تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

دلم چیزی میخواهد... زمان را که برگردد. دریغ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

چیز زیادی نمیخواهم. یک شب طولانی که با هم بنشینیم. بدون دغدغه ... از دانشگاه آمده باشیم یا از هر جای دیگر... از آدم ها حرف بزنیم . از اخبار. از روز... از کتاب ها... و بخندیم... ساده و راحت... دلم برای دو ساعت رفاقت ساده تنگ شده....


همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

نامه های یک عروسک

:) از کافکا :)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

دلم میخواست تهران بودم.

من میبایستی تهران میبودم.

...

:(

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 5:30 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

«ــجهان را که آفريد؟» 

«ــ جهان را؟ 
من 
آفريدم! 
به جز آن که چون من اش انگشتان معجزه گر باشد 
که را توان آفرينش اين هست؟ 
جهان را 
من آفريدم.» 

«ــ جهان را 
چه گونه آفريدی؟» 

«ــ چه گونه؟ 
به لطف کودکانه ی اعجاز! به جز آن که رويتی چو من اش باشد 
( تعادل ظريف يکی ناممکن 
در ذروه ی امکان) 

که را طاقت پاسخ گفتن اين هست؟ 

به کرشمه دست برآورده 
جهان را 
به الگوی خويش 
بريدم.» 

مرا اما محرابی نيست،
که پرستش من 
همه 
برخورداربودن است. 
مرا بر محرابی کتابی نيست،
که زبان من 
همه 
امکان سرودن است. 
مرا بر آسمان و زمين 
قرار 
نيست 
چرا که مرا 
منيتی درکارنيست: 
نه من ام من.

به زبان تو سخن می گويم
و در تو می گذرم.


احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط سارا  |