یه سوال و نظر خواهی هم هست! اگر خواستین نظرتون رو بگید!
وسایلم را میبندم... تکه تکه. هر قطعه را سعی میکنم در جایی جا بدهم... میدانم که خیلی چیزها جا میماند.
مسیر زندگی و سفر را در حالی طی میکنم که به شدت نگرانم. هر کسی را که میبینم سوال میکنم:
فکر میکنی چه میشود؟
و انواع و اقسام جواب های تکراری را میشنوم... هیچکدام خیال نگران مرا راحت نمیکند.
دلم میسوزد. دل من خیلی میسوزد.
از اینکه باید بروم به همسایگی پیتر مک کی حال خوبی ندارم. انگار چارهای هم ندارم. چشمانم را میبندم و گوی بزرگ شیشهای را یک هو قورت میدهم.
من نگرانم. غصه میخورم. دلم میسوزد. به آدم ها نگاه میکنم و به خیابان ها. به نگاههای نگران و چشم انتظار و دلتنگ.
...مردم را مقصر میدانم. احساس میکنم روزهای بدی را در پیش داریم که حاصل بیتفاوتی و انتخاب اشتباه همه است.
دلم میخواست دنیا اینطوری که هست نبود. دلم سال های گذشته را میخواهد که بهتر بود.
نگرانم. خیلی نگرانم. شما فکر میکنید چه میشود؟
اتاوا هستم. هوا صاف و بهاری است. خرگوش ها از خیابان های خلوت بین باغچه های دو طرف خیابان میدوند و حال و هوای عید پاک را کامل میکنند. خرگوش ها و سنجاب ها با صدای گنجشک ها... غریب است اما دلم برای خانه تنگ شده بود. خانه و اتاق کم نور و خیابانی که هر روز صبح مرا از خانه به بیمارستان میرساند. یک خیابان.
خبری از جنجال های ایران نیست. انگار نه انگار که در گوشه دیگری از این دنیا انسان هایی نشسته اند و احمقانه تصمیم میگیرند. تصمیم های بزرگ...

