:) از کافکا :)
«ــ جهان را؟
من
آفريدم!
به جز آن که چون من اش انگشتان معجزه گر باشد
که را توان آفرينش اين هست؟
جهان را
من آفريدم.»
«ــ جهان را
چه گونه آفريدی؟»
«ــ چه گونه؟
به لطف کودکانه ی اعجاز! به جز آن که رويتی چو من اش باشد
( تعادل ظريف يکی ناممکن
در ذروه ی امکان)
که را طاقت پاسخ گفتن اين هست؟
به کرشمه دست برآورده
جهان را
به الگوی خويش
بريدم.»
مرا اما محرابی نيست،
که پرستش من
همه
برخورداربودن است.
مرا بر محرابی کتابی نيست،
که زبان من
همه
امکان سرودن است.
مرا بر آسمان و زمين
قرار
نيست
چرا که مرا
منيتی درکارنيست:
نه من ام من.
به زبان تو سخن می گويم
و در تو می گذرم.
احمد شاملو
ای راه نزدیک بیمارستان و خانه :))
برگشته ام بیمارستان... با بخش شروع کرده ام. به غیر از اتاوا ، هیچ دانشگاه دیگری نیست که به این شکل بیمار تحت بخش رادیوتراپی بستری کند... عملا آن چه که جزو مفاد درسی ما است و نهایتا در آخر رزیدنتی باید یاد بگیریم فقط درمان سرطان و رادیوتراپی است. نه حل و فصل مشکلات اورژانسی بیماران سرطانی... در دانشگاه های دیگر رزیدنت های پرتودرمانی صرفا در درمانگاه کار میکنند و بخش طرح درمان ( treatment planning ) ...
من اما ناراضی نیستم. مریض های بستری در بخش ما عموما مریض های بدحال و در مراحل آخر بیماری سرطان هستند... کنترل درد و علامت درمانی مهم ترین اقدام ما است... ایران را زیاد یاد میکنم... این روزها را نمیدانم... اما اینجا قانون این است که مریض درد نکشد. هیچ حد و حدودی برای اپیویید ها قایل نیستیم... دارو ها و روش های زیادی برای کنترل درد هست... فکر میکنم یک بار از دکتر رضا پرسیدم و احتمالا تمام داروهای ضد درد در ایران در دسترس نیست با این حال در حدی که من میدانم از آنچیزی هم که در ایران هست پزشکان به اندازه لازم استفاده نمیکنند و عموم بیماران سرطانی وضعیت راحتی ندارند. اینکه پزشک به این باور برسد که میتواند و باید مریض را در وضعیتی آسوده نگه دارد خیلی مهم است. اوایل برای خودم هم قابل باور نبود... برای یادگیری همین قضیه است که بخش را دوست دارم... دوست دارم کنترل درد را واقعا یاد بگیرم...
غیر از این بیمارانی هستند که اشعه میگیرند و عوارضی نشان داده اند و برای کنترل عوارض بستری شده اند...
گاهی عشق و وابستگی را آدم در دو چشم آبی قرمز از اشک با پلک های پیر و بدون مژه میبیند که به همسری دوخته شده است که در حال مرگ است ، خون سرفه میکند و خطوط چهره اش واقعا بیشمار است...
حس اینکه خیلی چیزها از زندگیت دزدیده میشود.. خنده های کیاناز - دستهایش که بلند میکند تا بغلش کنی - فرمانبرداری که از او داشتم - چشمان متشکرش وقتی سیرش میکردم - بوی محبوبش وقتی میخواباندمش ... گریه های بیخود و بیجهتش که مرا میخنداند :) لحظه های طلایی خلاصه...
یک سالی که گذشت بهترین سال زندگیم بود.... بهترین سال زندگیم... با همه دوری و با همه غربت ... بهترین دوران زندگیم بود... واقعا خوش گذشت.
حالا به روز بازگشت به بیمارستان نزدیک میشوم... حس خیلی بدی نیست. دلم یک کم برای محیط بیمارستان و مریض دیدن هم تنگ شده است. برای کامپیوتر ها و پلان ریختن.... برای استادی که دنبالش بدوم :) ...
اما نبودن با کیاناز بد دردی است... دلم واقعا برایش تنگ میشود... همین الان که تنها نشسته ام و او را با کس دیگری گذاشته ام... دلم برایش تنگ شده است.
خیلی به مادر بودن و زن بودن و زندگی یک زن این روزها فکر میکنم... آیا زن خانه دار بودن, مادر بودن شاد تری است؟ مادر بودن مفید تری است؟
نیمی از سال گذشته را تقریبا کاملا خانه دار بودم... یک زن خانه دار فعال. کار زیادی در نوع خودش نبود... در مقایسه با وظیفه مادرهایمان میگویم... خانه میتوانست در بازگشت حامد هم بهم ریخته باشد :) غذا میتوانست آماده نباشد... با این حال تجربه ای بود برای خودش...
واقعیت این است که نیمی از ساعاتی که در خانه مشغول کار بودم بالاجبار دخترم را دست به سر میکردم به اصطلاح... مجبور بودم... کارهای واجبی بود که باید انجام میشد...
این یک دلیل برای توجیه دور ماندن مادر از کودک در ساعات روز....
نکته دیگر.... زن فقط خانه دار, برای ساختن و پروراندن وجودش پل های ارتباطی دارد نه اینکه نداشته باشد... اما آیا چقدر پویا است؟ فامیل و اقوام , کتاب ها و مجلات و اخبار و برنامه های تلویزیونی....
باید برای اینکه مادر بود برای اینکه هر چیزی بود قبل از آن وجود داشت.
از دخترم که دور هستم برایش دلم تنگ میشود... لحظه های با او را در قلبم حک میکنم.

