تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب


دست میکشه به ماشین. چشم شو دقیق میکنه:
میگه این ماشین چقدر سفیده. چه قشنگه. بعد انگار که یه چیزی رو کشف کرده باشه میگه: این یه سفید عادی نیست. یه سفید براقه....

مامانش بهش میگه : ماشین خاله رو دیدی؟
It's a cooooool car isn't it?
ابروهاشو بالای چشم های درشتش گره میزنه و میگه:
It's not a cool car! It's a beautiful car....

فقط زبان انگلیسی رو نیست که اینقدر دقیق درک میکنه:
بستنی یخی رو درسته گذاشته تو دهنش: بهش میگن یخ کردی؟!
میگه: دهنم شد قطب شمال!

-------------------------

یه نکته را یادمون نره: حضرت محمد سواد خوندن نوشتن هم نداشت. اما برگزیده بود.
هیتلر آدم باهوشی بود، در سخنوری بینظیر بود. نوعا روشنفکر هم میدانستنش در دوران خودش. اما یک جنایتکار بود...
انسانیت و تمیز بین خوبی و بدی را اگر نداشته باشیم فاصله ای نداریم با لجن.
در ضمن:
اگر قرار بود کسی با علم و دانش آدم بشه اون الاغ معروف با بارش تا حالا آدم شده بود.

-------------------------

هوا گرم شده. رطوبت ۸۰٪... غیر قابل تحمل.

-------------------------

لحظه های آخری رو که داری سپری میکنی میشمرم. میدونم که به آخر میرسه. به زودی متاسفانه. تو میای و ریشه ها میمونن. تو میخندی به سادگی و زیبایی. و به بزرگی و سرخوشی. به تمام زشتی ها و بدی ها پشت میکنی،‌ دستهات رو پر میکنی از خاطره و عشق و برای ما سوغات، خنده شیرین میاری و جمع گرم و شب های دراز و چشم های خواب آلود... و تعریف از فامیل و باغ و خانه پدربزرگ پیر.... ما میخندیم و حتما دلتنگ تر میشویم... خستگی بین راه و ایستگاه ها در چمدان داری..... دو تا پای خسته و ضعف گشنگی و گشتن و گشتن و خندیدن و پیدا نکردن و نخریدن :) منتظر این لحظه ها هستم. منتظر چشم هایت، با نگرانی ها... و صدایت باخنده ها... و قلب همه مان با دلتنگی ها.... حالا جمع ما، جمع دلتنگ و غریب ما اینجا روز به روز بیشتر و پر تعداد تر میشود. اشک های چشم من روان تر و پنهان تر. می آیی و با هم هستیم. این شیرین و روح نواز است. جای خالیت را میدانم که با قاب عکس و دعا پر خواهند کرد. با چشمان به راه و با نذرها و شب های بیخواب. وقتی بیایی من دلتنگ تر میشوم...

---------------------

این شعر احمد شاملو طولانی و زیبا است مثل پتکی که سر جایی که باید با ضرب متناسب بکوبد....

و حسرتی  (به پاسخ ِ استقباليه‌يي)

۱

نه
اين برف را
  ديگر


سر ِ بازايستادن نيست،

برفي که بر ابروی و به موی ما مي‌نشيند

تا در آستانه‌ی آيينه چنان در خويشتن نظر کنيم
  که به وحشت
از بلند ِ فريادوار ِ گُداری
  به اعماق ِ مغاک
  نظر بردوزی.

 ......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط سارا  | 


 من خیلی دلم میخواد بفهمم ایران برای چی اینقدر نیمه دوم بد بازی کرد؟! فکر کنم تو رختکن دعواشون شده بود با همدیگه. انگار با هم قهر بودن و سر لج و لجبازی میخواستند اصلا بازی نکنند! نمیفهمم حتی اگر مربی گفته باشه که دفاعی بازی کنید بازم فرق میکنه با اون مدل بازی که اینها ارایه دادند... از دقیقه ۴-۵ بازی هی به حامد میگفتم. بعد از یک ربع اینقدر لجم گرفته بود که گفتم خوبه گل بخورن حالشون جا بیاد با این مدل بازی مسخره! نکونام هم در راستای همین بی تفاوتی ، یک کارت زرد گرفت و بعدش هر هر میخندید!  خوب شد نشستیم خونه بازی رو دیدیم نرفتیم قاطی جمعیت تو رستوران فوتبال ببینیم.... البته نیمه اول بازی واقعا جذاب و جالب بود... و ایران خوب بازی کرد. خبرگزارهای تلویزیون کانادا قبل از بازی کلی از مکزیک تعریف کردند و همه برد مکزیک رو پیش بینی کردند. چهار نفر گزارشگر بودند نتیجه را ۳-۳ ، ۳-۳ ، ۴-۲ و ۴-۲ پیش بینی کردند. بین دو نیمه همه با تعجب و شگفتی از ایران تعریف میکردند و اعتراف کردند که اشتباه کردند! گفتند معلوم شد که ما ایران رو نمینشاختیم. یکی شون تلویحا گفت که کلا دنیا ایران رو نمیشناسه و قضاوت هاش همیشه همینجوریه...  اصلا باور کردنی نبود با اون نتیجه و با اون بازی آدم بیاد اینجوری بازی رو خراب کنه! خلاصه بعد از بازی همه برگشتن سر حرف اولشون. ابتدای نیمه دوم موقعی که ایرانی ها با بی تفاوتی فقط رو پایی میزدند، گزارشگره با تعجب گفت اصلا بازیکن های ایران با هم درست ارتباط برقرار نمیکنند معلوم نیست به چه علت!

خلاصه این هم از بازی ایران و مکزیک...


آدم اصلا متوجه تغییراتی که در طی سال ها میکنه نیست. یهو به خودش میاد میبینه فقیر شده،‌پیر شده، خنگ شده، علایقش، رشدش، خنده هاش، توجهاتش همه و همه پوسیده شده، از بین رفته و تبدیل شده به یه سری زباله... وقتی یک عکس قدیمی و یه آینه قدیمی میبینه یادش میافته....



به این خبر توجه کنید:
 دو ماه مونده به پایان دوره clerkship برام نامه اومده از IMG-Ontario که ببخشید! اون داشنگاهی که ما گفتیم به شما در این رشته پذیرش داده پشیمون شده. ما راستش از اول هم با این مسیول آموزش یه مشکلاتی داشتیم... پذیرش شما لغو شده. باید دوباره با آموزش دانشگاه ها تماس بگیرید و پذیرش بگیرید.
مسخره است نه؟
خبر مربوط به من نیست. حداقل از دو نفر از بچه هایی که با من قبول شدند شنیدم که براشون یه همچین مشکلی پیش اومده. یک نفر که داشنگاه مربوطه گفته ما اصلا خبر نداشتیم شما را به اسم دانشگاه ما گرفتن بنابراین باید دوباره یک امتحان کتبی، یک امتحان شفاهی و یک مصاحبه انجام بدین.
نفر بعدی مسیول آموزش/ پذیرش دانشگاه گفته نه ما شما را نمیگیرم و مجبور به توضیح هم نیستیم. این بنده خدا هم فعلا با توجه به اینکه بودجه براش از IMG-Ontario در نظر گرفته شده سال یک رو شروع میکنه تا ببینه خدا و البته آدم ها چی میخوان!


بخش های سال آینده مشخص شد... ماه رمضان بخش قلب خواهم بود با کلی کشیک بدون خواب و روزهای طولانی در بیمارستان. سعی میکنم یک هفته‌اش رو حداقل مرخصی بگیرم! نوروز هم بخش اورولوژی خواهم بود....۶ ماه از یک سال بخش های سنگین دارم با کشیک. بقیه اش بد نیست... تو لیست رزیدنت های امسال ۴ نفر ایرانی هستند. دو نفر رادیولوژی، یک نفر پاتولوژی و یک نفر هم من. نسبت واقعا خوبیه . کل رزیدنت های امسال ۶۸ نفر هستند. رشته من فقط دو نفر. یک نفر دیگه یک دختریه مثل اینکه از مانیتوبا نمیدونم یک ایالت دیگه خلاصه....



دوچرخه سواری را لیلا یادم داد. چقدر من خاطره خوب دارم از بازی هام و روزهام با لیلا وقتی کوچک بودم... قشنگ یادمه، اولین حرفش این بود: گفت ببین برای اینکه دوچرخه سواری یاد بگیری باید بخوری زمین. مدلشه! :)) یه دوچرخه نارنجی داشتم. یادته؟ :) تو یه حیاط موزاییکی. که هر موزاییکش پر از شیار بود... شیارهایی که وقتی مامان باغچه را آب میداد میشدن پر از آب و من دونه دونه مورچه ها را دنبال میکردم و احیانا کمک که بتوانند از رودخانه های عظیم و شناوری که درست شده بودند به برجستگی موزاییک ها نجات پیدا کنند....

سه هفته است که با حامد آخر هفته ها روزی ۲۰ کیلومتر پا میزنیم. اتاوا یک سری مسیر مخصوص دوچرخه سواری داره که بیشترش در کنار رودخانه های وسط شهره... جنگل ها اینجا وحشی و انبوهه... من از دوچرخه سواری خسته نمیشم... حامد هی میپرسه خسته نشدی؟ میگم خسته نمیشم! :) هر چی پا میزنم بیشتر در سال های دورو یاد اون روزهای خوب غرق میشم....



خوب. خدا را شکر میکنم همین....


آهان داشت یادم میرفت. بازی آرژانتین و ساحل عاج را دیدم! مارادونا هم نشسته بود وسط بازیکن ها و تشویق میکرد! :)به به یاد اون روزهایی میافتم که مارادونا بازی میکرد! میدونم عوضیه بابا جون! اما خوب من خوشم میاد. از دویدنش، از بازی کردنش... یادش به خیر. بابل بودم، شب امتحان بافت شناسی بود. ای بابا. خوابگاهمون رو یادته؟... تلویزیون چیه، پنجره ها رو پرچ کرده بودن وسط تابستون که باز نکنیم... به هر حال یه تلویزیون خراب یکی از بچه ها داشت، کسی حال و حوصله فوتبال نداشت شب امتحانی... تلویزیون رو تنهایی خودم بردم گفتم تا عصری درستش کنین تو رو خدا... از جام جهانی قبل منتظر بودم که بازی مارادونا را دوباره ببینم. اون شب که با سختی تلویزیون سیاه سفید درست شد مارادونا بازی نکرد، آرژانتین باخت و حذف شد و دیگه هیچوقت مارادونا بازی نکرد....
یادش به خیر...

ولی عجب کیفیتی داره این تلویزیون های ماهواره ای ... انگار که بازیکن ها کوچولو کوچولو دارن همینجا تو خونه بازی میکنن. جام جهانی با کیفیتیه امسال! :)))


گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

وقتی یک خانم خوب خانه دار ایرانی باشی و هواساز خونه خراب باشه و هوای داخل تا ۳۰ درجه با رطوبت ۸۰٪ بره بالا و عرق از سر و روی همسر محترمت بباره یک فکر بکر میکنی ....

فکر کردم الانه که حامد واقعا از حال بره... چیزی به نام شربت اینجا وجود نداره... به هوش سرشارم و البته مهم تر از اون به کتاب رزای عزیز مراجعه کردم و با ساده ترین چیزها شربت سکنجبین درست کردم.  بعد باز طبق دستور یه مقداری خیار خورد کردم و ریختم توش. اینقدر خوشگل و خوش بو و طراوت بخش شد که نگو

درست کردنش هم خیلی ساده است. شکر ( مقدار زیاد مثلا نیم کیلو) با آب ( مقدار کم مثلا ۵/۱ لیوان) میذاریم بجوشه و شربت بشه بعد نعنا میریزیم توش... ( نعنا تازه من نداشتم و اینجا نمیدونم هست یا نه من نعنا خشک ریختم!) و بعد سرکه ( کم مثلا ۱ لیوان ) میذاریم بجوشه و شربت بشه :) خیار رو هم خورد میکنیم و میریزیم تو لیوانی که شربت رو درست کردیم... آهان قبلش کتاب نوشته که باید شربت را صاف کرد... من صاف نکردم چون فکر کردم این خورده نعنا ها خوشگله و خوردنش هم که بد نیست... اما امشب که خودم خوردم فکر کنم باید صاف کرد چون شیرینه و هر چیزی که بپره تو گلو باش خیلی بده!

البته شاید ایران که سکنجبین هست اینقدر کیف نداشته باشه اما من اینجا کلی کیف کردم... کانادایی هاش درست کنید و کیفش رو ببرید!


شروع کردم خطاطی دوباره. حامد برام قلم و دفتر خریده بود از ایران!!!!! اومد قلمم رو تراشید. مرکبم رو بعد از ۶ سال باز کردم باور نمیکردم سالم باشه اما سالم بود.... بیخود نبود استادم میگفت هیچ مرکبی را قبول نمیکنه فقط این مرکب :)


.... آدمها عادت کرده اند بیندیشند فردایشان نیز همان قدر صاف و روشن خواهد بود که خطوط و مناظر آبی گون دوردست، و حتی فرزانه ترین و مال اندیش ترین آنها نمیتواند[نمیتوانست] حوادثی را که در پس لحظه های کنونی زندگی شان کمین کرده [بود] بشناسد.....

.... حیثیت داشا نجات پیدا کرده بود اما این حادثه ناگهان احساسات خفته زنانه اش را سخت تحریک کرد. اکنون تعادل ظریف او طوری به هم خورده بود که انگار در تمام وجودش، از موی سر گرفته تا پنجه پا موجود دیگری-دلتنگ کننده، رویایی، بی شکل و نفرت آور- میرفت که زاده شود.....

گذر از رنجها «الکسی تولستوی» ، جلد اول ( دو خواهر )


اون چیزی که انسان از آلوده شدن بهش باید همیشه بترسه در یک کلمه ابتذاله. ابتذال در هر چیزی که رخنه کنه اون رو احمقانه، غیر انسانی و پست میکنه. از هر رفتار و فکری که شسته بشه اون رو حداقل در خور تامل میکنه... خرید و فروش، ازدواج، علم آموزی، کسب و کار و کلا وجود و زندگی هر فردی میتونه مبتذل باشه یا نباشه!

 این حرف ها رو میگم به خاطر این سایت که این روزها هر جا میرم صحبت و اشاره ای بهش هست! من میدونم ابتذال نهفته در این تبلیغات و خودفروشی و دگرفروشی است که اساسا انسان رو منزجر میکنه با اینحال نمیتونم بفهمم چرا اکثر کسانی که انگشت شماتتشون به ازدواج موقت و روابط آزاد دینی! درازه چرا سیستم اینور دنیا رو که میبینن بانگ وا اسفاها شون برای محدودیت های دنیای خودی به آسمان میره؟

من نمیدونم کجا رو دارم اشتباه میبینم! من هیچ تفاوتی بین روابط به شدت آزاد اینجا که صرفا بر اساس لذت جنسی است با این چیزی که صیغه مدرن میخواد باعث و بانی اش بشه نمیبینم. اگر کسی چیزی میفهمه به من هم بگه!


یک نسیم خنک از روح و قلبم میگذره وقتی یادت میکنم نازنین. وجود شاد و پرنشاطت رو یادم میاد... خنده های سبک و زیبا رو... روح آزادت رو و نگاهت رو به این دنیا و زندگی و دوستی ... چقدر خوبه که یه همچین موجودی هست تو زندگی من ....


هه! بخش پاتولوژی ام. قدمی نیست که یادت نکنم. مدام میگم پس اینه رزیدنت پاتولوژی بودن. اینجا پشت میکروسکوپ میشینی، انگشتات رو مشغول تنظیم میکنی و دقیق میشی....


امروز خیلی یاد ایران کردم و دانشگاه... در دلم خیلی متشکر بودم... وقتی وارد بخش شدم استاد گفت بلدی با میکروسکوپ کار کنی؟ گفتم خوب معلومه! :) یاد دکتر رادفر افتادم بابل برای اولین بار بافت شناسی چقدر اصرار داشت که اگر الان یاد نگیرین دید دوچشمی هیچوقت یاد نمیگیرین... دقیقا امروز هم رزیدنته نشست جلوم که ببینه نور میافته تو یه چشمم یا جفت چشمام! یک لام گذاشتن جلوم! اولی رو گفتم این چیه آخه بعد از این همه سال یادم نبود هیچی! شبیه مجاری غدد بود! گفتم تیروییده شاید! تخمدان بود! :) اما تومور تراتوم داشت دقیقا با بافت تیروییدی! کلی درود فرستادم تو دلم به استادی پاتولوژی آزمایشگاه شهید بهشتی که اصلا نه اسمش یادمه نه قیافه اش!!!


پاتولوژی آناتومیک فکر کنم همون پزشک قانونی خودمون باشه. بعضی کارهای اینها واقعا آنتیکه! جنازه رو از رودخونه صاف میارن میدن دست پاتولوژیست!!!!! تمام گل و چوب و لباس هاشو دکتر و تکنسین و رزیدنت باید میشستن و در میاوردن!

یه قوانین مسخره ای دارن این کانادایی ها. این آدم با اینکه شناسایی شده بود با کارت شناسایی اینجا با خانواده تماس نمیگیرن برای شناسایی قطعی مریض. فک مریض رو از جا در میارن میفرستن برای مطابقت با مدارک دندانپزشکی!!!!!!!!!!!!!!! یه قانون دیگه هم اینکه یه سری مرگ ها هستند که کلا مورد پزشک قانونی حساب میشن. هر فردی که در خانه سالمندان فوت کنه یا هر فردی که زیر عمل بمیره... حالا اینها قابل درکه اما هر فردی که خارج از بیمارستان بمیره! فکرشو بکنین آش و لاش میشه هر آدمی که تو خونه اش بمیره!

قربانی بیچاره یک آدم ۴۹ ساله ای بوده که سگش افتاده ۲ ماه پیش تو رودخونه این رفته سگش رو نجات بده غرق شده! خود سگه اما شنا کرده دو تا ایستگاه بالاتر اومده تو خشکی!!!!!! خلاصه بعد از ۲ ماه پیداش کرده بودند....

اینجا اگر بگم تمام اعضا جسد رو درآورد همه را ساطوری کرد دروغ نگفتم  احشا بگم بهتره البته به اندامش کاری نداشتن! از مغز بگیر تا مثانه! همه را آش و لاش میکرد که یک تومور پیدا کنه!!!!! آخرش هم گفت نه علت مرگ همون غرق شدگی!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخرش هم دکتر و تکنسین با هم دیگه همه ظرف ها و کارد ها و میز و زمین رو شستن و تمیز کردن و رفتن دفترشون......

اینجا هم یاد ایران و اون جلسه ای که رفتم پزشک قانونی کردم... یکی دو تا سوال کرد ازم که تصادفا بلد بودم! :) کلی تحویلم گرفت. آخرش گفت تو رادیوتراپی رفتی چیکار بیا پاتولوژی! :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/10ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

خطاط: حمیدرضا قلیچ خانی

ققنوس، خطاط: حمیدرضا قلیچ خانی

چقدر دلم برای خطاطی تنگ شده... چقدر دلم برای صدای قلم روی کاغذ و بوی مرکب و حرکت دست استاد تنگ شده... چقدر خط زیبا رو دوست دارم... خط نستعلیق رو... کوچه های پیچ در پیچ ولیعصر رو.... یادته یه بار چقدر ناجور گیر افتادم؟ عجب دنیایی است ها!

یه بار به زور ماشین رو گرفته بودم. بعد از یک تصادف اساسی پرت شدن از این سمت اتوبان به سمت مقابل و ماشین زپرتی که دیگه قابل اعتماد نبود... یه بار اومدیم تو عمرمون بر خلاف رضایتشون یه کاری کردیم... ماشین رو برداشتم به سمت کلاس خط... عصر بود... اولا که برگشتم دیدم ضبط ماشین رو با اینکه گذاشته بودم زیر صندلی برده بودن. در ثانی کلاس تشکیل نشد . بعد هم در یک بعد از ظهر فکر کنم اردیبهشت بود... یا شاید هم خرداد - تیر نمیدونم... کوچه باریک بود. اومدم سوار شم دیدم پشت سرم که به سمت ولیعصر باشه ماشین قطار شده... گفتم میرم همین سمتی بالاخره از یه کوچه بالا پایین برمیگردم... هوا شد مثل شب سیاه و بارون و باد و طوفان.... نه چشمم درست میدید تو این کوچه باغ های تاریک نه بلد بودم. کلی هم ناراحت بودم که ضبط ماشین رو بردن! خلاصه همینجور که دور خودم میچرخیدم، سر درآوردم از یک کوچه باغ تاریک و باریکی که بن بست بود و نمیتونستم دور بزنم! رو زمین به خاطر تگرگ کلی آب و یخ جمع شده بود. دنده عقب اومدم برگردم با دو تا چرخ کنار افتادم تو جوب! پیاده شدم . اصلا بنی بشری نبود اونجا. کلی راه رفتم یک نفر رو پیدا کردم شروع کرد جوراباشو در آوردن که من نقرس دارم!!!!!!!!!!! تا رسیدم به یه چراغی که دیگه خودم موش آب کشیده شدم! یه نونوایی بود! تا دهنم را باز کردم بگم ماشینم افتاده تو جوب کمک کنید دیدم نانوا یک دست نداره!!!!!!!! شده بود دقیقا مثل فیلم سینمایی ها! خلاصه اینقدر اینور اونور رفتم تا سه نفر پیدا شدند زیر اون بارون که اومدن کمک کردند... با هزار بدبختی و فرمون دور زدم... دوباره تو یه سربالایی ماشین خاموش کرد!!!!!!!!! روشن نمیشد! یک نفر رد شد گفت خانم این رنو سرشمع هاش خیس شده دیگه روشن نمیشه. هلش بده کنار خیابون پیاده برو خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه نمیدونم چطور شد که روشن شد و دیگه نذاشتم خاموش بشه... تا خونه ترافیک بود اما فقط از یک چیز مدام خدا را شکر میکردم که کلاس تشکیل نشده و مامان اینها منتظر نیستند اگر نه من حداقل فکر کنم ۳-۴ ساعت معطل شدم همینجوری... وقتی رسیدم خونه باورم نمیشد جون سالم به در برده باشم!

این ماجرا مال فکر کنم ۱۱-۱۰ سال پیش باشه....

 *** راستی گفته بودم اینجا چیزی به نام مورنینگ رپورت به اون شکل اصلا وجود نداره؟ یعنی وارد بیمارستان که میشی دیگه آموزش بی آموزش. خودت مسیولی که بخونی و یاد بگیری اما چون اگر اشتباه کنی در حد مسیولیتت چوب میکنن تو آستینت ملت همه درسشون رو میخونن.

خطاط: الهه خاتمی

 

 

 

 

 

 

 

ققنوس، خطاط: الهه خاتمی

خطاط: هادی حاجی آقا خانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ققنوس، خطاط: هادی حاجی آقا خانی

خطاط: کوروش خوروش

ققنوس، خطاط: کوروش خوروش

** توضیح واضحات : هو الاول و الآخر... ایندفعه من گذاشتم آخر... :)

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/05ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط سارا  | 


دست هایم را میگذارم زیر چانه‌ام و دنیا را از صفحه مونیتور نگاه میکنم. افکارم را در صفحه مونیتور مینویسم، عزیزانم را از این دریچه میبینم و صدایشان را میشنوم... عکس های عزیز دلم را صد بار نگاه میکنم. چقدر در این عکس خوشگل افتاده است. اینجا مقنعه‌اش دارد از کله‌اش در می‌آید... چقدر دوستش دارم. چشمانم را میبندم و تمام وجودم میشود خواستن... خواستن اینکه، دنیا جور دیگری بود...

-----------

جشن لاله ها در آخر هفته اتاوا به معنای واقعی کلمه با آب و هوای افتضاح اتاوا «اسراف» شد. گلبرگ های تمام لاله ها کنده شده بودند... باد و سرما مغز استخوان را میسوزاند... نفری ۱۵ دلار هم لا مذهب ها از ما بابت این سرما کشی و دیدن ساقه های لاله ها گرفتند که واقعا بی انصافی بود و علامت دهاتی بودن ما که این پول را دادیم.

----------

این دو هفته بخش چشم نمونه واضح تبعیض های آشکار ملی-مذهبی را دیدم. اتاوا ظاهرا از معدود دانشگاه هایی است که غیر از یهودیان هم به رزیدنتی چشم آن راه دارند... Program Director اساسا مسلمان هندی تبار است. رزیدنت های عرب هم تک و توک دیده میشوند. یک رزیدنت ایرانی‌الاصل و باقی کانادایی بودند و یکی دو تا هم یهودی... شناختن مسلمان ها و اعراب از روی اسم و لهجه اصلا سخت نیست. از اساتید گرفته تا رزیدنت ها نسبت به من مهربان بودند و تمام تلاششان را برای آموزش میگذاشتند. با کمال تعجب( تا به حال چنین نجربه‌ای واقعا نداشتم) باقی رزیدنت ها و اساتید فقط من را ندید میگرفتند. یکی دو روز اول من دنبالشان راه میافتادم و آنها برای خودشان مریض میدیدند و میرفتند و می‌آمدند و من هم به شکل احمقانه‌ای آنجا صرفا ناظر بودم... بعد از آن دیگر اگر کسی که با من صحبتی نمیکرد و در حقیقت محلی به من نمیگذاشت درمانگاه نمیماندم ... یا کتابخانه میرفتم یا خانه! نمیخواهم بگویم لزوما آنها نسبت به من به عنوان یک مسلمان یا ایرانی اینطور رفتار میکردند. چون اساسا رفتارشان را نسبت به باقی دانشجو ها ندیدم. اما به هر حال برای من اینطور بود که عرض کردم!

-----------

من چاره‌ای به جز خواندن و فکر کردن نداشتم. کوچک و کم انرژی بودم. ساعت ۵ بعد از ظهر که میرسیدم خانه، همه چیز آماده بود... غذا و اتاق آرام و تاریکی بعد از ظهر های زمستان... بعد از یکی دو ساعت خواب، شب میرسید و همه میخوابیدند... من اما دیگر خوابم نمیبرد! خوشبختانه اینترنت و تلویزیونی در کار نبود. نه پدر مادرم به من اجازه تلفن شبانه میدادند و نه دوستانم اهل تلفن آن ساعت شب بودند. چه کاری میتوانستم بکنم غیر از خواندن در تخت و فکر کردن و فکر کردن و ... و به دنبالش همیشه صبح ها با بدخلقی از خواب بلند شدن و به مدرسه رفتن....

----------

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست /  بیار باده که بنیاد عمر بر بادست 
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود /  ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست 
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب /  سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست 
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین /  نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست 
تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر /  ندانمت که در این دامگه چه افتادست 
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر /  که این حدیث ز پیر طریقتم یادست 
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد /  که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست 
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای /  که بر من و تو در اختیار نگشادست 
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد /  که این عجوز عروس هزاردامادست 
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل /  بنال بلبل بی دل که جای فریادست 
حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ /  قبول خاطر و لطف سخن خدادادست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/03ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط سارا  |