
من خیلی دلم میخواد بفهمم ایران برای چی اینقدر نیمه دوم بد بازی کرد؟! فکر کنم تو رختکن دعواشون شده بود با همدیگه. انگار با هم قهر بودن و سر لج و لجبازی میخواستند اصلا بازی نکنند! نمیفهمم حتی اگر مربی گفته باشه که دفاعی بازی کنید بازم فرق میکنه با اون مدل بازی که اینها ارایه دادند... از دقیقه ۴-۵ بازی هی به حامد میگفتم. بعد از یک ربع اینقدر لجم گرفته بود که گفتم خوبه گل بخورن حالشون جا بیاد با این مدل بازی مسخره! نکونام هم در راستای همین بی تفاوتی ، یک کارت زرد گرفت و بعدش هر هر میخندید!

خوب شد نشستیم خونه بازی رو دیدیم نرفتیم قاطی جمعیت تو رستوران فوتبال ببینیم.... البته نیمه اول بازی واقعا جذاب و جالب بود... و ایران خوب بازی کرد. خبرگزارهای تلویزیون کانادا قبل از بازی کلی از مکزیک تعریف کردند و همه برد مکزیک رو پیش بینی کردند. چهار نفر گزارشگر بودند نتیجه را ۳-۳ ، ۳-۳ ، ۴-۲ و ۴-۲ پیش بینی کردند. بین دو نیمه همه با تعجب و شگفتی از ایران تعریف میکردند و اعتراف کردند که اشتباه کردند! گفتند معلوم شد که ما ایران رو نمینشاختیم. یکی شون تلویحا گفت که کلا دنیا ایران رو نمیشناسه و قضاوت هاش همیشه همینجوریه...

اصلا باور کردنی نبود با اون نتیجه و با اون بازی آدم بیاد اینجوری بازی رو خراب کنه! خلاصه بعد از بازی همه برگشتن سر حرف اولشون. ابتدای نیمه دوم موقعی که ایرانی ها با بی تفاوتی فقط رو پایی میزدند، گزارشگره با تعجب گفت اصلا بازیکن های ایران با هم درست ارتباط برقرار نمیکنند معلوم نیست به چه علت!
خلاصه این هم از بازی ایران و مکزیک...
آدم اصلا متوجه تغییراتی که در طی سال ها میکنه نیست. یهو به خودش میاد میبینه فقیر شده،پیر شده، خنگ شده، علایقش، رشدش، خنده هاش، توجهاتش همه و همه پوسیده شده، از بین رفته و تبدیل شده به یه سری زباله... وقتی یک عکس قدیمی و یه آینه قدیمی میبینه یادش میافته....
به این خبر توجه کنید:
دو ماه مونده به پایان دوره clerkship برام نامه اومده از IMG-Ontario که ببخشید! اون داشنگاهی که ما گفتیم به شما در این رشته پذیرش داده پشیمون شده. ما راستش از اول هم با این مسیول آموزش یه مشکلاتی داشتیم... پذیرش شما لغو شده. باید دوباره با آموزش دانشگاه ها تماس بگیرید و پذیرش بگیرید.
مسخره است نه؟
خبر مربوط به من نیست. حداقل از دو نفر از بچه هایی که با من قبول شدند شنیدم که براشون یه همچین مشکلی پیش اومده. یک نفر که داشنگاه مربوطه گفته ما اصلا خبر نداشتیم شما را به اسم دانشگاه ما گرفتن بنابراین باید دوباره یک امتحان کتبی، یک امتحان شفاهی و یک مصاحبه انجام بدین.
نفر بعدی مسیول آموزش/ پذیرش دانشگاه گفته نه ما شما را نمیگیرم و مجبور به توضیح هم نیستیم. این بنده خدا هم فعلا با توجه به اینکه بودجه براش از IMG-Ontario در نظر گرفته شده سال یک رو شروع میکنه تا ببینه خدا و البته آدم ها چی میخوان!
بخش های سال آینده مشخص شد... ماه رمضان بخش قلب خواهم بود با کلی کشیک بدون خواب و روزهای طولانی در بیمارستان. سعی میکنم یک هفتهاش رو حداقل مرخصی بگیرم! نوروز هم بخش اورولوژی خواهم بود....۶ ماه از یک سال بخش های سنگین دارم با کشیک. بقیه اش بد نیست... تو لیست رزیدنت های امسال ۴ نفر ایرانی هستند. دو نفر رادیولوژی، یک نفر پاتولوژی و یک نفر هم من. نسبت واقعا خوبیه . کل رزیدنت های امسال ۶۸ نفر هستند. رشته من فقط دو نفر. یک نفر دیگه یک دختریه مثل اینکه از مانیتوبا نمیدونم یک ایالت دیگه خلاصه....
دوچرخه سواری را لیلا یادم داد. چقدر من خاطره خوب دارم از بازی هام و روزهام با لیلا وقتی کوچک بودم... قشنگ یادمه، اولین حرفش این بود: گفت ببین برای اینکه دوچرخه سواری یاد بگیری باید بخوری زمین. مدلشه! :)) یه دوچرخه نارنجی داشتم. یادته؟ :) تو یه حیاط موزاییکی. که هر موزاییکش پر از شیار بود... شیارهایی که وقتی مامان باغچه را آب میداد میشدن پر از آب و من دونه دونه مورچه ها را دنبال میکردم و احیانا کمک که بتوانند از رودخانه های عظیم و شناوری که درست شده بودند به برجستگی موزاییک ها نجات پیدا کنند....
سه هفته است که با حامد آخر هفته ها روزی ۲۰ کیلومتر پا میزنیم. اتاوا یک سری مسیر مخصوص دوچرخه سواری داره که بیشترش در کنار رودخانه های وسط شهره... جنگل ها اینجا وحشی و انبوهه... من از دوچرخه سواری خسته نمیشم... حامد هی میپرسه خسته نشدی؟ میگم خسته نمیشم! :) هر چی پا میزنم بیشتر در سال های دورو یاد اون روزهای خوب غرق میشم....
خوب. خدا را شکر میکنم همین....
آهان داشت یادم میرفت. بازی آرژانتین و ساحل عاج را دیدم! مارادونا هم نشسته بود وسط بازیکن ها و تشویق میکرد! :)به به یاد اون روزهایی میافتم که مارادونا بازی میکرد! میدونم عوضیه بابا جون! اما خوب من خوشم میاد. از دویدنش، از بازی کردنش... یادش به خیر. بابل بودم، شب امتحان بافت شناسی بود. ای بابا. خوابگاهمون رو یادته؟... تلویزیون چیه، پنجره ها رو پرچ کرده بودن وسط تابستون که باز نکنیم... به هر حال یه تلویزیون خراب یکی از بچه ها داشت، کسی حال و حوصله فوتبال نداشت شب امتحانی... تلویزیون رو تنهایی خودم بردم گفتم تا عصری درستش کنین تو رو خدا... از جام جهانی قبل منتظر بودم که بازی مارادونا را دوباره ببینم. اون شب که با سختی تلویزیون سیاه سفید درست شد مارادونا بازی نکرد، آرژانتین باخت و حذف شد و دیگه هیچوقت مارادونا بازی نکرد....
یادش به خیر...
ولی عجب کیفیتی داره این تلویزیون های ماهواره ای ... انگار که بازیکن ها کوچولو کوچولو دارن همینجا تو خونه بازی میکنن. جام جهانی با کیفیتیه امسال! :)))
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است