تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 

فکر میکردم بوی بهار و لطافتش و شوق دیدار این روزها را شیرین و پر از شادی کند.
هوا صاف است و مطبوع. شهر اما شلوغ و بدون در و پیکر است. مردم از بین ترافیک و بی قانونی ماشین ها و خودخواهی رانندگان خودشان را در رگ های شهر یه این سو و آن سو میکشانند برای طراحی طرحی به نام زندگی. رانندگی میکنم. آفتاب از لایه های هوای مطبوع کوهستانی میگذرد، شیشه ماشین آن را داغ داغ به صورتم میرساند و خاطره ۷ سال رفتن و بازگشتن از دانشگاه دوباره زنده میشود... خطی روی گونه‌ام میسوزد و پایین میرود.


بالاخره حداقلی از چیزی به نام شرافت و انسانیت باید در وجود موجودی که نام آدمیزاد را روی خود میگذارد باشد یا نه؟ آقای «بیژن کیان» پشت تصویر تلویزیون ظاهر میشود. لبخند ملیح از روی صورتش محو نمیشود. عضو عالی سیاست گذاری امور خارجه آمریکا است. کلی حرف میزند و با آن خنده احمقانه و چشم هایی که تو چشم دوربین و میلیون ها بیننده با پررویی هر چه تمام تر میدوزد حال مرا به هم میزند. کلی گویی هایش تکراری است و تبلیغاتی. اما تشنج زا است و ترس آور. عضو ارشد سیاست گذاری امور خارجه ایالات متحده است بالاخره! کم پستی نیست. فارسی را خیلی خوب حرف میزند. فکر میکنم حداقل این بشر تا ۳۰ سالگی اش ایران بوده یا نه؟ به نظر الان بالای ۵۰ میرسد... جمله های کلیشه ای دروغ و تنفر انگیزی که مدت ها است از اخبار فاکس نیوز میشنوم: «موش و گربه بازی های دولت ایران...»، «تلاش و تحمل دولت ایالات متحده برای برقراری دموکراسی...»،«ما بین دولت ایران و ملت ایران تفاوت قایلیم و نمیخواهیم به آنها آسیبی برسد !!!!!!» ،«حمله نظامی آخرین اهرم است»، «خطر ایران برای دنیا!!!! و آمریکا...» و نمیگوید این همه کشتار و جنگی که آمریکا در همین ۵۰ سال پیش آغاز گر آن بوده آیا بالاخره خطر برای دنیا بوده یا نه؟ یا دنیا فقط شامل آمریکایی و اروپایی ها است؟...میگویم ۵۰ سال پیش که دو عدد بمب اتمی را که صاف خورد روی دو شهر مسکونی حساب نشود...کماکان لبخند میزند. نگرانم و حالت تهوع دارم از این همه پر رویی و قساوت قلب!


با همه این حرف ها باز هم در روزهایی به این زیبایی در کنار این همه عزیز و در هوایی اینقدر بهشت گونه چشم ها را به روی همه زشتی ها میبندم. و میگذارم شادی با همه سنگینی و بزرگی اش قلبم را پرکند و برای سال آینده دعا میکنم. سالی با آرامش و صلح برای ایران آرزو میکنم.

عید همه مبارک.

 

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

اما من انسانم...  
 

گذرگاهی صعب است زنده‌گی; تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است; دیواری در برابر بینش.به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آوردمن کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش.ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی ِ آدمیان را دیده‌ام و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار،من آسمان را دیده‌ام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده،مرا به ایمان ایمان نیست.اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم.حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش.تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!

«ایلیا ارنبورگ». ترجمه احمد شاملو


**اخبار خوب نیست. اوضاع و احوال هم خوب نیست. حوصله هیچ تفسیری را ندارم. و حوصله هیچ انتقادی. نا امیدم. نه به آینده. نه به وضعیت سیاسی ( که حالم از این کلمه به هم میخورد) به خودم که کلمه ای را به نام «انسان» یدک میکشم و به انسان بیشتر از خودم....


به تو می گويم 

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است
آسمان‌هاي ِ تو آبي‌رنگي‌ي ِ گرماي‌اش را از دست داده است

زير ِ آسماني بي‌رنگ و بي‌جلا زنده‌گي مي‌کني
بر زمين ِ تو، باران، چهره‌ي ِ عشق‌هاي‌ات را پُرآبله مي‌کند
پرنده‌گان‌ات همه مرده‌اند
در صحرائي بي‌سايه و بي‌پرنده زنده‌گي مي‌کني
آن‌جا که هر گياه در انتظار ِ سرود ِ مرغي خاکستر مي‌شود.

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است

خدايان ِ همه آسمان‌هاي‌ات

بر خاک افتاده‌اند

چون کودکي
بي‌پناه و تنها مانده‌اي
از وحشت مي‌خندي
و غروري کودن از گريستن پرهيزت مي‌دهد.

اين است انساني که از خود ساخته‌اي
از انساني که من دوست مي‌داشتم
که من دوست مي‌دارم.

دوشادوش ِ زنده‌گي

در همه نبردها جنگيده‌بودي

نفرين ِ خدايان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر ِ تنهائي

به زانو در مي‌آوري.

آيا تو جلوه‌ي ِ روشني از تقدير ِ مصنوع ِ انسان‌هاي ِ قرن ِ مائي؟ ــ
انسان‌هائي که من دوست مي‌داشتم
که من دوست مي‌دارم؟

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است.

مي‌ترسي ــ به تو بگويم ــ تو از زنده‌گي مي‌ترسي
از مرگ بيش از زنده‌گي
از عشق بيش از هر دو مي‌ترسي.

به تاريکي نگاه مي‌کني
از وحشت مي‌لرزي
و مرا در کنار ِ خود

از ياد

مي‌بري.
 
«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/18ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

بالاخره تصميم گرفتم جايم را عوض کنم. قالب وبلاگم اينجا به هم ريخته شده . ... اينجا خواهم بود:

www.memoire.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 5:48 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

روی صندلی چوبی مینشینم و خودم را نگاه میکنم. دوباره بلند میشوم. صندلی بعدی و دوباره صندلی بعدی...معیارهایم به قدرت ستون های آهنی و انعطاف ناپذیر در من طراحی شده‌اند. ضرباتی که به آنها می‌آید غیر از صداهای گوشخراش هیچ چیز دیگری تولید نمیکند. هیچ چیز. حتی کوچک ترین تغییری...


روزهایی میگذرد که دلم نمیخواهد تمام شود. به همین سادگی.


روبرویم مینشیند و آنچه را که از ادبیات روسیه میدانم برایم به تصویر میکشد. موهایش مشکی است و چشمانش خرمایی و صورتش سفید. هنوز از خاطرات تب روماتیسمی گونه‌هایش گلگون است... با لهجه تند و تیزش که «ر» را با تاکید خاصی میکشاند و تمام کلمات را تند و تیز میگوید  از خاطرات دلبری‌هایش میگوید در ساحل دریای سیاه. جایی که زمان نمیخواهی برای عاشق شدن و نه تکنیکی برای دلبری.... جایی که هنوز گوشه‌ای از قلبش را جا گذاشته است.آنجا طبیعت با تمام ذراتش آماده است که با عشق در وجودت ریشه کند. دوباره چشمانش را میبندد، باز میکند و میگوید: از انفجار چرنوبیل وقتی که فقط ۸ سال داشت. میخندد. ساده است و مرا به یاد «دختر روس» می‌اندازد. مسخره است. دولت ۳ روز خبر انفجار را اعلام نکرده است. آنها ۲۰۰ کیلومتر تا شهر فاصله داشتند. تمام سربازها را برای خاموش کردن جهنم در چرنوبیل اجیز کرده بودند. بدون استثنا تمام آن سربازها «مردند»... باز میخندد. نگاهش میکنم با لبخند. فکر میکنم اینقدر انرژی در این دختر ذخیره شده است که با هیچ فاجعه‌ای تمام نمیشود... برای فرار به سمت غرب اوکراین ماشین لازم داشتند. ماشینی که خود منبع رادیاسیون شده بود! میگفت حتی در شب هم مثل شب تاب میدرخشید... جرات نداشتیم حتی به آن نزدیک بشویم... یک هفته هر روز روزی ۶ بار خودمان را میشستیم و ۶ لیوان شیر در هر لیوان ۵-۶ قطره بتادین ۵٪ میریختیم! ایق! خیلی مزه‌اش بد بود! باز میخندد... روزی ۶ بار هم باید خانه را تمیز میکردیم و میشستیم....
از رادیاسیون در کیاف جان سالم به در برده‌ بودند. تمام آزمایشات مغز استخوان طبیعی بود. نهایتا یک اشتباه مادربزرگش در غربی ترین شهر اوکراین او را به بیمارستان میفرستد. قارچ های حاوی مواد رادیواکتیو ... من عاشق قارچ بودم. نگذاشتم کسی دست به قارچ ها بزند. عصر روز یکشنبه از دماغ و دهنم خون بیرون زد. هپاتیت و اختلال انعقاد خون برای دو سال.... آزمایش مغز استخوان دوباره این بار بدون بیحسی. وسیله نبود. بیمارستان ها پر بود....
میخندد دوباره. ما برای آنها مثل مورچه ها هستیم... همه حرف ها را اما فراموش میکند وقتی رزیدنت ارشد از کنارش رد میشود. نمیتواند بدون شوخی از مردی بگذرد.
میخندد:
It's our personality,
Sexuality is in the air in Ukraine. You breath it, when you are growing up. It's not like these dush-bag canadian, north american... They are so  messed up in their individuality... So they just look for somebody to fill out their loneliness. The best thing is "sex"... And then when they are filled up, they marry for money...

نگاهش میکنم و به دختران شرقی فکر میکنم. و به خشونتی که در لایه های عشق ورزی‌های مردان و عشوه گری‌های دختران اینجا نهفته است... نمیشود جدایش کرد. همین است شاید که هرگز دوست نگرفتم این بعد از زندگی انسانی را به زبان خودی. اما آناکارنینا را که میخواندم، از انسانیتی که در هر صفحه‌اش در فضا پراکنده میشد بی‌اختیار قلبم برای زجر  بشری فشرده میشد.....


فرياد و ديگر هيچ

فريادي و ديگر هيچ .
چرا كه اميد آنچنان توانا نيست
كه پا سر ياس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ايم
با يقين سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم
و با اميدي بي شكست
از بستر سبزه ها
با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم
***
اما ياس آنچنان توناست
كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !
فريادي
و ديگر
هيچ !

«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

قضيه چيست؟ نظر شما چيه؟

من خودم نظر دادم البته همونجا!

***************

خوب چیزی نیست که. نه بابا. اصلا مهم نیست. میرم و میام و به کارام میرسم. این مسخره بازی ها یعنی چی؟ کارهای مختلفی هست. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/07ساعت 7:42 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

ارابه هايي از آن سوي جهان آمده‌اند
بي غوغاي آهن ها
که گو‌ش‌هاي زمان ما را انباشته است.
.....

*****

... يادته ديگه؟ يه نفر از در ميومد تو و ميگفت: بچه ها فردا ميريم «باغ».......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/01ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط سارا  |