تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 

سه تا لینک جدید گذاشتم اون کنار ببینید... :|


 خدایا چجوری میشه یه موجود اینقدر برای آدم عزیز میشه  این رو ببینید و این رو


ببینم تمشک تو ایران پیدا میشه دیگه؟ میدون تجریش. این تمشک رو میگم ها این شکلی:

 

 

شاتوت هم که قطعا هست. زغال اخته خام و تازه چی؟ که این شکلی باشه ها:

 

 

خلاصه توت فرنگی را با هر کدام از اینهایی که گفتم شسته و تمیز قاطی کنید. (‌توت فرنگی ها را اگر بزرگ باشه میشه نصف کرد یا به قطعات کوچک تر برید. حالا اگر همه اش هم نبود مهم نیست. حتی دو تاش هم باشه خوشمزه میشه....

ماست وانیلی نمیدونم تو ایران هست یا نه... اما اگر هم نیست ماست خامه ای را که کاملا شیرین باشه و هیچ ترشی نداشته باشه را با پودر وانیل میشه قاطی کرد.

اونوقت شکر قهوه ای چی اون هست یا نه؟ اگر نیست از شکر عادی هم میشه با یه ذره کارامل استفاده کرد. یا حتی کارامل هم نباشه مهم نیست....

خلاصه میوه ها را با ماست و مقداری شکر قاطی کنید و یک محصول خوشمزه به دست بیارین و بخورین و کیف کنین.

این معجون جزو صبحانه های کانادایی هاست که من دوست دارم خیلی... ما البته احتمالا بیشتر عصر دوست داریم بخوریم اما میتونین صبح ها هم امتحان کنین خوب میشه :)

 

-------------------

 

"حقیقت" امری واحد در دنیایی خارج از دنیای ما آدمیان است.«حقیقت» تمام درستی است که باید باشد. این درستی یگانه است که برای آدم ها خواستنی است. برای من که موحد و خدا پرستم "حق" همان موجود یگانه پرستیدنی است جدا از آدمیان, حق همان خدا است.  در همین مسیر است که میتوانم توحید را درک کنم. حقیقت واحدی جدای از همه ما موجودات و سیال در همه ما. همین حقیقت است که معیار ارتباط من با آدم های اطرافم , موجودات جاندار دیگر, گیاهان , کره زمین و... است.

با اینحال اعتقاد به حقایقی خارج از تمایلات و درک ما آدمیان در دنیای خارج آنچنان ربطی به خداپرستی هم ندارد. برای کسانی که خدا پرست نیستند باز هم میتواند خط کش و معیاری وجود داشته باشد که بد و خوب را روشن کند. اصول اخلاقی و حقوق انسانی را بر پایه این معیار میتوان طرح زد.

«حقیقت» لزوما سود نیست, قدرت نیست و بقا نیست... گرچه میتواند همه اینها هم باشد...

این حقیقت و این اصول از نظر من واحد است. در حیطه تسلط و درک هیچ کسی هم نیست. هیچ کسی متولی حقیقت نیست. هر کدام از ما بهره ای از این حقیقت ممکن است داشته باشیم. مسلما کسانی به حقیقت نزدیک تر و کسانی دورتر هستند. بنابراین به سادگی به تعداد افراد درک از حقیقت نیز متنوع میشود. این اما به معنای تنوع حق و درستی یک امر نیست.

نقش ما و وظیفه ما جستجو و درک این حقیقت است. و نه ادعا در یافتن آن. حقیقت چیست پاسخ واضح و ساده ای ندارد ولی هر چه باشد برای همه ما یکسان است. سایه یکسان و قضاوت یکسانی برای همه....

 

پیل اندر خانه‌ی تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف می‌بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس

نیست کف را بر همه‌ی او دست‌رس

 

 

.... ادامه شعر طولانیه شاید از حوصله خارج باشه اما اون ابیاتی که پررنگ کردم بخونید :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/29ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

این شعر از مهدیه حسینیان رستمی است که البته نمیشناسمش. از وبلاگ عاشقانه ها... اما شعر قشنگی است:

- « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟!»
- « به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !

شعر را در انتهای پست میتوانید بخوانید.


به این متن یه چیزایی اضافه کردم... در باب محکوم میکنیم و این حرف ها...  

این هم رای گیری CNN ... رای بدید اگر نظری دارید... نتایج به شدت تامل برانگیزه.... قرن ۲۱ میلادی است....


تو بیشتر اوقات ساکتی ... همیشه برای من همینطور بودی... روزها و هفته ها ازت بیخبر بودم و بعد یهو سر و کله ات با یه کتاب و یه سری جزوه و کلی کاغذ زیر بغل و همیشه کلی کار عقب مونده پیدا میشد. من همیشه میدونستم که تو بالاخره میای... میومدی بدون اینکه حرف زیادی بزنی با اینکه حرف های زیادی بود... خیلی چیزها بود که بگی... از شب های طولانی. از لحظه های تنهایی... از دغدغه ها... از غم ها و از عشقی که میشناختی...
تو میرفتی و من همیشه پشت سر تو به در نگاه میکردم. نگاه میکردم و فکرهای ساده داشتم... فکرهای ساده و احساسات ساده. ساده مثل دوست داشتن.
باور من به اینکه برمیگردی و برایم دوباره میگویی که چه کردی هیچوقت کمرنگ نشد... هر چقدر هم دوران بیخبری کش می آمد، میدانستم که از تو خبری خواهد شد...
شب تاریکی که تو کوچه پس کوچه های کرج گذراندیم را، به آرامی میگذارم کنار روز بارانی که کنار دریا و طوفان در یک دکه تنگ و کوچک دود کردی... و یخ زده و سرد خودت را انداختی توی اتوبوس قدیمی و تن خیس و سرما زده ات را به شهر رساندی...
:) امتحان داشتی چاره ای نبود.
حالا صداها دوباره تو گوش من زنده میشه... صدای مهربانی و خنده های زنده کسانی که خانواده ات بودند....
من از این روزها خیلی دور نیستم.. برای من همیشه تو همین نزدیکی ها بودی... میدانستم که از تو خبری میشود. میدانستم بالاخره می آیی و از خودت میگویی. من دوباره گوش میکنم... و وقتی میروی فکر میکنم. فکرهای ساده... ساده مثل دوست داشتن.


سال اول رزیدنتی با دو ماه بخش پرتودرمانی شروع شد. پرتودرمانی از اون رشته ها است که فکر میکنم اکثر ما هیچوقت در دوران دانشجویی مون به تخصص در این رشته فکر نکردیم. تو کانادا هم البته همینطوره یه مقدار با شدت کم تر. خوب دلایلش هم تقریبا واضحه. یک رشته خیلی فوق تخصصی که دانستن و آشنایی باهاش به هیچ کار پزشک های عمومی نمیاد. این یک جنبه قضیه است و جنبه دیگه اینکه کلا رشته پر طرفدار و پر سر و صدایی تو ایران نبود... دلیلش خیلی برام روشن نیست. البته وابستگی شدیدش به تکنولوژی و امکانات فوق العاده گران و عدم پیشرفتش تو ایران شاید یکی از دلایل بود... اما یک دلیل دیگه که به ذهن من میرسه تمرکز رشته رو سرطان است و خوب واضحه که خیلی سرطان ها بخصوص توسط پرتودرمانی ، درمان قطعی نمیشن و اشعه صرفا نقش تسکینی داره... این اون چیزیه که اکثر ماها تو ایران ازش گریزان بودیم. فکر میکردیم در حقیقت کار خاصی برای مریض انجام نمیشه ...

پرتودرمانی تا اواخر دهه ۶۰ میلادی و اوایل ۷۰ جزیی از رادیولوژی بوده و نوعا فوق تخصص این رشته بوده. یعنی رادیولوژیست ها اشعه درمانی میکردند...  اواخر دهه ۶۰ یه رشته جداگانه تخصصی شده....

نقش پرتودرمانی اونچیزی که اینجا تعریف شده. در درجه اول درمان سرطان توسط اشعه است که یه چیزی حدود ۴۰٪ سرطان ها را دربر میگیره. مثل سرطان های سر و گردن و پروستات و لنفوم. و در درجه بعدی بالابردن کیفیت زندگی افراد سرطانی است به شکل درمان همراه و به اصطلاح adjuvant ... یعنی مثلا اشعه همراه با جراحی یا همراه با شیمی درمانی. نقش دیگه پرتودرمانی هم درمان های تسکینی است برای سرطان های غیر قابل درمان برای کنترل درد یا کنترل انسداد و از این قبیل چیزها ....

و اما خود رشته به عنوان یک شغل و کاری که آدم در طول روز میکنه برای من حداقل تا حالاش خیلی جالب و حتی گاهی هیجان انگیز بوده!
باز به طور کلی اگه بخوام بگم:
 ٪ ۴۰-۵۰ وقت آدم به دیدن مریض ها تو درمانگاه میگذره. اینها مریض هایی هستند که اشعه گرفتند و دارند دنبال میشن یا برای مشاوره فرستاده شدن به درمانگاه که اشعه بگیرن...
٪ ۱۰-۲۰ زمان هم به دنبال مریض های بخش. اینها هم مریض هایی هستند که اشعه گرفتند اما به هر دلیلی دچار عارضه شدند و همینطور مریض های end stage که فقط برای گرفتن درمان تسکینی خوابیدن بیمارستان. این مریض های گروه آخر گاهی هیچ نیازی به اشعه ندارن و حتی گاهی هیچ درمان فعالی نمیگیرن اما خوب چون اکثر اوقات خانواده ها حاضر نیستند مریض ها را ببرند خونه با اون شرایط اینها بیمارستان میمونند البته مراکز مراقبتی هم از این مدل مریض ها هست که گاهی منتقل میشن به اون مراکز.
٪ ۳۰-۴۰  وقت هم به برنامه ریزی درمانی و شباهت سازی تصاویر و خلاصه کار در مرکز دوسیمتری و فیزیک و اینجور چیزها میگذره. مریضی که تو درمانگاه دیده شده و قراره بهش اشعه بدن اول عکس رادیولوژی معمولی اش بررسی میشه. اما بعد مریض فرستاده میشه که در حقیقت عکس های مخصوص پرتو درمانی بگیره که به این قسمت میگن شباهت سازی. یعنی با این هدف که اگر ما بخوایم به مریض اشعه بدیم چه تصویری باید داشته باشیم. بعد روی عکس ها کار میشه و مطابقت داده میشه با خود مریض... مثلا روی پوست مریض علامت گذاری میشه و بر اساس تصویری که هست و بر اساس طبیعت تومور و وضعیت مریض مشخص میشه که چقدر اشعه چجوری با چه زاویه ای باید بتابه به مریض که این میشه برنامه ریزی درمانی یا Tretament Planning ... گاهی هم شباهت سازی ها با دستگاهی مثل دستگاه سی تی انجام شده که اونوقت راحت تره و رو خود عکس میان مشخص میکنن که چجوری اشعه بدین...
 البته چیزی که من میدونم و تا حالا فهمیدم خیلی نپخته و خامه و احتمالا باز هم تا آخر دو ماه هم پیشرفت چندانی نخواهد کرد. :)
خلاصه اینکه این قسمت جالب و مثبت این رشته است و نکته منفی اش هم واضحه که داشتن مریض های سرطانی و اکثرا غیر قابل درمان قطعی و بخصوص کنترل مریض هایی که end stage هستند....


یه مقدار نگران اخبارم... اینجا روزنامه های راست گرا تقریبا گندش رو درآوردن. روزنامه هایی که البته به حق هر ظلم و کار ناروایی رو که نسبت به مثلا زنان در کشورهای مسلمان میشه با بوق و کرنا و تفاسیر به اطلاع همه میرسونن این بار در مقابل حمله اسراییل صرفا به خبرگزاری ها و با کمال پررویی به کوبیدن ایران و سوریه باز هم با همان شلوغ کاری و سر و صدا بسنده کردند. دریغ از یک جمله سرزنش آمیز نسبت به حمله!

یک بار مکابیز یک مطلبی یک جا نوشته بود که الان حوصله ندارم بگردم پیدایش کنم... اما معنای نوشته اش این بود: « مسخره نیست به جای محکوم کردن بی قید و شرط یک جنایت به دنبال توجیه و توضیح علل و عواملش باشیم؟ » 

حالا خلاصه حرف من هم همین است: اولا تعارف را بگذاریم کنار. واقعا آیا خجالت میکشیم واضحا اعلام کنیم آدم کشی و نژادپرستی روز روشن در قرن ۲۱ محکوم است؟! من یک سری لینک میگذارم این کنار... میدانم که خوشبختانه در این دنیای دون تنها کسی نیستم که به کله ام میرسد که این جنگ منطقه ای یک جنایت است...

** یک توضیح هم بدهم. هر عقل سالمی میفهمد که هر پدیده ای ( حالا میخواهد جنایت باشد یا امر خیر ) بالاخره علل و عواملی دارد، بررسی این علل هم در نفس خود کار نیکویی است اگر قصدمان رفع این علل و پیشگیری از جنایات باشد. اما دلیل میشود با توضیح علل ، آدم کشی اینگونه این هم در این دوران اینقدر برای ما ساده و شدنی به نظر بیاید؟!

از اونطرف هم که اخبار ایران... نمیدونم نگران کننده است یعنی؟ :(


دلم خیلی خیلی خیلی برای مامانم اینها تنگ شده .... خیلی.


فکر نکن اینهمه کلمه و جمله میاد تو ذهن من و راه پیدا میکنه تو صفحه مونیتور همینجوری بیخودی است... تو رو میبینم که در هر ثانیه اون کنار نشستی. کتاب و مجله ات دستته. یه موسیقی آروم باب طبع خودت گذاشتی... برای خودت چایی سبز درست میکنی... میخندی. برای من جوک تعریف میکنی... از پشت سر من رد میشی... نوشته های من رو نگاه میکنی و... برمیگردی...


این داستان هبوط را بخوانید و کیف کنید! :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط سارا  | 


**تکمله:

۱ ) این مطلب شهر جواهر سازها قشنگه لینکش هم اون کنار هست!

۲ ) این نوشته در آخر تکمیل شده در پاسخ یکی دو تا ایمیل...

این بحث را ۲۰ روزی میشود که انار شروع کرده. متنی که مینویسم در پاسخ این سوال است... لینک هایی را که کنار صفحه گذاشتم همه راخواندم. تقریبا همه مطالبی که در پاسخ به این سوال نوشته شده را خواندم. با وجود اینکه نویسندگان به تهداد شماره هایشان با یکدیگر اختلاف داشتند اما همه به نکات مشترکی اشاره کرده اندو مشکلاتشان در ماندن و آمدن یکسان و مشترک بود... دردمندی و دلتنگی شان و امید و تلاششان....

----------

خیلی ها گفته اند که من نه به خاطر اینکه همه می آمدند آمدم... اما من فکر میکنم دقیقا به همین علت آمدم. البته علل دیگر هم مزید بر این علت شد. اما شاید علت اصلی همین بود. همه میگفتند: باید رفت. ایران جای زندگی نیست. تخصص خواندن ایران فایده ای ندارد. آخرش که چه؟ ... با حقوق رزیدنتی هم مگر میشود زندگی کرد؟... من هم همین حرف ها را میزدم. ولی الان فکر میکنم معنی درست این حرف ها را نمیدانستم...
از این حرف ها گذشته من دلم میخواست ( هنوز هم شاید بخواهد ) بهترین ها را داشته باشم. فکر میکردم مستحق جایگاه های علمی بالا هستم. میتوانم در دانشگاه های بزرگ درس بخوانم و چیزهایی یاد بگیرم که در ایران پیدا نمیشود...
علت دیگری هم وجود داشت. خواهرم آن زمان اینجا تنها بود. من زیادی جوان بودم :) دوست داشتم بیایم اینجا و از تنهایی او را در بیاورم... البته او خیلی قبل تر از آمدن من خانواده اش سه نفری شده بود :)

در مجموع من هم درست به همان دلایلی از ایران آمدم که الان همه میخواهند بیایند:
نداشتن امید به آینده کاری. تلاش برای زندگی بهتر و رفاه بیشتر و علم برتر. اینها را در دنیای پیشرفته غرب جستجو میکردم. اما یک چیزی از همانموقع در من بود: دلم نمیخواست برای همیشه مهاجرت کنم. آن زمان فکرهایی دیگری هم داشتم : فکر میکردم همه ما ایرانی ها سر یک سفره نشسته ایم. بعضی از ما شانس بهتری برای دسترسی به منابع پر رونق تر داشته ایم. پدر- مادر خوب. خانواده مرفه. خانواده باسواد یا بافرهنگ. مدرسه خوب و به تبع همه اینها دانشگاه خوب و... خودم را در لباس یک مهاجر همیشه مانند کسی تصور میکردم که حالا که دستش میرسد بهترین غذای سفره را بر میدارد و از سفره بلند میشود و میرود....
 
خلاصه آمدم... و اما زندگی اینجا...
نمیدانم داستان زندگی اینجا را باید از کجا شروع کرد. وقتی آمدم اما چشمانم به روی حقیقت متفاوتی باز شد. آنچه در انتظار من بود آنچنان متفاوت از زندگی که در ایران از آن فرار کردم نبود. کار زیاد. درس خواندن بدون نتیجه قابل پیش بینی. سیستم بدون نظم و قانون. ظرفیت های بدون تناسب با متقاضی ها. هزینه های زیاد زندگی و درآمد کم. با اینحال آمدن اینجا مثل قمار میماند. یک قدم که باختی مجبور تا آخر بازی کنی شاید که اصل پول را نبازی. یادم می آید دقیقا، میگفتم: بالاخره اگر بخواهم در ایران رزیدنت بشوم باید نشست خانه و درس خواند با کدام پول؟ نمیشود که مدام از پدر مادر پول گرفت!... انگار کانادا قرار بود برایم از بانک هر روز پول بفرستند... خلاصه روزی ۸ ساعت کار و ۳ ساعت در رفت و آمد... ۷ ساعت هم آدم بخوابد دیگر خودتان حساب کنید روزانه چقدر میشد درس خواند... تازه غذا خوردن و کارهای متفرقه را هم حساب نمیکنم !!! از آنطرف قوانین هر روز عوض میشد. تاریخ امتحان ها را مرتب تغییر میدادند. هر برنامه ریزی میکردیم به هم میخورد. وضعیت من جزو بهترین ها بود. ۹۰٪ پزشکان از جیب میخوردند و درس میخواندند و امتحان های ۱۰۰۰ دلاری ثبت نام میکردند... شخصا خیلی ها را میشناسم که در مک دانلد و پیتزا فروشی کار میکردند و ....بعضی امتحان ها را قبول نمیشدند و دوباره و دوباره و ده باره....
قانون نهایی را که اعلام کردند مشخص شد متخصصین خارج از کانادا باید طرح بگذرانند. ۳-۵ سال در مناطق سردسیر و شهرهای کوچک. قرار شد گروهی که دوره ۹ ماهه قبل از رزیدنتی را میگذراند طرح نداشته باشد... برای رشته پزشکی خانواده اینقدر حرفشان را عوض کردند که نیمی از قبول شدگان هم دوره را گذراندند و هم الان طرح دارند....
کسانی را میشناسم که بعد از ۶-۷ سال امتحان های مختلف دادن و هزینه های سرسام آور کردن بالاخره برای امتحان های آمریکا فقط ۱۵۰۰۰ دلار هزینه کرد که به شهرهای مختلف سر بزند برای مصاحبه... خوشبختانه نهایتا در رشته داخلی موفق شد.
از ۱۰۰۰ نفر واجد شرایطی که میتوانست امتحان ها را ثبت نام کند فکر میکنم ۲۰۰ نفر حدودا قبول شدند... بیش از نیمی از اینها پزشکی خانواده قبول شدند. فقط ۲۱ نفر طرح ندارند و باقی باید طرح هم بگذرانند. این ۱۰۰۰ نفر یک چهارم پزشکان خارجی در کانادا نیستند.
خلاصه این بود که معتقد شدم اگر کسی اینهمه زحمت مادی و عمری و معنوی بخواهد بکشد (‌از هزینه ها مهاجرت گرفته تا امتحان تا بیکاری و .... )‌ایران هم کار کند بالاخره موفق میشود. بالاخره مگر کار کردن در شهرستان و پول جمع کردن از اینهمه بدبختی که من میبینم سخت تر است؟ از این گذشته ۸۰٪ افراد نهایتا موفق نمیشوند....

خوب پس همه مغز خر خوردند میرن کانادا؟!

نه. اولا پزشکان حتی پزشک های عمومی از چنان منزلت اجتماعی و رفاه مادی برخوردار میشوند که خیلی ها حاضرند ۱۵ سال اینجا کارهای متفرقه بکنند اما نهایتا اینجا تخصص بگیرند و یا حتی به عنوان پزشک عمومی کار کنند.
یک نکته را بگویم و آن اینکه من از طرف خودم حرف میزنم. هر کسی هم باید شرایط خودش را بسنجد و حساسیت های خود را بشناسد. اگر کسی بگوید مهاجرت برای همه اشتباه است مسلما حرف بجایی و نیست و بالعکس هم همینطور. اینطور نیست که همه با مهاجرت وضعیت بهتری پیدا کنند. از نظر من عمر انسان اینقدرها هم طولانی نیست. به نظر من و با سلیقه و فکر من بیشتر کسانی که مهاجرت میکنند اگر حاضر بودند اینهمه سختی و هزینه را در ایران متقبل بشوند و آن را همراه با کنند با قبول شرایط ( کاری که در خارج از کشور انجام میدهند ) وضعیت بهتری داشتند. اشتباهی که خیلی ها میکنند زندگی خودشان را در ایران یا زندگی بالقوه شان در ایران را با زندگی همطرازشان مثلا در آمریکا یا کانادا مقایسه میکنند. این مقایسه اشتباهی است. چون به هر حال ما به شانس بد یا خوب ایران به دنیا آمده ایم. باید زندگی مان را در ایران با آنچه در کشور مقصد برای ما انتظارمان را میکشد مقایسه کنیم.

درثانی چیزهایی در این جامعه وجود دارد که در ایران پیدا نمیشود. اینجا کسی روی اعصاب شما راه نمیرود. ( اینقدر که من در این وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی و فاروم خوانی حوزه زبان فارسی اعصابم را خرج میکنم در این سه ساله در برخورد و بحث و مخالفت با کانادایی ها خرج نکرده ام ) این رسم ما ایرانی ها است. اعصاب هم را له میکنیم و طرف را میفرستیم خانه. از تاکسی گرفته تا اداره تا مطب پزشک تا مغازه و.... چون به خودمان حق میدهیم که طرف را نفهم فرض کنیم و هر رفتاری که دلمان میخواهد با او داشته باشیم.
اینجا همه کارشان را درست میشناسند و درست انجام میدهند. وظیفه هر کسی مشخص است. البته درست است که کسی قدمی بیش از وظیفه اش بر نمیدارد اما وظایف به قدری درست و به جا تشریح شده که آنچنان احتیاجی هم به این کار نیست.
از راننده اتوبوس گرفته تا مغازه دار تا همکار پزشک همه کارشان را منظم و مطابق تعرفه انجام میدهند...
ثروت از در و دیوار اینجا میریزد. البته نه توی جیب من و شما و حتی کانادایی ها... اما به هر حال کانادا کشور ثروتمندی است. مراکز خرید بزرگ، تکنولوژی پیشرفته، سینماها و فیلم های دیدنی،‌مراکز تفریحی... آزادی اجتماعی که در روح اجتماع جریان دارد نه روی زبان...
خلاصه اینها نکته های مثبت این جامعه است که کم هم نیست....

اما نکته اصلی به نظر من اینجا است:
ما وقتی در ایران هستیم همیشه این فکر در ذهن ما است که دنیای بهتری وجود دارد که میشود از این بدبختی ها و از این خراب شده به آن فرار کرد... ولی اینجا تقریبا آخر دنیا است. از ترافیک،‌مشکلات بی پولی اینجا دیگر به جایی نمیشود فرار کرد. باید کار کرد و زحمت کشید و عمر را گذاشت تا مشکلات حل بشود. نمیگویم تحقیقا چرا که بیشمار مهاجر و بخصوص پزشکان را دیده ام که از سیستم اینجا که ناامید شده اند و زمزمه رفتن به آمریکا را شروع کرده اند: اینجا به درد نمیخورد باید رفت آمریکا...
البته درست میگویند. آمریکا کشور ثروتمند تری است. تعداد داشنگاه ها و ظرفیت رزیدنتی و بازار کار و درآمد و رفاه در آمریکا با کانادا قابل مقایسه نیست اما بدبختی اینجا است که همه این امکانات به دست همه مهاجران نمی آید.
مسیله اینجا است:
چند درصد مهاجران بعد از مدت زمان معقولی زندگی عادی و دلخواه شروع میکنند؟

حرف آخر:
در ایران که هستی، اعصابت مدام خورد است. رانندگی ، رفتن به اداره رفتن به دانشگاه رفتن به سر کار..... هیچ چیز انگار که جای خودش نیست.
اینجا که هستی اگر موفق شده باشی البته،‌همه چیز جای خودش است. هیچ اعصاب خوردی وجود ندارد. میروی و می آیی ... اما یک نغمه غم انگیز همیشه در پس زمینه ذهن آدم میخواند و میخواند...
نمیخواهم قضیه را دراماتیک کنم. این تصویری است که من از بهترین وضعیت مهاجرت دارم....

آیا برمیگردم؟
من فکر میکنم اگر بمانم هرگز روزهای سرخوشی و شادی را که داشتم دوباره تجربه نخواهم کرد. اصل شادی من آن روزها بودن در کنار کسانی بود که عاشقانه دوستشان دارم. از آن آدم ها معدودی در کنارم هستند... اما حتی وقتی همه مان هم دور هم جمع میشویم آن نغمه غم انگیز خاموش نمیشود.
یک نکته دیگر هم هست. من تا اعماق وجودم به زبان وابسته ام. به زبان فارسی. انگلیسی را خوب حرف میزنم و خوب میفهمم. اما نه از بحث کردن به این زبان نه از خواندن و نه از شوخی کردن با آن لذت نمیبرم. من آدمی کلامی هستم. دلم میخواهد سخنرانی علمی هم که دارم بتوانم آن را فرمی بیان کنم که خودم از دستنوشته ام کیف کنم. از ردیف کردن این کاراکترهای نامانوس دلزده ام....
چیزهای دیگری هم هست: نمیتوانم خودم را و آینده ام را در این دنیا تصور کنم... هنوز به شدت به دنیای ایران متصلم...
اینها عواملی هستند که میگویند: من برمیگردم.
اما چیزهای دیگری هم هست: مثل هر آدم طبیعی و عاقل دیگری آدم نظم و صداقت و فهم اطرافیان را دوست دارد. دلش میخواهد اگر کسی استاد است واقعا در مقام استادی باشد. اگر حسابدار است حسابداری بلد باشد. اگر کشت و کار میکند برای کشاورزی ارزش قایل باشد.... وقتی اینها را دوست گرفتی و به اینها عادت کردی کسانی هستند که میگویند نمیتوانی در دنیایی که این چیزها معنایی ندارد زندگی کنی....
من سه سال پیش در همین وبلاگ نوشته بودم:
« میگوید سه سال که بگذرد دیگر نمیتوانی برگردی. »الان سه سال گذشته و من میدانم که همین الان میتوانم برگردم و میتوانم آنجا زندگی کنم... بنابراین امیدوارم گذر ۵-۶ سال دیگر مرا به خیر اینجا اینقدر نبندد....

-------------

توصیه من: من البته فقط به اندازه تجربه شخصی خودم میتوانم نظر بدهم. اولا هر کس باید شرایط شخصی خودش را بسنجد. به نظر من هیچ کس نباید خودش را با دیگری مقایسه بکند. اینکه فلانی رفته و الان وضعش توپ شده یا آن یکی رفته و بدبخت شده هیچ کدام دلیل نمیشود. هر شخصی شرایط خودش را دارد. از سطح زبان گرفته تا سن و سال و وضعیت خانوادگی . از این گذشته خواسته های هر فردی از زندگی متفاوت است. مشکلات در ایران هم گاهی ممکن است متفاوت باشد.

از این گذشته این حرف دکتر فاضل را که روز اول استاژری بیمارستان طالقانی گفت هیچوقت یادم نمیرود: " من به همه دانشجو هایم توصیه میکنم حتما حتی شده برای دوره موقت هم که شده بروید آنور آب. ولی برگردید آنوقت قدر اینجا را بهتر میدانید.... "

من البته نمیگویم این حرف ۱۰۰٪ درست است اما الان معنا و جان این حرف را میفهمم. به هر حال جدا از قدر دانی به نظر من برای پزشکان بخصوص و برای کسانی که تحصیلات عالیه دارند بودن در کشورهای غربی واقعا میتواند مفید باشد. اینجا به آدم چیزهایی البته مهم تر از علم یاد میدهند:

احترام به یکدیگر، نظم در کار، احترام به کاری که میکنیم و احترام به علم...

اما توصیه که میتوانم با قدرت و موکد بگویم این است: بدانید کجا می آیید. دقیقا برنامه ریزی کنید. مهم است که به چه شکلی وارد کشور بیگانه میشوید. اینجا همه درها به روی شما باز نیست. اینکه چطور می آیید و چند درصد مسیرتان را رفته اید اینقدر مهم است که نمیدانم چطور تاکید کنم. بدانید چه امتحان هایی باید بدهید. تا میتوانید امتحان هایتان را بدهید و بیایید. اگر بتوانید قبل از آمدن از دانشگاهی پذیرش بگیرید عالی است.

اینکه چطور بیایید مهم است خیلی مهم.

**این هم در پاسخ به یکی دو تا ایمیل : حرف نگفته ام را هم برای کسانی که اینجا آمده اند بگویم: ( روی سخن من البته بیشتر پزشکان است )

به امتحان ها گازانبری حمله کنید. وقتتان را تلف کارهای متفرقه نکنید. مهاجرت احتمالا فشار و استرس زیادی به شما وارد میکند. اگر متاهل هستید ممکن است حتی روابطتان با همسرتان تغییر کند. یک نکته مهم است: به جای اینکه بگذارید در فشار و مشکلات غرق شوید، خود را مشغول کنید. فقط مشغول درس خواندن. مشکلات میگذرند و به هر حال هیچوقت وضعیت به شکل فعلی نمیماند. مهم این است که بهترین تصمیم را بگیرید. خود را مانند کسی تصور کنید که از یک سانحه تصادف جان سالم به در برده و ممکن است یکی دو نفر از همراهان را از دست داده باشد. وحشتناک است اما هنوز میتواند و باید بتواند برای بقیه تصمیم درست بگیرد. اگر نه فاجعه عمیق تر میشود...

فقط درس بخوانید. اگر زبانتان ضعیف است روی آن کار کنید. فکر نکنید با گذر زمان حل میشود. با گذر زمان به هیچوجه به آن سطحی از زبان که برای پزشک بودن یا زندگی مرفه و باپرستیژ در اینجا لازم است نمیرسید. زبان را باید مانند یک درس خواند. گرامر آن را فهمید و درک کرد. از هیچ کلمه ای نگذرید. اگر تلویزیون نگاه میکنید، به زیر نویس ها دقت کنید و هر کلمه ای را که نمیدانید معنی اش را پیدا کنید.

اگر بتوانید در جایی مشغول به کارهای تحقیقاتی بشوید قطعا بیفایده نخواهد بود. اگر دیدید زمان زیادی گذشته است و هنوز موفق نشده اید به گرفتن فوق لیسانس در رشته های پاراکلینیک فکر کنید. این تصمیم چند فایده دارد: اولا به جای وقت تلف کردن درس میخوانید. در ثانی ارتباطتان با محیط علمی برقرار میشود و ممکن است شانس شما برای ورود به دوره رزیدنتی با این ارتباطات بیشتر شود. البته ایرادی هم این کار دارد و آن اینکه اگر وارد چنین دوره ای بشوید زمان زیادی برای خواندن درس های اصلی در پرشکی نخواهید داشت و ممکن است مسیر زندگی تان برای همیشه عوض شود.

راه های مختلفی برای ورود به رزیدنتی وجود دارد. استان های مختلف قوانین مختلف و مسیرهای مختلفی دارند، آمریکا هم یکی از این راه ها است. یک طرز فکر وجود داردو آن اینکه همه تخم مرغ هایتان را توی یک سبد نگذارید. یعنی به اصطلاح از تمام مسیرها اقدام کنید تا ببینید کدام یک به نتیجه میرسند. مثلا امتحان های آمریکا را بدهید، امتحان های کانادا را هم بدهید، برای فوق لیسانس هم اقدام کنید، امتحان های انتاریو را هم ثبت نام کنید و مثلا برای گرفتن پروانه مطب در استان NewFoundland هم امتحان بدهید.... استان های دیگر هم هر کدام مسیری خاص خود دارند که میشود برای هر کدام برنامه ریزی کرد. این طرز فکر به نظر من مانند تیغ دو لبه عمل میکند. از طرفی میتواند شانس شما را برای رسیدن به هدفتان بالا ببرد چرا که در مسیرهای مختلف همزمان وارد شده اید . از طرفی تمرکز شما را بر روی هر کدام از این مسیرها پایین می آورد و این شانس را برای موفقیت نهایی کم میکند. موفقیت نهایی در اینجا صرفا قبولی امتحانات و نمره بالا نیست. گرچه این ها هم بسیار مهم است اتفاقا تمرکز هم لازم دارد چرا که نوعا امتحان ها قدری با هم فرق دارند. پیدا کردن ارتباطات یا به اصطلاح connection ، گذراندن دوره های observership  یا تحقیقات مربوط به رشته دلخواه برای موفقیت نهایی معمولا لازم است. از این گذشته پذیرش نهایی منوط بر این است که کارنامه شما و سابقه کاری شما چه چیزی از شما نشان میدهد. اینکه مدام شما به هر چیزی نوک زده باشید، دوره ای در آمریکا observership گذرانده باشید و زمانی در کانادا تحقیقاتی کرده باشید که آنچنان به هم مربوط نیست، ممکن است تاثیر مثبتی بر روی مسیول آموزشی که میخواهد به شما پذیرش بدهد نگذارد. بنابراین شخصا فکر میکنم بهترین کار این است که در عین حال که برای مسیر های متفاوت اقدام میکنیم یک یا حداکثر دو مسیر و رشته در ذهنمان و برنامه ریزی مان از اولویت برخوردار باشند. این نهایتا خودش را در مصاحبه های نهایی هم نشان میدهد...

 اگر تصمیمتان را گرفته اید و میخواهید حتما در خارج از ایران زندگی کنید ناامید نشوید. قبولی ، دیر و زود دارد اما برای کسانی که تلاش و پشتکارشان را از دست نمیدهند معمولا سوخت و سوز ندارد. تمام کسانی که قبول شده اند قبل از قبولی دچار همین احساسات و همین مشکلات شما بوده اند. بنابراین نباید قبولی را از خودتان دور ببینید.

به امید خدا! موفق میشوید. :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/13ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سارا  | 


بله من تو را میبخشم. به تو زندگی ام را و تمام روزهایم را میبخشم. تو را به بهتی که مانند مشت و آوار روی سر و صورتم  خراب شد میبخشم. اما خطوط روی صورتم هر کدام تک تک کنده میشوند. چهره من آرام آرام در زمان محو میشود... و ما خواهیم مرد. در این فاصله اتفاق مهمی نمیافتد. ما بزرگ میشویم، ازدواج خواهیم کرد، بچه دار خواهیم شد. پیر میشویم. بچه هایمان خانواده تشکیل خواهند داد و ما نوه دار میشویم و ... خواهیم مرد. اینها هیچ کدام اتفاقات مهمی نیست. خطوط کنده شده روی قلب و روح من تک تک کنده میشوند. لبه های خطوط ذره ذره خورده میشود و من در زمان محو خواهم شد. من و تمام روزهای شیرین زندگی در زمان محو میشویم....

این هم از دست نوشته های یک آدمی....


 روز آخره ها... از فردا تا ۵ سال دیگه بدون ایست همه چیز شروع میشه.... مسخره است ولی خسته ام....


یک سری لینک میذارم اون کنار... به نظر خودم که جالبه گفتم توجهتون رو این مدلی هم جلب کنم.


 چرا از ایران آمدم ؟ آیا برمیگردم؟

من البته از این ماجرا قدری عقب مانده ام... ذهن آماده میخواهد که افکار این سه سال را همراه کنی با همه سال های گذشته و مجموعه میشود پاسخ درست به این سوال.

لینک های کناری را همه از این سایت پیدا کرده ام: خواندنی است.

http://thoughts.blogfa.com/post-84.aspx

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط سارا  | 


با اجازه تمام روشنفکرهای محترم میخوام بگم که این کثافتکاری کاملا رسمی از نظر من غیر قابل قبوله.
دیدن چهره بچه ها در یک همچین مراسمی واقعا تاسف برانگیزه. مراسمی که هر گونه ابراز و اعلام وضعیت جنسیتی در آن مجازه و بلمه اصلا به همین خاطر بر پا میشه. واقعا بچه ها چه جایی در این مراسم دارند؟ مسخره است. دیگه خانواده و بچه ها شدند عامل اصلی تبلیغاتی. میخواند ثابت کنند که هیچ کثافت کاری با داشتن بچه و خانواده منافاتی نداره. از روسپی بودن و آنجلیا جولی بودن ( باز صد رحمت به همون فاحشه رسمی  که اگر هم بچه داره ناخواسته یا واقعا خواسته به هدف بچه دار شدن بوده نه تبلیغات) گرفته تا این هایی که تو این عکس ها میبینید....
این و این و این و این واقعا تاسف باره.... چهره پژمرده و حیرون بچه ها رو ببینید تو رو خدا! جمله ای که رو بلوز سومی نوشته رو هم ببینید.
اگر تو ایران باز نمیشه بگید که یه کاریش بکنم بی نصیب نمونید از فرهنگ و تمدن بشریت.

این بحث اصلا شروع بحث تایید همجنس گرایی و یا تکذیبش نیست. گرچه شخصا بدون اینکه دلایل یا شواهد کامل علمی داشته باشم این وضعیت رو نرمال نمیدونم. اینکه میگم دلیل ندارم به این علته که به هر حال با معیارهای آکادمیک فعلی این حالت از لیست بیماری ها خارج شده و من با یک نظر شخصی نمیتونم دلیل علمی بیارم. دلایل من بیشتر فردی است و به درد کسی نمیخوره...

در همین راستا یک بحث دیگه هم یکی دو جا در روزنامه های محلی اتاوا دیدم که نمیدونم کی حالا سر و صداش بالا میگیره:
یک ستونی هست از این ستون های به من بگویید چه کنم. موضوع بحث یکی دو هفته پیش ارتباط جنسی بین خواهر و برادر و یا محارم به طور کلی... و خلاصه پاسخ مشاور که به طور قطع این قضیه رو رد کرده بود و توصیه کرده بود برای سقط جنین در صورت لزوم و قطع رابطه و ... هفته بعدش کلی نامه و بحث در این باره که با چه دلیل و با چه معیاری این رابطه را غیر طبیعی و ابنورمال طبقه میکنید؟ این تصمیم گیری بین دو نفر آدم بالغ شکل میگیره که بدون اجبار و با علاقه و میل شخصی تن به این کار دادند. خودشون از این رابطه لذت میبرند و به چه دلیلی میتونیم بگیم این تابو اجتماعی واقعا غیر طبیعی است؟ و از همه جالب تر که کاملا تشبیه میکردند این قضیه را با همجنس گرایی. بعد از اون بحث باز دو گروه شد! یک گروه که میگفتن لعنت به هر دو تاتون! :)) یک گروه دیگه میگفتن باز سگ شما شرف داره به اونا!!!!!!!!!!!! و یک گروه هم میگفت این قیاس مع الفارقه و شما میخواهید با این مقایسه از آزادی حقه همجنس گراها سو استفاده کنید...
خوب حالا شما نظری دارید؟


--------------------------------------------

رزیدنتی شروع میشه به زودی. شماره نظام من صادر نشده هنوز. تمام برگه هایی که از نظام پزشکی اقصا نقاط ایران باید صادر میشد دو ماهه آماده است و این IMG-O دیوونه دو ماهه که بدون اینکه اعلام کنه که یکی از برگه های ارزیابی من گم شده همین جوری ما رو معطل گذاشته... داستانش که طولانیه که چجوری تصادفا متوجه شدم باید یکدفعه از خونه خواهرم که یک ساعت و نیم تا اداره مربوطه راهه بدو بدو برم برسم یک نامه رو امضا کنم در غیر این صورت شبونه باید میرفتم اتاوا یا اینکه نمیدونم چی میشد!!!

-------------------------------------------

از نسل منقرض شده جوان های ایرانی که اخلاق، درستکاری و تقید رو بوسیدند و گذاشتند کنار کسی رو دیدم که این کلمات براش معنی داره. این آدم رو امیدوار میکنه هنوز هم بابا اون اقلیتی که ما دوست داشتیم وجود داره!

-----------------------------------------

روزهای آخر استراحت هم داره تموم میشه. جلسه توجیهی رزیدنتی با کلی ابراز کمک و همدردی با رزیدنت ها امروز بود. کلی توضیح که در مواقع مشکل و استرس و این جور مسایل چیکار باید بکنیم... کلی یاد رزیدنت های معصوم ایران کردم که چند برابر زحمت میکشند. از یک طرف خودشون و همکاراشون که برای کار و زحمت و موقعیتشون ارزشی قایل نیستند. از طرفی مریض ها به نوع دیگه و از طرفی بار سنگین مشکلات زندگی و ....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/09ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سارا  |