تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

گاهي يه چيزي به سبکي يک حباب،‌مثل يک آرزو از اعماق وجود و دل آدم آرام و کم کم مياد بالا. ....

***

از کجا شروع کنم؟ با موهاي جعد دار و چشم‌هاي درشت وارد زندگي من شد. اومد تا هميشه خنده‌هاي با نشاطش و قلب پرطراوتش، ياد روزهاي خوب مرا خوب تر و خوب تر کند.

.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

 وبلاگ پرشین بلاگم هک شده! یعنی سایت پرشین بلاگ کلا هک شده...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

۱۷ بهمن ۱۳۵۴ :)

دو کلمه از سروش بشنويد! ( از خودم تبليغ در وکنم برای وبلاگ خواهرم!)

************

مامان!
دیدی بالاخره گذشت؟ ۳۰ سال هم گذشت.... از روز ۱۷ بهمن ۱۳۵۴، الان ۳۰ سال گذشته... این روزهای با هم، این روزهای خوب و صبور با تو بودن گذشت.تمام لحظه های بیداری تو و خواب من. تمام صبح های زود و صبحانه های منظم. تمام راه های از خانه تا مدرسه . تمام زنگ های تفریح و خوراکی‌های مرتب. هر روز و موهای شانه شده من و مقنعه و مانتوهای اطو کشیده....  تمام لحظه های نگرانی چشمانت و افکار کودکانه و بیخیال من که گذران روزها را برای من آسان و سریع و بی دغدغه کرد و برای تو سخت و پرفشار و زمان‌بر. لبخندهای تو از دفتر معلمین و کوچکی من بین همه دانش‌آموزان. مغازه تیسفون و کتاب فروشی و کتاب خریدن با تو.
مامان این رو هم بردارم؟
-آرام بودی: بردار مامان جان.
همه روزهای آن اتاق های فراموش نشدنی و کتاب ها و کاغذهایی که انگار نباید هرگز مرتب میشد... و نگاه تو و نافهمی من. نجابت تو و صبر و سکوتت. صبح های زود و سرویس مدرسه و نظم تو و بینظمی من. حضور تو در همه خانه و همه لحظه ها بدون استراحت. بدون توقع. بدون درخواست. بدون سخن. بدون اعتراض... ولی همه چیز را میدانستی. ظهرهای نورانی تهران و خانه ما... :) من و دوستم و خانه همیشه آماده تو... فکر میکنم. چیزی بود که دریغ کرده باشی؟ خواسته‌ای بود که روی آن پا نگذاشته باشی؟
حالا همه این روزها گذشته. من دانشگاه رفتم.. درسم تمام شد. طرح رفتم. ازدواج کردم  و از خانه و امنیتی که برایم درست کرده بودی بالاخره رفتم... رفتم که حامد برای هم عمر بگوید: چرا تو مثل مامانت نیستی؟ و من نتوانم برایش توضیح بدهم که فکر نکنم هیچ کس مثل تو  اصلا باشد. مثل تو بودن خیلی سخت است،‌خیلی و کنارت بودن و بزرگ شدن چقدر آسان و شیرین...

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 5:52 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

صبح خیلی سرحال و خوشحال از کشیک برگشتم... شب که اصلا بیدام نکرده بودند... صبح هم با حامد کلی رفتیم منطقه‌های میلیون دلاری اتاوا را گشتیم و خندیدیم و بعد هم رفتیم STARBUCKS و قهوه و شیرکاکائو و کیک لیمویی و موش و گربه عبید زاکانی و .... شروع روز دیگه از این بهتر نمیشد. خونه رسیدیم.در را باز کردم که احسان گفت: «پرونده ایران را فرستادند شورای امنیت....»

حرف زدن هیچ فایده‌ای نداره. فقط ادامه‌ای از خشم و حسرت و افسوس و ناامیدی و ناراحتی است... تبریک میگم به همه عقلا و روشنفکران و ماهواره‌ای ها و ... که انتخابات را تحریم کردند...خیلی جالبه . واقعا فکر میکردند مثلا چه اتفاقی میافته با تحریم انتخابات؟ هخا بدو بدو میاد میشه رئیس یا اون عقب افتاده ذهنی اتابکی؟ یا دوباره حکومت شاهنشاهی میشه فردای انتخابات تحریم شده؟ آیا واقعا مشخص نبود که بالاخره بین این ۵ نفر یک نفر رئیس دولت خواهد شد و دار و دسته‌اش هم دولت؟؟ «معین»‌هر چه هم ماست و شل و وارفته بود آیا دولتش بالاخره تدبیرش سر سوزنی بر این دولت فعلی برتری نداشت؟ جالبه ها! سر ۶ ماه پرونده‌ای رو که ۵ ساله کج دار و مریز نگه داشته بودند فرستادند شورای امنیت... 

نمیدونم چی میشه حالا... میگن فعلا تا حداقل ۶ ماه تا یک سال دیگه اتفاقی نمیافته...  بعضی ها هم هنوز با کمال پررویی نشستند کانادا و میگن چه بهتر! میرن دیگه اینا!!!! دو تا موشک میندازند و کار تمومه!  یه سری هم میگن «ارباب بوش» فرمودند که ما به ملت ایران کاری نداریم (چه مهربون و نازنینه این مرتیکه) و فقط تحریم سیاسی میکنیم نه تحریم اقتصادی.... نمیدونم البته باز شاید این دومی بد نباشه یعنی ضررش کم تر باشه...

**************************

به همه چیز فکر میکنم. به پدرم، به نگرانی‌هایش که انگار تمامی ندارد... به بار مسئولیتش که انگار نمیخواهد هیچوقت به دوش کس دیگری بسپارد. به شهره، به پرنیان که این روزهای صحبتش بیشتر هست، به خودم. به زندگی‌ام. به برنامه‌ها و خیالات و آینده.....

**************************

شب خلوت بود و خبری نبود. رفتم کتابخونه... نشستم پشت کامپیوتر و سایت دوات و کلاغ و قابیل....یکی دو تا داستان کوتاه پرینت گرفتم و بعدکتاب گسل رو دیدم و این تعریفی که ازش شده بود:

این رمان دقیقا از ژانری است که زیر عنوان ادبیات مهاجرت قرار می گیرد. رمان خوب و موفقی است و شایسته ی آن که درباره ی آن نقد جدی نوشته شود... نویسنده در مجموع رمانی خوب با ساختاری مدرن و تار و پودی  زیبا برای ما آفریده است. هوشنگ گلشیری در مصاحبه ای در پیوند با ادبیات مهاجرت گفته است:"من برای ادبیات مهاجرت به این صورتی که هست، آینده ای نمی بینم. " من از گلشیری می خواهم که گسل را بخواند. یحتمل که در قضاوت خود تجدید نظر کند.

مجید روشنگر - بررسی کتاب

دیدم طولانیه... بعید میدونستم ادامه بدم اما فصل اولش رو پرینت گرفتم و وقتی شروع کردم دیدم نمیشه گذاشتش زمین... برگشتم ادامه‌اش رو هم پرینت گرفتم و تا ساعت ۲ صبح مشغول بودم... دیشب خیلی حرف ها به ذهنم رسید اما الان حال و حوصله‌اش رو ندارم... به هر حال آنلاین اگر حوصله داشته باشید قابل دسترسیه اينجا و میشه خوند...لينک از بايگانی کتاب های سايت دوات است. این چند جمله فقط:
-همه انسان ها قابلیت همه کاری دارند،‌اخلاقیات و دین و قوانین سنتی( به غلط یا به درست) دست و پای انجام این کارها را میبندد و انسان را محدود میکند.
-بیخود نیست که خودفروشی مربوط به زنان است بیشتر... احساسشان برای درگیری و عشق ورزی در و پیکر ندارد، محدوديت ندارد. همين است که خيانت زنانه به زعم من بيشتر احساسی است تا جنسی... (نمیدونم شاید زیاد ربطی به خودفروشی هم نداشته باشه اما به نظر من بیربط نیست)
-زنان خیانتکار از اول خیانتکار نبوده‌اند... ( حداقل درصد قابل توجهشان) ... مسیر زندگی و شرایط و روحیات و استیصال مرد.
-کتاب درباره چند مهاجر زمان جنگ است که غیر قانونی به اروپا رفته‌اند....

**************************

این هم چند تا عکس از کودکان مبتلا به سرطانی که ازشون خواسته شده یه نقاشی درباره بیماریشون بکشن.... اين عکس ها از کتاب « جنگ من برای زندگی » از انتشارات Health Canada است.

Reality and Real World - 3 Year Old, Leukemia  يک دختر سه ساله ،‌لوکمی!

Reality and Real World - Monsieur Chemo  Monsieur Chemo! يک پسر ۱۲ ساله...

Reality and Real World - Photo 016 

Reality and Real World - Photo 013 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/16ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

صفحه ايميل را باز ميکنم... برايم ايميل فرستاده است...
باز ميکنم به زبان انگليسي است... با دقت و مراقبت نوشته شده است...
ميشناسمش،‌ميدانم که کارهايش را با دقت و وسواس انجام ميدهد به درستي... همه عمر اينطور بوده است...
چشمهايم را ميبندم و دوباره برميگردم به سال هاي دور... به ساعت هاي شب که بازگشتش نقطه عطف روزانه ما بود. ساعت پايان بازي هاي پر سر و صدا ساعت سکوت و احترام شبانه که با ورود او و سنگيني حضورش بر تمام خانه سايه مي انداخت. مينشست و حلقه ما و نگاه هاي ساده و پرسشگر ما... شب ها گذشت بدون اينکه لحظه‌اي صبر کند...عجب. عجب از اين شب ها و روزها.  شب هايي که با نگاه نافذ او تمام ذهن ما را تا روزها اشغال ميکرد: «ميدوني امروز چي شد؟» و چشم هايي که باصبوري ساليان دراز و عمري نجيب گوش ميداد و گوش کردن را مي‌آموخت... و دري از دنيا و نگاه و فکر و بايدها و نبايدها بروي ما باز ميشد. شب هايي که با سوال شادي آغاز ميشد: چطوري سارا خانم؟ ميدانستم که گوش ميدهد و ميدانستم که از هيچ خطايي به چشم خودش نخواهد گذشت... شب هايي که از خاطرات روزهاي بسيار دور ميگفت. از کودکي ها و از شب هاي طولاني. از مناعت طبع و از بزرگي روح. از انسان هايي که به سختي ميشود شناختشان و به آساني. از اشتباهات و از عشق.... عشق به ما... عشقي تمام نشدني که تا آسمان هست ميدانم که آن را با ذره ذره وجودم احساس ميکنم و با خواندن کلماتش تمام گرمي‌اش را احساس ميکنم و دوباره ميروم. ميروم به تمام آن روزهاي خوبي که مرا روي دستانش بلند کرد . برد بالا و بالا تا برسم به آنجايي که دوست ميدارم...

*********************************

دنيا چشماشو ريز می کنه و به باباييش می گه:  مامان نه من لوهلوهلات!‌‌تو من يه چوچولو؟؟ ( مامان به من شکلات نمی ده.  تو به من يه کوچولو می دی؟)
بخونيد وبلاگ ليلا جونم رو اگر ميشناسيد اين دو عدد قند و عسل رو که واقعا شيرينند مثل شکلات! البته خيلي دير به دير به روز ميشه اما خوب همين يه پستش هم بد نبيد!

*********************************

ديگه اينکه يک کلمه بگم درباره مهاجرت و اين حرف ها! بابا جان! يک سري آدم ميان اينور آب و به اميد خدا خيلي وضعشون خوب ميشه و خلاصه نهايتا هم راضي و خوشنود. يه سري هم ميان و به معناي واقعي کلمه آقا جان بدبخت ميشن يعني بدبخت تر از اوني که ايران بودن. خودشون هم اينو ميدونن حالا باز دو دسته ميشن يا ميگن و اعتراف ميکنن اين قضيه رو يا اينکه نميگن و انکار ميکنن. درباره گروه دوم يه علت اينکه خيلي هاشون قبول نميکنند که وضعشون واضحا خراب تر از اينه که ايران ميموندند جدا از دروغ گفتن يه علتش هم اينه که آدم وقتي ايرانه فکر ميکنه خوب وضع اينجا بده و ميريم کانادا يا اروپا بهتر ميشه و اونحا اين مسخره بازي ها نيست. بعد مياد اروپا و کانادا ميبينه مثلا خوب نشد اوضاع ميگه ميريم آمريکا بابا جون اينجا که گدا خونه است( اينو من بگم حداقل از چندين نفر اينجا شنيدم)‌ خلاصه آمريکا که ميرن ديگه فکر ميکنن دنيا همينه و اينجا هم آخر دنيا است.... به هر حال «مهاجرت» براي بعضي خيلي هم خوب کار ميکنه و خيلي هم راه حل خوبيه. اما براي خيلي ها به جرات دارم ميگم خيلي ها وضع بدتري نسبت به اون چيزي که داشتند ايجاد ميکنه.
حالا خلاصه اين حرف ها را زدم که بگم، از اين گذشته تقريبا ۸۰٪ - ۹۰٪ افراديکه ساکن ايران هستند اصلا هيچگونه امکانات مهاجرت ندارند. اين آخه چه معني داره که ما ( مثلا مهاجرين) از اينور هي بگيم اي بابا شماها دارين بيخودي خودتون رو خسته ميکنين و بيخودي کار ميکني،بيخودي طرح ميري،  بيخودي درس ميخوني،‌ اصلا آخرش چي؟ ول کن بابا. بيخوديه همه اين کارها .......چه فايده داره!
واقعا آيا اين برخورد برخورد منطقي و صادقانه است؟! بابا جان اگر آمريکا و کانادا و ... بهشت برين هم باشه ۷۰ ميليون آدم که نميتونن پاشن بيان تو اين بهشت! اين چه کاريه که ما اين موج نااميدي را به اين شکل تشديد کنيم.
از همه جالب تر اينه که کسايي که ايران هم هستند بعضا عصباني ميشن که چرا ميگي اونجا بده! انگار من ميگم نياين که خداي نکرده از اين موهبت آسماني اونها محروم بشن!  آقا جان خيلي اينجا خوبه چقدر همه شما بدبختين که نيستين اينجا!‌
به هر حال در يک کلمه و نکته آخر اينکه اگر کسي قصد مهاجرت داره خيلي خوبه که با اطلاعات دقيق بياد و تا ميتونه با آگاهي بياد... از قيمت ها،از سطح درآمد احتمالي‌اش،از زمان متوسطي که بايد بيکار بمونه و ... خلاصه با ديد باز اگر آدم بياد و بخصوص با تکليف روشن اگر بياد خوب مشکلات به مراتب کم تره و پيش أگهي به مراتب بهتر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/12ساعت 4:36 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

.....
چنگ دل آهنگ دلکش میزند
ناله عشق است و آتش میزند

کسی ميدونه اين ترانه مال کيه؟

** احسان ميگه نکن سارا نکن! نذار اين ترانه رو وبلاگت زشته!

********************
.......
آنهایی که خود را مینگرند، دنیا را نگاه نمیکنند و برای همیشه از موهبت لذت بردن از دنیای اطراف با همه وحدانیتی که من در آن میشناسم محرومند. این به نظر من تفاوت آدم ها است اگر بخواهیم آنها را به دو دسته تقسیم کنیم! آدمهایی خودنگر،‌ انسان های دنیا نگر!
وقتی دنیا را نگاه میکنی و در جستجوی غریب قوانین آن مبهوت میشوی و شگفت زده... انسان ها را نگاه میکنی و به این نمی‌اندیشی که «من» در چشم آنها چیستم، بلکه به این فکر میکنی این دیگر عجب موجود عجیب غریبی است... غور میکنی غور میکنی... شب ها تا دیر وقت بیداری و بعد با چشمان باز میخوابی... میخوابی و «خواب‌هایت خورشید را تبخیر میکند» بیداری و در کلمات و شکل آنها معلق میشوی. کلماتی که در ذهن و در چشم روزی هزار بار تکرار میشود و تو نمیدانی تناقض بین اینهمه واقعیات انسانی را با قوانینی که معلمت صبح ها و شب ها برایت دیکته میکند چگونه حل کنی... سال ها میگذرد تا در یک شب طلایی از یک جمله خدایی «توحید» را بفهمی و بفهمی که «منجی» هست... این تویی که نیستی....

*********

یادت هست؟ به چشمانم خیره شدی و گفتی: «او» هست، تو نیستی.
یادت هست؟ بین دو ساختمان دو طرف باغ دستانم را سفت میگرفتی و مواظب بودی روسری‌ خواهرزاده‌ات را باد نبرد؟ تا به آن سر باغ که برسیم به ساختمان متروکی که کسی نمیامد و جای بازی بود و جای صحبت ها و بحث های طولانی؟ جای تو که دستانت را تکان بدهی و کاردی را محکم به کف دست بکوبی و بگویی : نه سارا، اشتباه نکن! :) ...ساختمان کنار استخر؟ و جوبی که آب تصفیه شده استخر به آن میریخت و به زمین های درخت های زردآلو که میرسید در جایی به گنداب مینشست و قورباغه هایی در آن بودند که هرگز بزرگ نمیشدند... بچه قورباغه ها را برایم میگرفتی و من دل گنده تر از آن بودم که بترسم...
یادت هست؟ جبهه های جنگ و زمین های بازی را؟ مرغدانی پر از زنبور را؟ و چشم ورم کرده من را؟
کتابخانه زیر پله‌ات را یادت هست که سال ها بعد تبدیل به کتاب فروشی شد کنار خیابان جمهوری؟! جایی را که من تمام عزاداری ها را، تمام شب های احیا را به عشق آن اتاقک کوچک و کتاب های عزیز نسین ( آنزمان کیمیا بود فکر کنم) صبح میکردم...
چشم های مرا یادت هست وقتی اولین سیگارت را جلوی من روشن کردی و پرسیدی؟ چیه مگه؟ مشکلیه؟ و من با سادگی دخترانه و بچه‌گانه‌ام تمام تعجب سن بچگی را در میان دود و نگاه تو پنهان کردم...
نوشهر و شب های طولانی که تو باز در دود گم میشدی و من در حرف های تو و در اعجاب کلمات و مفاهیم و اشتباهات و دنیای تو....
یادت هست؟عکس های کودکی‌ام را نگاه میکردی و با صدای بلند و دود سیگار میخندیدی و میگفتی من این را دوست دارم. این را که دو دستت را روی پایت گذاشته‌ای و اخم کرده‌ای...
میدانی؟ سال ها آنقدر زود میگذرد که تمام این ها را که میگویم در چند دقیقه میشود خلاصه کرد و مرور. اما مگر میشود این خطوط کشیده شده را هم روی فکر و روان و عمر پاک کرد و نادید گرفت؟
سال ها گذشته و حالا تو تولد دومین کودکت را هم جشن گرفته‌ای و نامش را نام تب و تابی گذاشته‌ای که در همه این سال ها من شاهد آن بودم... تب و تابی مخلوط با تمام کژیهایی که «تو» از آن فرار نکردی و با آن بزرگ شدی و بالیدی.... من هم این سر دنیا هستم و حتی خطوط تلفن هم ما را به سختی به هم میرساند... :) چشمت روشن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/02ساعت 5:7 قبل از ظهر  توسط سارا  |