زندگی و روزها طبق معمول میگذره. من همسری دارم و فرزندی. روزها بیمارستان میرم... دوستی این اطراف نیست... عصرها سنگینی روز را روی فکرم و شانه هایم به خانه می آورم. خنده شیرین و بوسه های دلچسب روز را دوباره از نو شروع میکند... من عاشق کودکم میشوم. هر روز. از نو برای همیشه و همواره... میبوسمش و میبویمش...
زمان شام وقتی است که همه خانه باشند.
میز شاممان معمولا سبزی تازه دارد... با هم مینشینیم. از گفتگوهای معمول و دلتنگی های معمول برای هم میگوییم... گاهی میخندیم. گاهی به سکوت میگذرد... و گاهی به نگرانی.
شب سر و شانه های کوفته ام را روی بالش میگذارم. در شب سقوط میکنم و در دلتنگی ها. پدرم را یاد میکنم هزار بار و مادرم را... کوچه مان را... بوی خانه و تهران. یاد فضای پاک شهرم را... اقوام و دوستان... ساعت را نگاه میکنم ... ۳-۴ ساعتی بیشتر فرصت نیست...
عاشقانه و دلتنگ شب ها و روزها را میگذرانم... فکر سال های نیامده رو پس میزنم...
میتواند خوفناک باشد.

