تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 

بخش جراحی که تموم شد و رفتم چشم. این بخش رو به میل خودم انتخاب کرده بودم. به جای اینکه برم دنبال بخشی که مرتبط با رادیوتراپی باشه، گفتم من که قراره یک عمر رادیوتراپی کار کنم و سرطان پس بذار برم دنبال یه چیز بامزه که خیلی دوست دارم... زدم چشم... چشم پزشکی از اون رشته های رویایی است. پشت اسلیت لامپ آدم میشینه و زل میزنه تو چشم طرف. با یه لنز 60 مستقیم و بدون واسطه میشه تا ته ته چشم رو هم دید. عنبیه مثل یک مار دور مردمک حلقه میزنه و با تابش نور تنگ و گشاد میشه.... چشم واقعا دوست داشتنی است...
کلا با اتاق عمل میونه ام خوب نیست اما فکر کنم چشم حتی اتاق عملش هم شیرین باشه...


اینکه آدم چیزی نمینویسه نه اینکه واقعا حرفی نداره که گاهی این هم هست... اما گاهی هر حرفی را میاد بزنه میبینه هر کدوم یه جاییش کجه. یه حرف نیمه نصفه و بی نتیجه در هوا معلق میشه. یه فکر موجبات نگرانی دوستان و آشنایان رو فراهم میکنه... یه سری حرف ها رو هم که صد بار زدیم و فرقی تکرارش خیلی مسخره است...


اما خوب باید این عکس کیت کت رو از اینجا برمیداشتیم دیگه بس بود....


و به هر حال برای اینکه تا پست بعدی اگر از دنیا رفتم لال از دنیا نرم این شعر رو میذارم اینجا....

از اينگونه مردن «از احمد شاملو»


مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم.

خيالگونه،
در نسيمي كوتاه
كه به ترديد مي گذرد
خواب اقاقياها را
بميرم.
***
مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.

در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز گيرم.
***
حتي اگر
زنبق ِ كبود ِ كارد
بر سينه ام
گل دهد.
مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم
در آخرين فرصت گل،
و عبور سنگين اطلسي ها باشم
بر تالار ارسي
در ساعت هفت عصر


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/27ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 

     ها ها٬ این عکس رو هدیه جونم برام پیدا کرد....

 یکی از خوشمزه ترین موجودات روی کره زمین بید!

 It's super loaded with KITKAT


در راستای پست های nutritional! کسایی که آمریکا و کانادا هستند( اروپا رو نمیدونم) معمولا برنج باسماتی میگیرند. که برنج خوبیه ولی زیاد معطر نیست. من اخیرا برنج ایرانی «گیلان» رو امتحان کردم. خیلیی خوشمزه و خوش عطره! آدم یاد برنج های ایران میافته. خیلی هم دان و خوب از آب در میاد! کیسه اش هم پارچه ای و سفیده... من از مغازه ایرانی خریدم نمیدونم جای دیگه هم داره یا نه...


زندگی اون چیزیه که در همین لحظه جریان داره. جریانی که از گذشته میاد و واقعا معلوم نیست که به آینده راه پیدا بکنه یا نه....

یکی از چیزهایی که همیشه بهش معتقد بودم این بوده: وقتی یک چیزی رو میخوایم جوری رفتار نکنیم که وقتی اون خواسته حاصل شد از رفتاری که در نبودش داشتیم شرمسار باشیم.... (البته این اعتقاده و میدونین که همه از اعتقاد تا عمل خیلی فاصله دارن....


میخندم.... برام نوشته: جنت به بها نمیدهی میدانم، اما به بهانه میدهی میدانم. این لبخند گرم که از گذشته دور میاد و حاصل سال ها است را میبندم و میگم: تقدیم به تو.

نگاهم میکنه و برام مینویسه:

حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت

....


چند وقتیه به ازدواج و ارتباط و ... بیشتر فکر میکنم. من انسان را و قبل از اون خودم رو یک موجود منفرد و تک در این کشاکش پهناوری میبینم که از اینجا تا آخر دنیا گسترده شده. ارتباط با یک «فرد»، ارتباط خوبی میتونه باشه اما وقتی در چهارچوب ازدواج در میاد فرد باید از اون فردیت خودش در بیاد و بشه عضوی از یک مجموعه به نام خانواده. این خانواده تحت قوانین خاصی مسیر خودش رو طی میکنه.... زن یک نفر دیگه بودن، خصوصیاتی رو میطلبه که مثال ساده و واضحش مادرهای ما هستند. زن های قدیمی.... من هنوز درست نمیدونم با اینحال حس میکنم این جز بزرگی از اون فردیت است. فردیتی که آگاهانه میدونه قدم به محدودیت و تملیک فرد دیگه ای میذاره و مالک وجود و سامانه ای میشه به نام خانواده.... درکش سخته....

 اینکه چرا آدم ها باید اجازه بدهند چیزی خارج از رابطه ی دونفره شان (مفاد قرارداد ) درباره ی  سرنوشت شان تصمیم بگیرد* چیز مبهمی است. برای حفظ شان فردی انسان بهترین راه فرار کردن از هر ساماندهی است. با اینحال جوامع مدرن مدنی که مبنای آنها بر individualism است، جوامعی تعریف شده اند که در آن انسان ها بتوانند در کنار هم و تحت ساماندهی خاصی زندگی مسالمت آمیز داشته باشند در حالیکه که به حقوق حقه آنها اعتراضی نشود. به این ترتیب برای جوامع مدرن ساماندهی "افراد تک" به مراتب ساده تر است تا ساماندهی "خانواده ها"....


 ... بعضی موقع زندگی میشه یه چیزی تو این مایه ها!

آهنگر ( نیما یوشیج )

در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
« ـــ کی به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!»
 
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...
 
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
 
او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!
 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/17ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 

عجب بابا! یکی از مضحک ترین فراورده‌های دفاع از حقوق بشر قسمت دفاع از حقوق زنان و این فمینیست بازی های جدید است! تشریف ببرید اینجا...
من واقعا نمیدونم! مودب بودن یعنی کلیشه جنسیتی؟!!!!!!!! وقیح بودن و بی شرم و حیا بودن اونوقت میشه چمیدونم حقوق زنان... یک بار اشتباهی مرتکب شدم و خواستم گوشزد کنم خدمت یکی از این خانم های محترم این نکته رو با این درفشانی مواجه شدم:

عزیزم، یه مقداری تشکر از اظهار نظر و دفاع از دموکراسی و اینکه هر کسی یه نظری داره ...  بعد یه سری کلماتی رو ردیف کرده بود که این و این و این ها هم اجزا بدن هستند و هیچ هم چیزهای بدی نیستند و اصلا آدم نباید خجالت بکشه از به زبان آوردنشون و اینها محدودیت هایی است که ما زن ها برای خودمون ایجاد کردیم و ... خلاصه همه اینها نشانه جامعه مردسالاری است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله؟ نزدیگ بود دو تا شاخ گوزن در بیارم! خانم اصلا مفهومی به نام «ادب» و «شرم» رو در کل جامعه و فرهنگ و زبان بشریت میخواست به کل منکر بشه و بذاره گردن شکسته آقایون!
اصلا علاقه‌ای ندارم بعد از این اشاره ها هیچ اشاره‌ای به زن بودن و حقوقش و این حرف ها بکنم اما یکی دو جمله بگم:
هر آدمی بهتره به جای پرداختن به شعارهای لوس و بیمزه و تکراری و هضم شدن در جریان های دستمالی شده فمینیستی یا هر جریان دیگه‌ای به خودش بپردازه.به خودش و به اون فردیتی که اگر براش ارزش قایله نباید بذاره در کلماتی به نام سازمان، گروه، گرایش و هیچ چیز دیگه‌ای حل بشه.


خدایا خیلی ممنون که یه سری چیزهای خوشمزه مثل بستنی کیت کت رو آفریدی! هر چی گشتم عکسش تو این اینترنت نبود! میخواستم بذارم براتون اینجا! مزه‌اش یک چیز غیر قابل تصوره!


خوب! بالاخره رفتی ها. به سلامت. اینقدر ذوق و شوق کردی که همه‌اش انرژی شد و بردت گذاشت اون سر دنیا. حالا دیگه خونه آروم و ساکته. نه تلویزیونی توش روشن میشه. نه کسی میپره بالا پایین و هر چند دقیقه یه بار اسبک میزنه رو سر در اتاق. نه کسی هست که وقتی میخوایم بریم بخوابیم بگه اه! نرین بخوابین دیگه! بشینین همینجا! بعد دوباره کله‌اش رو بکنه تو کامپیوتر و مشغول کار خودش بشه.... خونه دیگه آروم آرومه. وقتی رفتی، خونه رو تمیز تمیز کردم. اتاقت رو با وسواس جارو زدم. همه گوشه کنارش رو گردگیری کردم. هر چی آت آشغال ذخیره شده بود تو این مدت ریختم تو سطل آشغال. ملحفه ها و پتو ها را همه رو شستم.... پرده ها را زدم کنار. حالا اتاقت تمیز و آماده است و پرنور برای اینکه برگردی... سفرت به خیر باشه عزیزم.


دارم وقتم را تلف میکنم،یعنی میکشم به معنای واقعی کلمه. هیچ کاری نمیکنم. نه درس میخونم، نه غذا میپزم، نه کتاب میخونم، نه روزنامه میخونم،‌نه حرف میزنم، نه گوش میدم. همینجوری خیره شدم به در و دیوار. ثانیه ها هم میگذره. صبر نمیکنن آدم به هوش بیاد.


دلم یه چیزایی رو میخواد که میدونم خوب نیست..... واسه همین میگم خدایا خودت جورش کن که تقصیر من نباشه! میدونم آخه آخرش شاید خوب نباشه.....


دیروز یک دوست قدیمی از بچه های مدرسه از کالیفرنیا زنگ زد! تلفنم را از ارکات پیدا کرده بود... میخواست تلفنم را بده به یه دوست دیگه... قطع کرد. نفر دوم زنگ زد. دوباره اجازه گرفت و نفر سوم... تا نفر چهارم. میگفت داماد کسی است که به تازگی تشخیص دادن سرطان ریه داره و.... میگفت مثل غریقی میمنونیم که به هر شاخه‌ای متوسل میشیم. میدونم کاری نمیتونید بکنید. فقط دلداری بدید بشون چون انگلیسی هم نمیدونن و.... دیروز صبح رفتم. عصر کشیک بودم بازم رفتم پیشش. امروز صبح هم رفتم. چهره اش تکرار روزهای انترنی بود...  نگاهش آشنا بود. زبانش، صداش، خندیدنش، گریه کردنش. دلتنگی هاش. غرورش. ترس از مرگش که سعی میکرد پنهانش کنه. همه چیزش شبیه اون چیزی بود که میشناختم.
شب از بیمارستان اومدم بیرون... دم در ایستادم و گوشم و تنم را سپردم به باد....


هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

آن کس که دلی دارد آراسته معنی
گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد

گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد
ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد

آخر نه منم تنها در بادیه سودا
عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد

بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت
بی​مایه زبون باشد هر چند که بستیزد

فضلست اگرم خوانی عدلست اگرم رانی
قدر تو نداند آن کو از زجر تو بگریزد

تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم
جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد

سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز 
ور روی بگردانی در دامنت آویزد


:) ‌شعرایی که دوست دارم و میاد مدام تو ذهنم همه تکراری شده... 
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط سارا  | 


سکوت را بالاخره باید شکست. یا خودش میشکند...سکوتی نیست که تا آخر دنیا بتواند بماند...


آفتاب اتاوا صورتم را گرم میکند و میسوزاند. سکوت خیابان ها خیلی دلنشین است. قدم هایم را آرام برمیدارم. ساعت را نگاه نمیکنم. لحظه ها را نمیشمارم. ایران، پشیمانی، اخبار اتمی، دوری، آمدن یک عزیز دیگر، جدا شدن تکه دیگری از جان، دل آزرده، چشم های خیس، نوشته یک عزیز جان، کدبرداری، مریض مبتلا به کرون و دریچه‌ای که هرگز بسته نمیشود چرا که به شکم باز شده و یاد روزهای بد و خوب را فراموش میکنم و خودم را میسپارم به دست راهی که مرا با خودش میبرد...( گر چه گاهی از خاطرم میگذرد: در تهران منطقه مسکونی به این زیبایی و ساکتی نداریم...) سنجاب ها و خرگوش هایی که در چمن ها میدوند را میبینم. خانه هایی را میبینم که تا ۵ بعد از ظهر زندگی و حیات در آن ها روشن نمیشود. کودک چینی را میبینم که زن پیر او را پشت پنجره نگه میدارد تا مادر جوانش بعد از ظهر بیاید. لبخندش را میبینم و برایش دست تکان میدهم. مرا میبیند. میخندد و سعی میکند بدود و از پنجره رد شود... از او و هر آنچه که هست میگذرم و به خانه میرسم.


الان که فکر میکنم میبینم لذت زندگی کردن را چشیده‌ام.لذت سایه بلند کسی که برای همه عمر به احترام و عشق دوست گرفتم. لذت آسودن در نجابت و نگاه ملایم یک زن. لذت دوست داشتن. دوست گرفتن. لذت حرف زدن همه با هم. و گوش دادن به چند نفر و پاسخ دادن به چند نفر دیگر در آن واحد :) و نگاه دیگران... لذت حظ بردن دیدن قله دماوند. لذت خواندن. کلماتی که با هر کدام زمان را و زندگی را در بر کشیدم و تنگ در آغوش گرفتم. لذت پرستیدن آن موجودیت مطلق.
این شعر را خیلی دوست دارم. کلمه کلمه‌اش را مینوشم به جای خواندن! :) به جای لذت زندگی، لذت «مرگ» را هم به آدم میچشاند... این کلمات از زیباترین توصیفات «خاتمه زندگی» است....

در آستانه 

بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و
اگر بي‌گاه

به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.

آيينه‌يي نيک‌پرداخته تواني بود
  
  آن‌جا

تا آراسته‌گي را

پيش از درآمدن
  
  در خود نظری کني
 
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهي‌ ِ
مهمانان،

که آن‌جا
  
  تو را
  
  کسي به انتظار نيست.
 
که آن‌جا
  
  جنبش شايد،
  
  اما جُمَنده‌يي در کار نيست:
 

نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف
نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقي‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بي‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافي. ــ

تنها تو
  
  آن‌جا موجوديت ِ مطلقي،
 
موجوديت ِ محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزير
فروچکيدن قطره‌ قطراني‌ست در نامتناهي‌ ظلمات:

«ــ دريغا
  
  ای‌کاش ای‌کاش
  
  قضاوتي قضاوتي قضاوتي
 

درکار درکار درکار
مي‌بود!» ــ
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان‌های ِ
بي‌خورشيدــ

چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
  
  مي‌شنيدی:
 
«ــ کاش‌کي کاش‌کي
  
  داوری داوری داوری
 
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بي‌ردای شوم ِ قاضيان.
ذات‌اش درايت و انصاف
هياءت‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)
رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.

از بيرون به درون آمدم:

از منظر
  
  به نظّاره به ناظر. ــ
 
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
برکه‌يي، ــ

من به هياءت ِ «ما» زاده شدم
  
  به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان
 
تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم

که کارستاني ازاين‌دست

از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
  
  بيرون است.
 
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان.

انسان
دشواری وظيفه است.

دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.

رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم

و منظر ِ جهان را
 
تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمي‌ حصار ِ شرارت ديديم و

اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بي‌کوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ

دالان ِ تنگي را که درنوشته‌ام

به وداع
  
  فراپُشت مي‌نگرم:
 
فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.

به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد  خسته.)

سروده شده در ۲۹ آبانِ ۱۳۷۱ - احمد شاملو
 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/08ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

....
نقطه های سیاهی هستند که هیچ مدلی پاک نمیشوند... مثل اسید ذهن را میخورند و می‌آزارند. متنفرم از این نقطه های سیاه و از این ذهن لعنتی که حافظه‌اش بد کار نمیکند... آه مثل یک جریان هوای سرخ از عمق دل بالا می‌آید و می سوزاند.


یک هفته از جراحی هم گذشت! چقدر خر تو خره این بخش جراحی! اصلا کسی به کسی نیست! خدا به داد سال دیگه برسه! به من که فعلا کاری ندارند اما این رزیدنت های سال یک که روتایشن جراحی دارند دهنشون صافه به معنای واقعی! بد مدل ازشون سو استفاده میشه مخصوصا اگر به قول خودشون off-service هم باشند یعنی رشته اصلی شون جراحی نباشد....

****

دیشب کشیک بودم... یکشنبه کشیکم... میگذره این روزها هم...


فکر این مرتیکه کچل هم هستم. تند تند راه میره وقتی میخواد فکر کنه و من رو یاد دایی‌ام میندازه... راه میره، راه میره و بعد یهو میگه:
-سارا؟
زود میخونم دستشو! تا میام مخالفت کنم! آمپرش میره بالا: یک دقیقه گوش کن ببین چی میگم!...
من اما احتیاجی به این حرف ها ندارم آخه بابا جون!‌تو گفتی «ف» بنده در «فرحزاد» تشریف دارم....
ای خدا کشتی ما رو با این دلی که بمون دادی ها... صد تیکه شد...


این هم شعری که خیلی دوست میدارم... تکراری است. تکرار میشود بدون ایست. مثل صدای ارابه هایی که از آن سوی جهان آمده باشند بی غوغای آهن ها....

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است
آسمان‌هاي ِ تو آبي‌رنگي‌ي ِ گرماي‌اش را از دست داده است

زير ِ آسماني بي‌رنگ و بي‌جلا زنده‌گي مي‌کني
بر زمين ِ تو، باران، چهره‌ي ِ عشق‌هاي‌ات را پُرآبله مي‌کند
پرنده‌گان‌ات همه مرده‌اند
در صحرائي بي‌سايه و بي‌پرنده زنده‌گي مي‌کني
آن‌جا که هر گياه در انتظار ِ سرود ِ مرغي خاکستر مي‌شود.

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است

خدايان ِ همه آسمان‌هاي‌ات

بر خاک افتاده‌اند

چون کودکي
بي‌پناه و تنها مانده‌اي
از وحشت مي‌خندي
و غروري کودن از گريستن پرهيزت مي‌دهد.

اين است انساني که از خود ساخته‌اي
از انساني که من دوست مي‌داشتم
که من دوست مي‌دارم.

دوشادوش ِ زنده‌گي

در همه نبردها جنگيده‌بودي

نفرين ِ خدايان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر ِ تنهائي

به زانو در مي‌آوري.

آيا تو جلوه‌ي ِ روشني از تقدير ِ مصنوع ِ انسان‌هاي ِ قرن ِ مائي؟ ــ
انسان‌هائي که من دوست مي‌داشتم
که من دوست مي‌دارم؟

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است.

مي‌ترسي ــ به تو بگويم ــ تو از زنده‌گي مي‌ترسي
از مرگ بيش از زنده‌گي
از عشق بيش از هر دو مي‌ترسي.

به تاريکي نگاه مي‌کني
از وحشت مي‌لرزي
و مرا در کنار ِ خود

از ياد

مي‌بري.
 
«احمد شاملو»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/01ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط سارا  |