط زن ها و فرصت های شغلی اونها در جامعه انسانی وجود داره. من نمیخوام بگم این تناقض ذاتی است و کلا حل شدنی نیست. اما در الگوهایی که تا به حال وجود داشته در دنیا و یا الگوهای ارایه شده هیچ کدوم این تناقض را حل نکردند ( البته به نظر بنده! )
انسان ها نیازهای مختلفی دارند. من به یه سری نیازهایی اشاره میکنم که به اصولا زن و مرد نداره و برای هر دو در یکسانه.
*داشتن فعالیت اجتماعی برای آدم ها هم یک نیازه و هم یک فرصت برای ارایه توانایی هاشون. فعالیت اجتماعی معمولا به شکل شغل ارایه میشه. شغل میتونه ،علمی و آکادمیک باشه و یا خدماتی و.... هر کدوم از اینها انرژی و توجه خاص خودش رو میطلبه.
*یک نیاز دیگه داشتن خانه است و مامن و ماوایی برای استراحت و آسودن واقعا. بخصوص برای کسی که در جامعه داره فعالیت میکنه این نیاز بیشتر خودش رو نشون میده. همیشه به حامد میگم حالا میفهمم مردهای قدیمی که میومدند پاشون رو دراز میکردند میگفتند: «خانم برای من یک چایی بیار» بنده خداها نه ضد زن بودند و ضد بشریت و حقوق بشر! :)‌ بلکه به دنبال یک کار مستمر روزانه آدم نیاز به یک سرپناه آسوده‌ای داره که دیگه صحبتی از مسیولیت و کار درش نباشه. منظور من از خانه دقیقا همون مفهوم مادی یک خانه و چهار دیواری و سرپناه است.
*نیاز دیگه داشتن خانواده است. این قضیه البته ممکنه بحث برانگیز باشه. افرادی هستند که تنهایی زندگی کردن را ترجیح میدهند. اما برداشت کلی من اینه که انسان در عین تنهایی درونی خودش در بیرون نیاز به یک خانواده داره... ممکنه کسی این خانواده رو دو نفری طراحی کنه یا دلش بخواد بچه های زیادی داشته باشه... در جوامع سنتی هنوز مادربزرگ و پدربزرگ هم عضوی از افراد خانواده هستند. در جوامع غربی اگر خانواده از هم پاشیده نشه، فقط زن و شوهر هستند که با هم میمونند و حتی اگر بچه دار هم بشن بچه ها بعد از ۱۸-۲۲ سال از خانواده جدا میشن و واحد خودشون رو تشکیل میدن.

حالا اون تناقضی که گفتم اینجا خودش رو نشون میده. در هر الگوی پیشنهادی یکی از این نیاز ها باید فدا بشه ( بخصوص برای زنان ).در یک سر طیف، الگوی خانواده سنتی ( مثلا ایران ) پاسخگوی تمام این نیازها برای مرد بود. نیاز خانه و خانواده را هم برای زن پاسخ میداد اما چون زن وطیفه اصلی اش در خانه تعریف شده کار بیرون و فعالیت اجتماعی و شغل تمام وقت برایش ممکن نبود. از آن طرف الگوی مدرن و غربی را داریم. که البته خودش اشکال مختلفی دارد. در این الگو برای درصد قابل توجهی از جامعه خانواده ای تشکیل نمی یابد.
از طرف دیگه در خانواده هایی که تشکیل یافته اند، آن مامن و آسایشگاه به این سادگی دست یافتنی نیست. چرا که هر دو نفر که از سر کار برمیگردند با خانه ای روبرو هستند که هیچ خانه داری مسیول آن خانه نیست. از درست کردن غذا تا تمیز کردن و تمام کارهایی که در خانه وجود دارد بگیر تا نگهداری بچه ای اگر در خانواده باشد.
همینکه با شروع یک کار سنگین و بخصوص آکادمیک یک زن تصمیم میگیرد بچه دار نشود نشانه این تناقض است. البته منظورم این نیست که بچه دار شدن وحی منزل است و هر خانواده ای باید بچه داشته باشند. اما میخواهم نشان دهم که اگر به خاطر کار کسی تصمیم بچه دار شدن را عوض کرد چیزی را فدا کرده است. این مسیری است که جامعه غربی از آن گذشته است و به همین خاطر است که تبلیغات برای حمایت مادران و کمک به آنها و دادن مرخصی های زایمان امروزه اینقدر حمایت میشود.

با اینحال شخصا هیچ طرح ایده آلی در ذهنم نیست که بتواند تمام این نیاز ها برآورده کند...
:) یک کارهایی میشود کرد البته! مثلا یک مستخدم تمام وقت داشت و یک دایه تمام وقت که بچه را هم بزرگ کند!  


یکی از روزهای بسیار پر لذت من آن یک روزی بود که کتاب «تاریخچه کوتاه زمان» ( a brief history of time ) رو خوندم. اون روز و روزهای بعد از اون که مفاهیم و جمله های کتاب رو آروم آروم برای خودم مزه مزه میکردم از لحظه های واقعا شیرین روزهای خوب گذشته بودند.... استفان هاوکینگ نویسنده این کتاب رو معلم زیست شناسی مون خانم شریفی معرفی کرد و خود کتاب رو به هکذا. کتاب نثر بسیار ساده و قابل درکی داره که اصول نوین فیزیک رو به زبون خیلی خیلی ساده نوشته. یادم میاد یه جا که میخواست تیوری جدیدش رو مطرح کنه نوشته بود:« با یکی از همکارام تیوری رو مطرح کردم و اون شگفت زده شد... باهاش شرط بستم که تیوری ام اشتباهه! پیش خودم فکر میکردم اگر تیوری درست باشه که چه بهتر و اگر غلط باشه حداقل شرط را ببرم » :)) بعد از این کتاب یه سری سخنرانی های عمومی داره این آدم که تو اینترنت منتشر شده... تو این سایت میتونید ببینید اگر بخواهید.

ایرج ۲۵۳۱  بارها به تفاوت سلاح های هسته ای و سلاح های دیگر جنگی اشاره کرده: تنها سلاحی که میتواند نوع بشر را معدوم کند. اینکه چرا استفاده از یه همچین ابزاری بزرگ تر از یک جنایت جنگی معمولی است...

چند وقت پیش استفان هاوکینگ در قسمت جدیدی که یاهو راه انداخته. قسمت سوال و جواب. سوالی رو مطرح کرد. گروه یاهو و دفتر استفان هاوکینگ در دانشگاه کمبریج تایید کردند که این سوال کننده واقعا خود استفان هاوکینگ بوده... سوال این بود:

-- نژاد انسان تا یکصد سال دیگر چطور دوام می آورد؟

How can the human race survive the next hundred years?
۲۵۳۹۶ نفر به این سوال جواب دادند که بهترین پاسخ رو اینجا میتونید ببینید.

دیروز استفان هاوکینگ یک پاسخ ویدویی برای این جواب فرستاده که خود ویدیو رو اینجا میتونید ببینید و صدای هاوکینگ رو هم بشنوید :) و متنش رو هم میتونید اینجا بخونید.

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/13ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

برای کسانی که هنوز ازدواج نکرده اند.


جنایت، رنگ ندارد. شکل ندارد. جغرافیا ندارد و زمان نمیشناسد. جنایت نام ندارد. متعلق به مذهب خاصی نیست و مثل یک روح مسموم همه جا میتواند باشد...

جنایت آن قدرتی است که در اطرافش آدم ها جمع شده اند. ستایشش میکنند. برایش کف میزنند و هلهله میکشند.

جنایت آن وحشتی است که زبان ها را میدوزد. آدم ها را میکشد. نگاه ها را میدزدد و امنیت را به خاطر اعتراضی که نمیکنی از قلب تو میگیرد.

جنایت محافظه کاری و ترس می آورد و تهدید و ارعاب...

جنایت از جنس آدمیان است. از جنس قدرت. از جنس ستایش و پرستش.

اطرافمان را نگاه کنیم. کدام جنایت را میپرستیم؟

کدام جنایت را دیدیم و از آن رو برنگرداندیم؟

کدام جنایت را دیدیم و چون ما را به مرز قدرت نزدیک خواند آن را ستایش کردیم. برایش دست زدیم و در گوشش هلهله کشیدیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

دیشب یکی از بچه ها یک سری از رزیدنت های بیمارستان رو دعوت کرده بود که من هم جزوشون بودم... با حامد با هم رفتیم.

*در جمع ۱۳ نفری ما فقط ۳ نفر کانادایی بودند. یک یونانی ( پدر - مادر مهاجر ۴۰ سال پیش ) دو نفر لبنانی، دو نفر لهستانی،‌دو نفر ایرانی :)، دو نفر کنیایی (پدر مادر مهاجر ) و یک نفر چینی بود. خیلی فکر ها میشه کرد:
الف- اینجا چقدر آدم ها با فرهنگ های مختلف و پیش زمینه های ذهنی مختلف با هم خوب کنار میان. مسلما به خاطر نظم و قوانین و همینطور به خاطر اینکه همه مهاجر هستند هیچ فخر فروشی و یا احساس تعلق خاصی وجود نداره نسبت به کانادا.
ب-کانادا از این نظر چقدر جالبه. آدم کلی آدم از کلی کشور مختلف میبینه.
ج-چقدر کانادایی بودن بیمزه است.
د-قوانین بشر دوستانه و مهاجر دوستانه کانادا همینطوری رو هوا نیست. اگر این قوانین رو نداشتن اصلا حداقل اموراتشون هم نمیگذشت.

*پدر یکی از مهاجر ها با اینکه مسلما انگلیسی میفهمد ( با توجه به اینکه به فیلم ها کمدی میخندد ) هنوز بعد اط ۴۰ سال حاضر به صحبت یک کلمه انگلسی و ابراز درک انگلیسی نیست... الان این مرد خیلی پیر شده... :(

*خیلی از آفریقایی ها اصالتا هندی هستند. و به قوانین و رسم و رسومات هندی بسیار پایبند حتی بعد از چندین نسل اقامت در آفریقا و یا حتی مهاجرت به کانادا. عروس و دامادی که در کانادا به دنیا آمده اند ولی والدینشان در کنیا اما اصالتا هندی هستند، برای مراسم عروسی رفته بودند بمبیی و یک عروسی واقعی هندی ۷ روزه گرفته بودند.
** یکی از استادهای پاتو هم که از زامبیا مهاجرت کرده بود اما اصالتا هندی بود یه بار گفته بود: «من هم IMG بودم البته از هند. چون مادر پدرم من رو فرستادن از ۱۵ سالگی هند که با فرهنگ هندی آشنا بشم.»

*بر دایره معلوماتمون یک چیزهایی اضافه شد. مشروبات الکلی همه شون یک چیز نیستند... مثلا مارتینی مخلوطی است از آب میوه و آبجو و ودکا که خیلی غلظت الکلش بالا است. یک دونه میوه کمپوت هم میندازن توش! جام انواع مشروبات الکلی هم با فرق داشته بید. مارتینی رو تو یک جام مخروط مانند میخورند. شراب قرمز رو تو جام همون شبیه جام... شراب قرمز رو وقتی مخوان سرو کنند در یک ظرفی میریزن... نمیدونم چجوری بگم!( مثل اون ظرف لک لکه، در داستان لک لک و روباه بود... روباه لک لک رو دعوت کرده بود ناهار جلوش یک ظرف مسطح گذاشته بود بیچاره نتونسته بود هیچی بخوره. بعد لک لک هم برای تلافی وقتی دعوتش کرده بود یک ظرف با لوله ورودی دراز اما کفه پهن گذاشته بود جلوش... ) خلاصه حمکتش هم اینه که باید در معرض هوا  قرار بگیره و سطح مقطع زیادی ازش جلو هوا باشه قبل از مصرف .... یک سری وسیله عجیب غریبی هم که تو این مغازه ها میدیدیم و هیچوقت نمیدونستم کاربردش چیه را بالاخره شناسایی کردم :) انواع دربازکن :) با سطح کلاس های مختلف :)

*شیعه ها ایران رو خیلی دوست دارند و خوب طبیعی است. ایرانی ها را از اون هم بیشتر دوست دارند! :)) این خانم کنیایی ( البته دو نسلشون در کانادا به دنیا اومدن )‌که میگم من رو دید فکر کرد یکی از اولیا و انبیا رو دیده :)‌ این آدم یک بار از دانشگاه کانادا طی یک برنامه ای که دانشگاه داشته اومده ایران! اصفهان- شیراز و مشهد و تهران. عاشق اصفهان شده بود :) ۴ ماه برای آموختن زبان فارسی... کلی از برخورد مردم و مسیولین دانشگاه تعریف کرد... میگفت برای اولین بار بود با دوستام میرفتم مسافرت. بابام گفت : ایران میخوای بری او کی :)))))))))))))))))

*اگر محدوده حجاب رو اون چیزی که معمول تعریف میشه در نظر بگیریم به اصطلاح وجه و کفین ... زنان با حجاب هر کشوری یک جور تساهل و تسامح به خرج میدن. اصولا اعراب و آفریقایی ها حجاب موشون خیلی خیلی سفت و سخته. یعنی تقریبا تا نیمی از پیشونی شون رو هم میپوشونن. اما ایرانی ها و ترک ها نه...خلاصه مثلا آفریقایی ها با یه همچین حجابی مثلا گریبانشون رو ممکنه نپوشونن. هندی ها رو ممکنه مثلا با شکم باز دید. فیلیپینی ها اکثرشون آستین های کوتاه دارند.... خلاصه این مدلی.

*یک بار یک مهمونی ایرانی گرفته بودم. یکی از دوستای کانادایی ام رو هم دعوت کرده بودم. خیلی بهش خوش گذشته بود و کلی هم از ایران و ایرانی ها از قیافه بگیر تا رفتار تا اطوار تا غذا تعریف کرد. اما گفت بیشترین چیزی که توجهش رو جلب کرده بود این بود که ما خیلی به هم احترام میذاشتیم. وقتی پرسیدم چطور گفت مثلا هر تازه واردی که میومد همه جلو پاش بلند میشدن و دونه دونه به هم معرفی میشدن... خلاصه این قضیه خیلی تحت تاثیر قرارش داده بود. میگفت ما وقتی وارد مهمونی ها مون میشیم انگار هیچ کس منتظرمون نیستو باید بگردیم یک حمعی را پیدا کنیم و خودمون را توش جا بدیم... اون موقع خیلی درک نکردم چجوریه یعنی... دیروز وقتی وارد خونه این دوستمون شدم دقیقا این یخ بی طعمی رو که فضا را گرفته بود بخصوص در موقع ورودمون حس کردم. همه دور یک میز بزرگ ناهارخوری نشسته بودند و با هم حرف میزدند. ما که وارد شدیم انگار که مثلا رفتی تو یه رستوران و از کنار یه سری غریبه داری رد میشی. هر کس یه نیم نگاه کوتاهی میکرد و به زور سلامی... من یک نیم ساعتی گذشت تا فهمیدم خانم خانه کیه....

*یارو دکتره! اما ۳ ساعت فقط داشت با اون یکی در مورد بازی ها کامپیوتری حرف میزد. کله ام دیگه داغ کرده بود!

*بوگنا اسم قشنگیه :)

*چقدر غذاهای این کانادایی ها بیمزه است. اگر نگم بدمزه....

*یک سالادی هست به نام سالاد مانگو!!!! فکر کنید یک میوه استوایی رو با پیاز و آبغوره و این جور چیزها قاطی کنند و سالاد درست کنند. بد نبود البته یجورایی عجیب بود.

*یک دکتری بود jackbox dealer بود! البته بچه بامزه و باحالیه ها! اما اولش خیلی تعجب کردم! گفت مگه چیه؟ :)))‌ تو رزومه اش هم نوشته این رو!!

خلاصه این از این... بد نبود کلا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط سارا  | 


نمیتوانم از تاثر و اندوه خودداری کنم... صفحه های روزنامه ها را نگاه میکنم. یک به یک. اسم ایران را میبینم. تصویرهای بزرگ و آشنای دولتمردان در روزنامه های پرتیراژ و کلماتی که به دنبال هم روان شده و با پوزخند و سرمست از قدرت، جان آدمیان را تحقیر میکند، در چنگال فشردن زندگی شان را ساده میشمارد و با هلهله، سرود پیروزی را در گوش من فریاد میکند. گوش هایم را نمیگیرم. چشمانم را نمیبندم. نگاه میکنم...
چراغ های رنگین شهر را نگاه میکنم. نورهایی که کم سو و پرسو میشوند. آدم هایی که میروند و می آیند. کودکانی که میخندند و زنانی که عشق میورزند. شهر را میبینم. شهر را و آدم ها را...
نمیتوانم از تاثر و اندوه خودداری کنم. آدم هایی را که از نزدیک نمیبینم... آدم هایی که شماره دارند. قیمت دارند و میشود زندگی شان را با فیلم و تبلیغات و صفحات روزنامه خرید.
یک زانویم را روی صندلی جمع میکنم ، خودکار را از چپ به راست روی برگه های پرونده میلغزانم... داستان های زیادی هست... در ساعت های تنهایی مطلقم و شب های طولانی بیمارستان. مینشینم. مریض ها را نگاه میکنم و آدم ها را... گوشی را دور گردنم حلقه میکنم و آه میکشم. شب از نیمه گذشته و من به کندی مینویسم و مینویسم و در فکر فرو میروم...
در فکر خانه گرمی که میشناسم و چراغ هایش روشن است و شب ها چای داغ و شام آماده و عشق قدیمی در آن گم نمیشود، غرق میشوم. در فکر کوچه های تاریک و روشن شهر و آدم ها... آدم هایی که شماره دارند و جانشان قیمت دارد. و قیمتش ارزان تر از نرخ بازار معامله میشود...   بازی زور است. قاعده هم ندارد، بازی زور ....

فاجعه هایی که در تاریخ رخ داده میتواند دور نباشد. قدرت، زور، توان، تکنولوژی، پیشرفت... اینها چیزهایی نیست که باید بپرستیم و بنده اش باشیم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/03ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط سارا  |