...... «سرگذشت اِما زونز در واقع باور نكردنی بود، ولی او خود را به همه تحمیل كرد؛ چون او حقیقت اجتناب ناپذیر بود. لحن اِما واقعی بود همان طور كه عفت و نفرتش واقعی بودند و همان طور كه لطمه ای كه او تحمل كرد هم واقعی بود. فقط موقعیت ها، زمان و بعضی از اسم ها جعلی بودند.» .
از آخرين جمله هاي داستان «اما زونر» بورخس است.... ماجرا به طور خلاصه ماجراي دختر نوجواني است که قاتل پدرش را ميکشد و براي توجيه اين قضيه به پليس که نشان بدهد وي به او تجاوز کرده و او مجبور به قتل شده ، قبل از آن آگاهانه تن فروشي ميکند....
حقيقت اجتناب ناپذير همون چيزيه که خودش رو به ما تحميل ميکنه با تمام بار نفرتي که با خودش داره... با تمام سنگيني و زشتي اش و گاهي هم با لطافت و سبکباري مثل يه نسيم خنک ميوزه و رد ميشه و ما حضورش رو حس ميکنيم... حقيقت اون چيزيه که «هست» بدون اينکه با کلمات و قوانين و بايدها و درست بودن ها و ايدهآل ها بتونيم تغييرش بديم... حقيقت تمام اين دو سال گذشته منه که در شهري به نام غريب تورنتو سپري شد... دو سالي که بخش اعظم عمرم رو دربيمارستاني گذروندم به نام پرنسس مارگارت... تمام رفت و آمدها، تمام روزهاي زمستاني و برفي... تمام کولاک ها و بوران ها، روزهاي دوري، خيره شدن به مونيتور، اينها تمام حقيقت زندگي هستند... حقيقت اجتناب ناپذير. حقيقت زني انگليسي زبان و موبور است که دوست من است و از دوري و نبودنم دلتنگ است و با ديدنم اشک به چشم ميآورد... حقيقت راه زير زميني UNION تا کالج است که دو سال صبح و بعدازظهر طي ميکردم.... حقيقت دو چشم منتظر اين دو سال... حقيقت دوري و غربت است. حقيقتي که بار سنگينش را فراتر از جغرافيا و زمان، و برتر از محيط شاد و پرجوش، و پررنگ تر از هر ثروت و شادي و رنگ بيروني ، بايد به دوش کشيد ...
***********************************
تورنتو هستم. ديشب بوي ايستگاه UNION را به سختي تحمل کردم که بالا نياورم! با همه اينها نوستالژي احمقانه قوي تر از اين است که بگويم يادش به شر!به نيمه شب چيزي نمانده... خسته از کشيک صبح خودم را به ايستگاه مترو رساندم و دينگ دينگ دينگ: KING station is the next, KING
KING
QUEEN
DUNDAS
COLLEGE
WELLSLEY
BLOOR
.
.
.
Shepperd
North York
FINCH
همينطور که قطار مترو راه خودش رو در تونل سياه زيرزميني طي ميکرد، همه روزهايي که در اين مترو گذراندم مانند فيلم از جلوي چشمم رد شدند... ناخودآگاه لبخند زدم... گذشت. به خير هم گذشت... اما به قول مادربزرگم: مثل سيخي که از بغل کباب گذشت. :)
*************************************
واقعا آدم تا يه چيز بهتر نبينه متوجه نقصي که وجود داشته يا زشتياش نميشه... يه آرايشگاه British Hairline تو تورنتو هست داون تاون. حامد رفت موهاش رو کوتاه کرد. به طرز باورنکردني زيبا کوتاه کرده موهاشو 
************************************
از فروشگاههاي رنگي PATH عبور ميکنم... يه چيزي مثل قند تو دلم آب ميشه... ديگه لازم نيست مثل قديم با عجله نگاهم را بدزدم و راهم را سريع به سمت بيمارستان بگيرم و بروم... ( چقدر هم البته من عجله ميکردم خير سرم هميشه دير ميرفتم اما دلم که شور ميزد!) امروز هر چقدر دلم خواست فروشگاه ها را نگاه کردم... چيزي که اصلا اهلش نيستم خريد.... اما اين پرسه زدن بين فروشگاه خيلي کيف داشت، مخصوصا وقتی خريد هم نميکنی و اصلا دنبال هيچ چيز خاصی نيستی
. يک آسايش و راحتي و بيکاري توش بود به اضافه مقدار متنابهي خيال راحت!
************************************
من ميگم: اون کاري رو که دوست داري و صلاح ميدوني انجام بده. نگذار به خودت بدهکار باشي. اما در مقابل مثل پدر من که ماشين رو ميداد و رانندگي هم ياد ميداد باش ... مواطب باش تصادف نکني اما اگر تصادف کردي ديگه نشين پاي ماشين غصه بخور( يک رانندهاي برتر از ماشين وجود داره که داره ميراندش)... اين معنياش اين نيست که از ترس تصادف ( که بايد سعي کني اتفاق نيافته) پشت ماشين نشيني.....
به نظر من هرگز نميتوني دقيق پيش بيني کني بقيه راننده ها چجوري رانندگي ميکنند.... هر چقدر هم راننده مقابل را بشناسي... يه سري قوانين و متعارفات هست... بالاخره ممکنه يه نفر خارج بزنه ديگه....




